{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی را پسر مست و مخمور بود

یکی را پسر مست و مخمور بود
ز اخلاق نیکو بسی دور بود
یکی باغ انگور بودش پدر
معیشت نمودی از این رهگذر
چو مستی هر روز فرزند دید
همه تاک آن بوستان را برید
حکیمی چو بشنید، دادش پیام
که ای داده بر دست شیطان لگام
تو پنداشتی آدم مست کیست؟
که مستی تو کم ز فرزند نیست
گرفتم که او مست لایعقِل است
به مستی نشاید ره مست بست
پسر برد گر آب این خانه را
بریدی تو هم آب و هم دانه را
رَز از بهر انگور آمد پدید
نه از بهر مستی که گردد نبید
شراب ای برادر اگر پاک نیست
گنه از من و توست، از تاک نیست

#ܭُنج‌‌ِخیـاܠ♡
دیدگاه ها (۰)

ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئیاز همه دیدها نهان در همه...

گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آن

شنیدستم که وقت برگریزانشد از باد خزان، برگی گریزانمیان شاخه‌...

شبی که ریخت خدا در سبوی جانم می چو تاک رفت به اعماق استخوانم...

مرادوش گویی به خواب آمدیبه کف کرده جام شراب آمدیکنون هست جان...

داراب افسر بختیاری

رستم و سهراب امروزیچنین گفت رستم به سهراب یلکه من آبرو دارم ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

🌼 گلچین اشعار سعدی با شرح و بسط و معنی(3) ...

شبی که ریخت خدا در سبوی جانم می چو تاک رفت به اعماق استخوانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط