تا که بودیم نبودیم کسی

تا که بودیم نبودیم کسی

تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی

هیچ کس با دل ما یار نبود
مونس و همدم و غمخوار نبود

پیر و برنا و زن و مرد دیار
نه به باطن که به ظاهر غمخوار

همه با داعیه ی همدردی
چه گروهی چه به معنا فردی

گاه گاهی که محبت کردند
همه آلوده ی منّت کردند

سینه ای بود و سراسر غم بود
دل در آن غمکده خوش محرم بود

چون یتیمی سرِ راه افکنده
یوسفی بود به چاه افکنده

الغرض زندگی دنیایی
همه محنت ، همه جانفرسایی

طی شد و مرگ نه دلخواه رسید
تا بیاریم به لب آه رسید
دیدگاه ها (۱)

تا‌ سحر ای‌ شمع‌ بر با‌لین‌ من‌امشب‌ از بهرخدا بیدار با‌ش‌سا...

تا‌ سحر ای‌ شمع‌ بر با‌لین‌ من امشب‌ از بهرخدا بیدار با‌ش‌ س...

بار الها چه کنم گوهرم از دستم رفتهمدم و مونس و غم پرورم از د...

بار الها چه کنم گوهرم از دستم رفتهمدم و مونس و غم پرورم از د...

بار الها چه کنم گوهرم از دستم رفتهمدم و مونس و غم پرورم از د...

یزدان درویشی شاعر بروجردی

FALL

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط