(پارت هشتم)
(پارت هشتم)
to mal mani
(فردا ساعت 10)
ویو الیزابت*
از خواب قشنگم دل کندم یه دوش 20 مینی گرفتم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعدش رفتم کتاب خونه کتاب خوندم نفهمیدم چیشد که خوابیدم.
ویو کوک*
از خواب دل کندم یه دوش 20 مینی گرفتم بعدش به پایین رفتم و صبحونه خوردم و بعدش به عمارت پدرم رفتم(جونگکوک تنها زندگی میکنه)
(پرش زمانی به عمارت پدر کوک)
وقتی به عمارت پدرم رفتم خدمت کارا، بادیگاردا تا کمر برام خم شدن
کوک: سلام پدر(جدی)
پدر کوک: سلام(سرد)
کوک: کاری با من داشتید پدر؟
پدر کوک: بله فردا عروسیته و فردا سلینا هم میاد از امریکا(این دختره سلینا امریکا بوده) و حواست باشه درست رفتار کنی تو الان همسر داری(جدی)
کوک: پدر اون فقط یه اشتباه بود من مست بودم. و اینکه چرا انقدر زود هنوز وقت هست که عروسی بگیریم.
پدر کوک: نخیر زود نیست برای فردا به میکاپ ارتیستا بگو به عمارت لی برن و الیزابت رو آماده کنن..
کوک: باشه پدر من دیگه میرم کار دارم خدانگهدار.
پدر کوک: باشه خداحافظ.
(پرش زمانی به ساعت 5)
ویو الیزابت*
کمرم درد میکرد چشمامو که باز کردم دیدم توی کتاب خونه هستم خیلی کمر درد بودم کمرم گرفته بود. وای ساعت چندهه گوشیمو برداشتم دیدم ساعت پنجه شتتتت کوک هم بهم 3 بار زنگ زده بود حتما کار مهمی داره بزار بهش زنگ بزنم..
بوق
بوق
بوق
بوق
کوک: الو
الیزابت: سلام کوک کاری داشتی بهم زنگ زده بودی؟
کوک: اوه اره فردا عروسیمونه فردا چند تا ارایشگر میاد عمارتتون تا امادت کنه به حرفشون گوش کن
الیزابت: چییییییی فردا؟؟؟ خیلی زود نیست من اماده نیستممممم(کمی بلند)
کوک: نه زود نیست
الیزابت: اوففف باشه خدافظ
کوک: خدافظ
حالا چیکار کنم من نمیخوام ازدواج بکنم اخه هنوز کوچیکم خیلی زوده که ازدواج بکنم کوک پسره خوبیه ولی من نمیخوام ازدواج بکنم، اه ولش کن برم یه چیزی بخورم تا نمردم..
ویو کوک*
داشتم کارمو میکردم که گوشیم زنگ خورد الیزابت بود سیوش کرده بودم «پرنسس🎀» جواب که دادم(دیگه خودتون که میدونید لازم نیست بگم)
شرط های پارت نهم:
34 لایک
16 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
to mal mani
(فردا ساعت 10)
ویو الیزابت*
از خواب قشنگم دل کندم یه دوش 20 مینی گرفتم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعدش رفتم کتاب خونه کتاب خوندم نفهمیدم چیشد که خوابیدم.
ویو کوک*
از خواب دل کندم یه دوش 20 مینی گرفتم بعدش به پایین رفتم و صبحونه خوردم و بعدش به عمارت پدرم رفتم(جونگکوک تنها زندگی میکنه)
(پرش زمانی به عمارت پدر کوک)
وقتی به عمارت پدرم رفتم خدمت کارا، بادیگاردا تا کمر برام خم شدن
کوک: سلام پدر(جدی)
پدر کوک: سلام(سرد)
کوک: کاری با من داشتید پدر؟
پدر کوک: بله فردا عروسیته و فردا سلینا هم میاد از امریکا(این دختره سلینا امریکا بوده) و حواست باشه درست رفتار کنی تو الان همسر داری(جدی)
کوک: پدر اون فقط یه اشتباه بود من مست بودم. و اینکه چرا انقدر زود هنوز وقت هست که عروسی بگیریم.
پدر کوک: نخیر زود نیست برای فردا به میکاپ ارتیستا بگو به عمارت لی برن و الیزابت رو آماده کنن..
کوک: باشه پدر من دیگه میرم کار دارم خدانگهدار.
پدر کوک: باشه خداحافظ.
(پرش زمانی به ساعت 5)
ویو الیزابت*
کمرم درد میکرد چشمامو که باز کردم دیدم توی کتاب خونه هستم خیلی کمر درد بودم کمرم گرفته بود. وای ساعت چندهه گوشیمو برداشتم دیدم ساعت پنجه شتتتت کوک هم بهم 3 بار زنگ زده بود حتما کار مهمی داره بزار بهش زنگ بزنم..
بوق
بوق
بوق
بوق
کوک: الو
الیزابت: سلام کوک کاری داشتی بهم زنگ زده بودی؟
کوک: اوه اره فردا عروسیمونه فردا چند تا ارایشگر میاد عمارتتون تا امادت کنه به حرفشون گوش کن
الیزابت: چییییییی فردا؟؟؟ خیلی زود نیست من اماده نیستممممم(کمی بلند)
کوک: نه زود نیست
الیزابت: اوففف باشه خدافظ
کوک: خدافظ
حالا چیکار کنم من نمیخوام ازدواج بکنم اخه هنوز کوچیکم خیلی زوده که ازدواج بکنم کوک پسره خوبیه ولی من نمیخوام ازدواج بکنم، اه ولش کن برم یه چیزی بخورم تا نمردم..
ویو کوک*
داشتم کارمو میکردم که گوشیم زنگ خورد الیزابت بود سیوش کرده بودم «پرنسس🎀» جواب که دادم(دیگه خودتون که میدونید لازم نیست بگم)
شرط های پارت نهم:
34 لایک
16 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
- ۶۸۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط