داستان شوالیه
داستان شوالیه:
در قبیله غم در سرزمینی دور افتاده
که شوالیه قبیله عاشق شاه دخت میشه
روزی یه شاه زاده میاد و از شاه دخت خواستگاری میکنه، شوالیه رو صدا میزنن تا بیاد و اونجا وایسته، شوالیه آماده میشه و هیچ فکری نمیکرد که شاه زاده اومده بوده خواستگاری شاه دخت شوالیه از اتاقش بیرون میادو از پله ها که میاد پایین این صحنه رو میبینه که برای شاه دخت خواستگار اومده شوالیه غم خودشو میریزه تو خودش و کنار شاه دخت و شاه زاده وایمیسته تا که شاه دخت خواستگاری شاه زاده رو قبول میکنه شوالیه بعد از شنیدن بیهوش میشه و دکتر ها اونو به اتاق میبرند تا درمانش کنن شاهزاده با شاه دخت قرار میزاره که کجا دوباره همو ببینن شوالیه بعد از یک روز بهوش میادو از پنجره میبینه که شاه دخت داره تنهایی میره و سریع خودشو آماده میکنه و میره پیش شاه دخت تا اونو برسونه شوالیه نمیدونست که کجا میرن و برای چی میرن شوالیه شاه دخت رو میرسونه و میبینه شاه زاده اونجا ایستاده و تازه میفهمه که اینها قرار گذاشتن شوالیه بعد از دیدن این صحنه خیلی حالش بد شد و سریع از اونجا رفت شوالیه تا شب بیرون از قبیله بود و وقتی میره قبیله میبینه جلوی در شاه زاده لباس عروسی آورده شوالیه که حالش بهتر شده بود بدتر شد بدون اینکه به روی خودش بیاره با شاه زاده رفت داخل قبیله و لباس رو به شاه دخت میدن دیر وقت شده بود و شوالیه برای نگهبانی رفته بود کل شب رو با قلب شکسته اش گذراند صبح شده بود و بقیه شوالیه ها اومدن تا برن نگهبانی شوالیه غمگین رفت تو اتاقش و خوابید وقتی عصر بیدار میشه میفهمه که فردا عروسی شاه دخت و دارن قبیله رو تزئین میکنن شوالیه که دیگه به شکست قلبیش عادت کرده بود باز هم رفت بیرون از قبیله تا شب اومد دیروقت بود و رفتش برای نگهبانی صبح زود عروسی بود و شوالیه که فهمید نگهبانی نکرد و رفتش تو اتاقش انقدر غمگین بود که بیهوش شد وقتی دکتر ها میفهمند که شوالیه بیهوش شده سریع میرن به کمکش وقتی به هوش میاد میبینه که شاه دخت و شاه زاده میخواهند ازدواج کنند شوالیه از قبلش هم بدتر میشه و سریع حاضر میشه و به پایین میره و کنار شاه دخت و شاه زاده می ایسته وقتی میبینه که شاهزاده میگه دوست دارم و شاه دخت هم همینو گفت شوالیه از غم زیاد گریه میکنه و این دو ازدواج میکنند و بعد از چند ساعت که مراسم تموم میشه شوالیه به کما میره و بعد از یک ماه بهوش میاد میبینه که جنگ شده و میره جنگ هیچی براش مهم نبود...
ادامه در کامنتا🌸
در قبیله غم در سرزمینی دور افتاده
که شوالیه قبیله عاشق شاه دخت میشه
روزی یه شاه زاده میاد و از شاه دخت خواستگاری میکنه، شوالیه رو صدا میزنن تا بیاد و اونجا وایسته، شوالیه آماده میشه و هیچ فکری نمیکرد که شاه زاده اومده بوده خواستگاری شاه دخت شوالیه از اتاقش بیرون میادو از پله ها که میاد پایین این صحنه رو میبینه که برای شاه دخت خواستگار اومده شوالیه غم خودشو میریزه تو خودش و کنار شاه دخت و شاه زاده وایمیسته تا که شاه دخت خواستگاری شاه زاده رو قبول میکنه شوالیه بعد از شنیدن بیهوش میشه و دکتر ها اونو به اتاق میبرند تا درمانش کنن شاهزاده با شاه دخت قرار میزاره که کجا دوباره همو ببینن شوالیه بعد از یک روز بهوش میادو از پنجره میبینه که شاه دخت داره تنهایی میره و سریع خودشو آماده میکنه و میره پیش شاه دخت تا اونو برسونه شوالیه نمیدونست که کجا میرن و برای چی میرن شوالیه شاه دخت رو میرسونه و میبینه شاه زاده اونجا ایستاده و تازه میفهمه که اینها قرار گذاشتن شوالیه بعد از دیدن این صحنه خیلی حالش بد شد و سریع از اونجا رفت شوالیه تا شب بیرون از قبیله بود و وقتی میره قبیله میبینه جلوی در شاه زاده لباس عروسی آورده شوالیه که حالش بهتر شده بود بدتر شد بدون اینکه به روی خودش بیاره با شاه زاده رفت داخل قبیله و لباس رو به شاه دخت میدن دیر وقت شده بود و شوالیه برای نگهبانی رفته بود کل شب رو با قلب شکسته اش گذراند صبح شده بود و بقیه شوالیه ها اومدن تا برن نگهبانی شوالیه غمگین رفت تو اتاقش و خوابید وقتی عصر بیدار میشه میفهمه که فردا عروسی شاه دخت و دارن قبیله رو تزئین میکنن شوالیه که دیگه به شکست قلبیش عادت کرده بود باز هم رفت بیرون از قبیله تا شب اومد دیروقت بود و رفتش برای نگهبانی صبح زود عروسی بود و شوالیه که فهمید نگهبانی نکرد و رفتش تو اتاقش انقدر غمگین بود که بیهوش شد وقتی دکتر ها میفهمند که شوالیه بیهوش شده سریع میرن به کمکش وقتی به هوش میاد میبینه که شاه دخت و شاه زاده میخواهند ازدواج کنند شوالیه از قبلش هم بدتر میشه و سریع حاضر میشه و به پایین میره و کنار شاه دخت و شاه زاده می ایسته وقتی میبینه که شاهزاده میگه دوست دارم و شاه دخت هم همینو گفت شوالیه از غم زیاد گریه میکنه و این دو ازدواج میکنند و بعد از چند ساعت که مراسم تموم میشه شوالیه به کما میره و بعد از یک ماه بهوش میاد میبینه که جنگ شده و میره جنگ هیچی براش مهم نبود...
ادامه در کامنتا🌸
- ۴۹۶
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط