-
-
از وقتش که بگذره دیگه فایدهای نداره ، اگه زمانی که باید میبودی ، بودی اون قشنگه ، اگه زمانی که باید توجه میکردی توجه کردی اون درسته ، اگه زمانی که باید گوش میدادی گوش دادی اون باارزشه ، همین به موقعها ارزشت رو نشون میده ، حمایت به موقع ، عذرخواهی به موقع ، بودن به موقع ، میدونی وقتی دیر بشه دیگه ارزشی نداره و مهم نیست ، حالا تو بیا و بعدا کلی کار کن ، بعدا دیگه نه ذوقی مونده و نه احتیاجی هست
وقتی شب نباشه ، روشنایی ماه به چشم نمیاد ، وقتی شکست نباشه ، واسه موفقیت هیجانی نداری ، وقتی درد نباشه ، نمیدونی درمان یعنی چی ، پس هرچیزی خوب و بدش واسه زندگی لازمه تا تو اونا رو بفهمی و درک کنی جانِ من.
از اون همه حسی که داشتیم فقط موند یه خاطره،یه خاطره به تلخی قهوه اول صبح که نبودنت کنارم تلخ ترش میکرد، ولی اون خاطرها درعین تلخ بودن شیرینم بودن، مثلا لبخند زدن به پیامات از شیرینی اون روزا بود و گریه کردن برا همون پیامات از تلخی، یه جور بازی بود که میدونستیم تهش همه چی خراب میشه ولی باز ادامش میدادیم. ما هردومون قلب هامون شکسته بود، هردومون پر زخم بودیم ولی با کنارهم بودنمون ترمیمش میکردیم. اما امان از اینکه نمیدونستیم تموم این حسا تبدیل به خاطرهایی میشه که از ذهنمون هرگز پاک نمیشه'با کسی از اینجا به بعد خاطره نمیسازم، چون از خاطرات خوب فقط یه حال بد میمونه، تنهایی بهتر از بودن با آدمهای اشتباهه، منتظر میمونم که آدم درست زندگیم پیدا شه، چند ماه بعد یا حتی چند سال بعد . نمیدونم آدم درستی هستم یا نه.. ولی اینو خوب میدونم جوری زندگی کردم که احتیاجی به نقاب نداشته باشم و همیشه خودم بودم، یعنی وقتی حالم خوب نبود، واقعی خوب نبودم! یا وقتی که عصبی بودم، خودم بودم یا وقتی که میخندیدم، حالم واقعا خوب بود، خلاصه من همیشه واقعی بودم، هیچوقت تظاهر به چیزی که نیستم نکردم..
بالاخره یه نفر از راه میرسه ، یه نفر که باعث میشه تمام اخلاقهای بَدت رو بزاری کنار ، یه نفر که باعث میشه صبحها با لبخند از پنجره اتاقت به آسمون نگاه کنی و شبها با قلبی پر از عشق و لبخندی که به لبهات چسبیده سر روی بالشت بزاری ، بالاخره یه نفر از راه میرسه که کنارش قهوه تلخی که همیشه بنظرت قبلا تلخ و زهرمار بود خوشمزه و شیرین باشه ، یه نفر که به امید دیدنش ساعتهای درس خوندنت و کار کردنت تندتر سپری بشه ؛ بالاخره یه نفر از راه میرسه که تو رو بلد باشه و پروانهها رو تو سینهت به پرواز در بیاره.
از وقتش که بگذره دیگه فایدهای نداره ، اگه زمانی که باید میبودی ، بودی اون قشنگه ، اگه زمانی که باید توجه میکردی توجه کردی اون درسته ، اگه زمانی که باید گوش میدادی گوش دادی اون باارزشه ، همین به موقعها ارزشت رو نشون میده ، حمایت به موقع ، عذرخواهی به موقع ، بودن به موقع ، میدونی وقتی دیر بشه دیگه ارزشی نداره و مهم نیست ، حالا تو بیا و بعدا کلی کار کن ، بعدا دیگه نه ذوقی مونده و نه احتیاجی هست
وقتی شب نباشه ، روشنایی ماه به چشم نمیاد ، وقتی شکست نباشه ، واسه موفقیت هیجانی نداری ، وقتی درد نباشه ، نمیدونی درمان یعنی چی ، پس هرچیزی خوب و بدش واسه زندگی لازمه تا تو اونا رو بفهمی و درک کنی جانِ من.
از اون همه حسی که داشتیم فقط موند یه خاطره،یه خاطره به تلخی قهوه اول صبح که نبودنت کنارم تلخ ترش میکرد، ولی اون خاطرها درعین تلخ بودن شیرینم بودن، مثلا لبخند زدن به پیامات از شیرینی اون روزا بود و گریه کردن برا همون پیامات از تلخی، یه جور بازی بود که میدونستیم تهش همه چی خراب میشه ولی باز ادامش میدادیم. ما هردومون قلب هامون شکسته بود، هردومون پر زخم بودیم ولی با کنارهم بودنمون ترمیمش میکردیم. اما امان از اینکه نمیدونستیم تموم این حسا تبدیل به خاطرهایی میشه که از ذهنمون هرگز پاک نمیشه'با کسی از اینجا به بعد خاطره نمیسازم، چون از خاطرات خوب فقط یه حال بد میمونه، تنهایی بهتر از بودن با آدمهای اشتباهه، منتظر میمونم که آدم درست زندگیم پیدا شه، چند ماه بعد یا حتی چند سال بعد . نمیدونم آدم درستی هستم یا نه.. ولی اینو خوب میدونم جوری زندگی کردم که احتیاجی به نقاب نداشته باشم و همیشه خودم بودم، یعنی وقتی حالم خوب نبود، واقعی خوب نبودم! یا وقتی که عصبی بودم، خودم بودم یا وقتی که میخندیدم، حالم واقعا خوب بود، خلاصه من همیشه واقعی بودم، هیچوقت تظاهر به چیزی که نیستم نکردم..
بالاخره یه نفر از راه میرسه ، یه نفر که باعث میشه تمام اخلاقهای بَدت رو بزاری کنار ، یه نفر که باعث میشه صبحها با لبخند از پنجره اتاقت به آسمون نگاه کنی و شبها با قلبی پر از عشق و لبخندی که به لبهات چسبیده سر روی بالشت بزاری ، بالاخره یه نفر از راه میرسه که کنارش قهوه تلخی که همیشه بنظرت قبلا تلخ و زهرمار بود خوشمزه و شیرین باشه ، یه نفر که به امید دیدنش ساعتهای درس خوندنت و کار کردنت تندتر سپری بشه ؛ بالاخره یه نفر از راه میرسه که تو رو بلد باشه و پروانهها رو تو سینهت به پرواز در بیاره.
۱۳۹.۵k
۲۲ شهریور ۱۴۰۳