{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از یه جایی به بعد ‌...

از یه جایی به بعد ‌...
انقدر زمین خوردم ک دیگه هیچ دردی حس نکردم
انقدر آهنگ گوش دادم ک دیگه با کسی حرف نزدم
انقدر تو اتاقم موندم ک دیگه دلم نمی‌خواست بیام بیرون
انقدر خندیدم ک یادم رفت بعضی وقتا گریه کردنم خوبه
انقدر حواسم به بقیه بود ک خودمو یادم رفت
از یه جایی به بعد اینقدر تو خودم بودم
که وقتی به خودم اومدم تا چشم کار میکرد آدمایی رو دیدم که غریبه بودن برام و هرچقدر بیشتر سعی میکردم
تو جمعشون باشم...
بیشتر احساس تنهایی میکردم:)
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق ممنوع

رمان عشق و انتقام

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

╭─── ⋆。°✩°。⋆ ───╮ ♡ پاتریک راست میگه... ♡☆゜・。。・゜゜・。。・゜★₊˚⊹♡ ...

رمان دخت من

رمان اسیر خان پارت پنجم 5

وقتی برادر ناتنیت بود.

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ...

وقتی پریود بودی و.....

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط