{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دشمن امن من

part: 1
بوی باروت از همون لحظه‌ای که از ماشین زرهی پیاده شدم، خورد توی صورتم.
نفس عمیقی کشیدم و دستکش مشکیم رو محکم‌تر روی دستم کشیدم.
صدای بی‌سیم پشت سر هم توی گوشم می‌پیچید.

«فرمانده، همه‌ی تیم‌ها سر جای خودشونن.»
نگاهم از روی ساختمون متروکه رد شد. سه طبقه.هشت تک‌تیرانداز روی پشت‌بوم‌های اطراف.دو مسیر فرار.و یه هدف...رئیس مافیای بلک کرون.
اسمش رو که شنیدم، ناخودآگاه فکم سفت شد.
«جئون جونگکوک...»

نفسم رو آروم بیرون دادم.سه سال بود دنبالش بودم.سه سال عملیات.سه سال تعقیب.سه سال شکست...نه برای من.
برای اون.چون هیچ‌وقت نتونسته بود به کشورم ضربه‌ای بزنه.

اما من هم هیچ‌وقت نتونسته بودم دستگیرش کنم.صدای یکی از سربازها من رو از فکر بیرون کشید.

«فرمانده؟»
سرم رو چرخوندم.

«بگو.»
«اطلاعات تأیید شده... خودش داخل ساختمونه.»

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

«پس امشب بالاخره همدیگه رو می‌بینیم.»
...
POV | جئون جونگکوک

همه نگران بودن.همه...جز من.
آروم روی مبل چرمی نشسته بودم و لیوان قهوه‌م رو بین انگشت‌هام می‌چرخوندم.تهیونگ با اخم جلو اومد.

«رئیس... ارتش دور تا دور انبار رو محاصره کرده.»
یه جرعه از قهوه‌م خوردم.
«می‌دونم.»
نامجون گفت:
«فرمانده نوآ آریامنش شخصاً عملیات رو هدایت می‌کنه.»
لبخند زدم.
«پس ارزش اومدن داشت.»
تهیونگ زیر لب غر زد:
«شما چرا هر وقت اسم اون زن میاد، این‌طوری لبخند می‌زنید؟»
نگاهم رو به پنجره دوختم.
«چون تنها آدمیه که تونسته سه سال منو سرگرم نگه داره.»
...
چند دقیقه بعد...
صدای انفجار، شیشه‌های انبار رو لرزوند.
«حمله!»
گلوله‌ها مثل بارون از هر طرف می‌باریدن.
من و افرادم از پناهگاه بیرون پریدیم.
همه‌جا دود بود.
جیغ.
باروت.
فریاد.
درست وسط اون آشوب...
یه نفر از دل دود بیرون اومد.
قد بلند.
لباس نظامی.
اسلحه توی دست.
چشم‌های خاکستری...
خودش بود.
نوآ.
برای اولین بار...
چشم توی چشم هم شدیم.
نه من تیر شلیک کردم...
نه اون.
فقط چند ثانیه همدیگه رو نگاه کردیم.
انگار تمام صداهای اطراف خاموش شده بودن.
بعد...
همزمان حرکت کردیم.
اون چاقوش رو سمت گردنم آورد...
و من لوله‌ی اسلحه رو روی پیشونیش گذاشتم.
لبخند زدم.
«بالاخره دیدمت... فرمانده.»
اون حتی پلک هم نزد.
فقط با همون نگاه سرد گفت:
«اشتباه اومدی، رئیس.»
صدای ضامن اسلحه بینمون پیچید...
و همان لحظه انفجار مهیبی کل ساختمان را لرزاند
نوآ

نوک چاقوم درست زیر چونه‌ش بود.
اون‌قدر نزدیک ایستاده بود که می‌تونستم بوی عطر تلخ و دود باروتی که به لباسش نشسته بود رو حس کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه اعصابم رو خرد می‌کرد...
اون لبخند لعنتیش بود.
انگار نه وسط تیراندازی بود، نه ده‌ها نفر داشتن جونشون رو از دست می‌دادن.
آروم گفت: «شنیده بودم فرمانده نوآ از نزدیک ترسناک‌تره.»
چاقو رو کمی فشار دادم.
«شنیده بودم رئیس بلک کرون هم بیشتر از حرف زدن، فرار کردن بلده.»
یه خنده‌ی کوتاه کرد.
«فرار؟»
تق!
گلوله‌ای از کنار گوشم رد شد.
بی‌اختیار سرم رو خم کردم و همون لحظه جونگکوک مچ دستم رو گرفت و هر دومون پشت یه ستون سیمانی افتادیم.
اخم کردم.
دستم رو از توی دستش کشیدم.
«ولم کن.»
«اگه ولت می‌کردم، الان مغزت روی دیوار بود.»
جوابی ندادم.
حق باهاش بود.
ولی لازم نبود به زبون بیاره.
صدای تیراندازی لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.
از پشت ستون نگاهی انداختم.
یکی از تک‌تیراندازهام روی پشت‌بوم افتاده بود.
خون...
زیادی خون.
دندون‌هام رو روی هم فشار دادم.
«کی شلیک کرد؟»
یکی از سربازهام توی بی‌سیم نفس‌نفس زد.
«فرمانده... تیر از سمت شرق اومد... ولی... ولی نیروهای ما اونجا نیستن!»
ابروهام توی هم رفت.
شرق؟
غیرممکن بود.
تمام اون محدوده از قبل پاکسازی شده بود.
جونگکوک هم انگار همون لحظه متوجه چیزی شد.
دستش رفت سمت بی‌سیم کوچیک داخل گوشش.
«نامجون.»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای نامجون شنیده شد.
«رئیس... یه تیم ناشناس وارد منطقه شده. نه پلیسن، نه ارتش.»
نگاهم ناخودآگاه سمت جونگکوک رفت.
اون هم داشت منو نگاه می‌کرد.
برای اولین بار...
توی نگاهش چیزی غیر از تمسخر دیدم.
احتیاط.
...
یه انفجار مهیب کل دیوار کناری رو فرو ریخت.
تکه‌های سیمان روی سرمون ریخت.
هر دومون همزمان عقب پریدیم.
از دل گرد و خاک...
دیدگاه ها (۲)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐صدای انفجار هنوز توی ساختمان می‌پیچید....

____[The Forbidden Crossing]____

ادامه

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

شاهکاری به نام دروغ

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

مافیای من

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط