{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به اندازهٔ غم های دلم پیر شدم

من به اندازهٔ غم های دلم پیر شدم

از تظاهر به جوان بودن خود سیر شدم

عقل میخواست که بعد از تو جوان باشم و شاد

من ولی با غَمِ عشقِ تو زمین گیر شدم

بعد تو شادترین رخت تنم مشکی شد

طعنه ها خوردم و پیش همه تحقیر شدم

کاش می‌کشت مرا عشق تو اینبار اما

من اسیرم که چنین تابع تقدیر شدم

عشق برگشت انالحق زند اما بی تو

دید در حنجره اش بغض گلو گیر شدم

تا شدم رود تو هم صخره شدی در راهم

بی صدا ماندم و با درد تو تبخیر شدم

قاصدک
دیدگاه ها (۰)

چه زیبا میگفت پیرمرد خیاط:زندگی هیچوقت اندازه تنم نشد...حتی ...

توبه کردم که قلم دست نگیرم اماهاتفی گفت که این بیت شنیدن دار...

و غم همیشه چشم های خیس نیستگاهی لبخندیست که تمام روز صورتت ر...

وچه تلخ…..❤️‍🩹تنهاودر سکوت محکم روی پاهای خودمون ایستادیم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط