US,because of them...
US,because of them...
Part¹⁰
دستش رو اروم روی موهای مشکی و بلندم کشید:
+خواهش میکنم فسقلی
-دیگه بهم نگو فسقلی..به خدا میزنمت!
+باشه فسقلی
بعد از اینکه زدم توی سرش،از خونه خارج شدم و در رو بستم
بادیگارد در رو برام باز کرد و سوار شدم..
کمی بعد،رسیدم خونه
تا در رو زدم،یونگی در رو باز کرد..دستاش رو دور صورتم قاب کرد و با نگرانی،تکتک اجزای صورتم بررسی میکرد:
یونگی:حالت خوبه خواهری؟کجا بودی دیشب؟با جیمین کنار اومدی؟چیزیت که نشد؟اذیت که نشدی؟
دستش رو اروم کنار زدم و بغلش کردم
-حالم خوبه داداشی
بعد سمت مامان رفتم..قبل از اینکه صحبت کنم،بغلم کرد
فکر نمیکردم انقدر نگرانم بشن..
بابا که روی مبل نشسته بود،سرش رو بالا اورد..با دیدن من،لبخندی زد:
اقای مین:سلام دخترم..نگرانمون کردی
-سلام..ببخشید
و سمت اتاقم رفتم..
ساعت ۹ بود..و ساعت ۱۰ جلسه داشتیم
تیشرت جیمین رو در اوردم..یه کت و شلوار رسمی به رنگ سرمهای پوشیدم
موهام رو گوجهای بستم و پشت میزم نشستم
یکم کانسیلر..یکم کانتور..ریمل و بالم لب
کفش های پاشنهبلندم رو پوشیدم و از اتاقم خارج شدم
من و یونگی با یه ماشین دیگه،به سمت شرکت حرکت کردیم
توی راه یونگی کلی سوالپیچم کرد..
یونگی:راستی دیشب کجا خوابیدی؟
-تو اتاقت..نه..یعنی..چیز
یونگی:چیییییی؟یعنی تو اتاق خودم،با رفیقم خوابیدی؟
-نه بابا فاصله رو رعایت کرده بودیم
یونگی:پس چرا تو بغلش بودی ها؟
خودمو زدم به کوچهعلیچپ و نگاهمو به پنجره دادم
کمی بعد جلوی شرکت ایستاد
از ماشین پیاده شدیم و همراه مامانوبابا،وارد اتاق جلسه شدیم
جیمین،مثل همیشه با جدیت نشسته بود..ارا هم ذوق زده نگاه به یونگی میکرد..خانوم و اقای پارک نشسته بودن
روبهروی جیمین نشستم..یونگی زنذلیل هم کنار ارا نشست
اقای پارک شروع به صحبت کرد:
اقای پارک:تصمیمتون رو گرفتین؟
-بله..
+قبول میکنیم..ولی به یه شرط
بابا با ذوق پرسید:
اقای مین:چی؟
+اینکه یونگی و ارا هم ازدواج کنن
بابا و اقایپارک،خوشحالی از روی صورتشون محو شد..یونگی و ارا،دست همو محکم گرفتن..و مامان و خانوم پارک خوشحال بودن
قبل از اینکه اقای پارک صحبت کنه،بابا گفت:
اقای مین:قبوله!پس تاریخ عروسی میشه هفته ی بعد
-قبوله!
لبخند پیروزمندانه،روی لب من و جیمین نقش بست
از زیر میز،اروم پامو زدم بهش
نگاهمون به هم افتاد..
مامان که انگار متوجه این جَو خوشحال شده بود،سریع جلسه رو تعطیل کرد
با خوشحالی از اتاق جلسات بیرون اومدیم
طولی نکشید که این خوشحالی،تبدیل به سردی و جدیت شد
یه پسر خیلی خوشگل،با قدم های بلند نزدیک من شد:
:سلام خانوم مین
-بفرمایید
:میشه برای مسائل کاری شمارتون رو داشته باشم
-با منشیم صحبت کنید
:لطفا..من واقعا دوستتون دارم
یهو یه دست گرم و بزرگ،دور دستم حلقه شد:
+یکم دیر اومدی..قبل از تو،یه نفر دیگه اومد توی زندگیش
پسر چند ثانیه به دست های در هم قفل شده ی من و جیمین نگاه کرد..بعد با حرص مکان رو ترک کرد
جیمین سریع دستشو عقب کشید و رفت پیش یونگی..ارا هم اومد پیش من..دم گوشم گفت:
ارا:یونا اون جدیجدی داره حسودی میکنه..هنوز ازدواجم نکردین!
-اره..ولی نمیدونم چرا احساس بدی نگرفتم..اولین باره یه نفر اونقدر بهم نزدیک میشه
ارا:موافقم
[ویو جیمین]
رفتم پیش یونگی..
حتی خودم هم نمیدونم چیکار کردم..یا چرا اصلا اون کارو کردم؟
یونگی خیلی اروم بهم گفت:
یونگی:داداش عاشق شدی
+ساکت شو لطفا
یونگی:باشه..راستی از کجا اون فکر به سرت زد؟
+ایده ی اون فسقلی بود..نه من!
*ادامه دارد...
Part¹⁰
دستش رو اروم روی موهای مشکی و بلندم کشید:
+خواهش میکنم فسقلی
-دیگه بهم نگو فسقلی..به خدا میزنمت!
+باشه فسقلی
بعد از اینکه زدم توی سرش،از خونه خارج شدم و در رو بستم
بادیگارد در رو برام باز کرد و سوار شدم..
کمی بعد،رسیدم خونه
تا در رو زدم،یونگی در رو باز کرد..دستاش رو دور صورتم قاب کرد و با نگرانی،تکتک اجزای صورتم بررسی میکرد:
یونگی:حالت خوبه خواهری؟کجا بودی دیشب؟با جیمین کنار اومدی؟چیزیت که نشد؟اذیت که نشدی؟
دستش رو اروم کنار زدم و بغلش کردم
-حالم خوبه داداشی
بعد سمت مامان رفتم..قبل از اینکه صحبت کنم،بغلم کرد
فکر نمیکردم انقدر نگرانم بشن..
بابا که روی مبل نشسته بود،سرش رو بالا اورد..با دیدن من،لبخندی زد:
اقای مین:سلام دخترم..نگرانمون کردی
-سلام..ببخشید
و سمت اتاقم رفتم..
ساعت ۹ بود..و ساعت ۱۰ جلسه داشتیم
تیشرت جیمین رو در اوردم..یه کت و شلوار رسمی به رنگ سرمهای پوشیدم
موهام رو گوجهای بستم و پشت میزم نشستم
یکم کانسیلر..یکم کانتور..ریمل و بالم لب
کفش های پاشنهبلندم رو پوشیدم و از اتاقم خارج شدم
من و یونگی با یه ماشین دیگه،به سمت شرکت حرکت کردیم
توی راه یونگی کلی سوالپیچم کرد..
یونگی:راستی دیشب کجا خوابیدی؟
-تو اتاقت..نه..یعنی..چیز
یونگی:چیییییی؟یعنی تو اتاق خودم،با رفیقم خوابیدی؟
-نه بابا فاصله رو رعایت کرده بودیم
یونگی:پس چرا تو بغلش بودی ها؟
خودمو زدم به کوچهعلیچپ و نگاهمو به پنجره دادم
کمی بعد جلوی شرکت ایستاد
از ماشین پیاده شدیم و همراه مامانوبابا،وارد اتاق جلسه شدیم
جیمین،مثل همیشه با جدیت نشسته بود..ارا هم ذوق زده نگاه به یونگی میکرد..خانوم و اقای پارک نشسته بودن
روبهروی جیمین نشستم..یونگی زنذلیل هم کنار ارا نشست
اقای پارک شروع به صحبت کرد:
اقای پارک:تصمیمتون رو گرفتین؟
-بله..
+قبول میکنیم..ولی به یه شرط
بابا با ذوق پرسید:
اقای مین:چی؟
+اینکه یونگی و ارا هم ازدواج کنن
بابا و اقایپارک،خوشحالی از روی صورتشون محو شد..یونگی و ارا،دست همو محکم گرفتن..و مامان و خانوم پارک خوشحال بودن
قبل از اینکه اقای پارک صحبت کنه،بابا گفت:
اقای مین:قبوله!پس تاریخ عروسی میشه هفته ی بعد
-قبوله!
لبخند پیروزمندانه،روی لب من و جیمین نقش بست
از زیر میز،اروم پامو زدم بهش
نگاهمون به هم افتاد..
مامان که انگار متوجه این جَو خوشحال شده بود،سریع جلسه رو تعطیل کرد
با خوشحالی از اتاق جلسات بیرون اومدیم
طولی نکشید که این خوشحالی،تبدیل به سردی و جدیت شد
یه پسر خیلی خوشگل،با قدم های بلند نزدیک من شد:
:سلام خانوم مین
-بفرمایید
:میشه برای مسائل کاری شمارتون رو داشته باشم
-با منشیم صحبت کنید
:لطفا..من واقعا دوستتون دارم
یهو یه دست گرم و بزرگ،دور دستم حلقه شد:
+یکم دیر اومدی..قبل از تو،یه نفر دیگه اومد توی زندگیش
پسر چند ثانیه به دست های در هم قفل شده ی من و جیمین نگاه کرد..بعد با حرص مکان رو ترک کرد
جیمین سریع دستشو عقب کشید و رفت پیش یونگی..ارا هم اومد پیش من..دم گوشم گفت:
ارا:یونا اون جدیجدی داره حسودی میکنه..هنوز ازدواجم نکردین!
-اره..ولی نمیدونم چرا احساس بدی نگرفتم..اولین باره یه نفر اونقدر بهم نزدیک میشه
ارا:موافقم
[ویو جیمین]
رفتم پیش یونگی..
حتی خودم هم نمیدونم چیکار کردم..یا چرا اصلا اون کارو کردم؟
یونگی خیلی اروم بهم گفت:
یونگی:داداش عاشق شدی
+ساکت شو لطفا
یونگی:باشه..راستی از کجا اون فکر به سرت زد؟
+ایده ی اون فسقلی بود..نه من!
*ادامه دارد...
- ۷۱۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط