اپیزود سوم
اپیزود سوم
هیون نباید برمیگشت.
حداقل، این چیزی بود که عقلش بهش میگفت.
اما از لحظهای که از جنگل برگشته بود، فقط یک چیز توی ذهنش تکرار میشد:
لی فلیکس.
---
سه شب گذشته بود.
زخم بازوی هیون هنوز کامل خوب نشده بود.
اما اون شب، برای دومین بار، از دیوارهای قلعه خونآشامها بالا رفت.
نه بهعنوان ولیعهد.
نه بهعنوان جنگجو.
بلکه بهعنوان کسی که میخواست فقط یک بار دیگه، اون پسر رو ببینه.
---
فلیکس کنار پنجره اتاقش نشسته بود.
خوابش نمیبرد.
هر بار که چشمهاش رو میبست، چهره پسر مو مشکیای رو میدید که میتونست اون رو بکشه، اما نکشته بود.
ناگهان.
تق.
تق.
فلیکس خشکش زد.
همون صدا.
آروم به سمت پنجره رفت.
و وقتی اون رو باز کرد، نفسش بند اومد.
— تو...
هیون لبخند کمرنگی زد.
— سلام.
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد فلیکس آروم گفت:
— زخمت...
هیون به بازوش نگاه کرد.
— خوب میشه.
— چرا برگشتی؟
هیون جواب نداد.
چون خودش هم نمیدونست.
یا شاید...
نمیخواست اعتراف کنه.
---
اما اونا تنها نبودن.
در تاریکترین نقطه آسمون، ماه کامل میدرخشید.
و در جایی که هیچ انسانی نمیتونست ببینه...
کسی اونها رو تماشا میکرد.
ملکه ماه.
---
قبل از اینکه هیون بتونه حرفی بزنه، صدای فریاد نگهبانها بلند شد.
— دشمن!
— خونآشام!
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
فلیکس وحشتزده گفت:
— نه! فرار کن!
اما دیر شده بود.
سربازها به سمت اتاق میدویدن.
هیون فقط یک تصمیم داشت.
اون دست فلیکس رو گرفت.
— بیا.
— چی؟!
— به من اعتماد کن.
و قبل از اینکه در اتاق باز بشه، هیون فلیکس رو با خودش از پنجره بیرون برد.
---
وقتی سربازها وارد اتاق شدن، فقط پردههایی رو دیدن که توی باد تکون میخوردن.
و شاهزادهای که دیگه اونجا نبود.
---
در همون لحظه، آسمون سیاه شد.
ابرها ماه رو پوشوندن.
و صدایی که نه انسان بود و نه خدا، در دنیا پیچید:
— شما قانون رو شکستید.
هیون ایستاد.
فلیکس از ترس به آسمون نگاه کرد.
و برای اولین بار...
ملکه ماه خشمگین شده بود.
صدای او دوباره تکرار شد:
— اگر عشق رو انتخاب کردید...
پس باید بهای اون رو هم بپردازید.
و در همان لحظه، اولین آزمون آغاز شد.
هیون نباید برمیگشت.
حداقل، این چیزی بود که عقلش بهش میگفت.
اما از لحظهای که از جنگل برگشته بود، فقط یک چیز توی ذهنش تکرار میشد:
لی فلیکس.
---
سه شب گذشته بود.
زخم بازوی هیون هنوز کامل خوب نشده بود.
اما اون شب، برای دومین بار، از دیوارهای قلعه خونآشامها بالا رفت.
نه بهعنوان ولیعهد.
نه بهعنوان جنگجو.
بلکه بهعنوان کسی که میخواست فقط یک بار دیگه، اون پسر رو ببینه.
---
فلیکس کنار پنجره اتاقش نشسته بود.
خوابش نمیبرد.
هر بار که چشمهاش رو میبست، چهره پسر مو مشکیای رو میدید که میتونست اون رو بکشه، اما نکشته بود.
ناگهان.
تق.
تق.
فلیکس خشکش زد.
همون صدا.
آروم به سمت پنجره رفت.
و وقتی اون رو باز کرد، نفسش بند اومد.
— تو...
هیون لبخند کمرنگی زد.
— سلام.
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد فلیکس آروم گفت:
— زخمت...
هیون به بازوش نگاه کرد.
— خوب میشه.
— چرا برگشتی؟
هیون جواب نداد.
چون خودش هم نمیدونست.
یا شاید...
نمیخواست اعتراف کنه.
---
اما اونا تنها نبودن.
در تاریکترین نقطه آسمون، ماه کامل میدرخشید.
و در جایی که هیچ انسانی نمیتونست ببینه...
کسی اونها رو تماشا میکرد.
ملکه ماه.
---
قبل از اینکه هیون بتونه حرفی بزنه، صدای فریاد نگهبانها بلند شد.
— دشمن!
— خونآشام!
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
فلیکس وحشتزده گفت:
— نه! فرار کن!
اما دیر شده بود.
سربازها به سمت اتاق میدویدن.
هیون فقط یک تصمیم داشت.
اون دست فلیکس رو گرفت.
— بیا.
— چی؟!
— به من اعتماد کن.
و قبل از اینکه در اتاق باز بشه، هیون فلیکس رو با خودش از پنجره بیرون برد.
---
وقتی سربازها وارد اتاق شدن، فقط پردههایی رو دیدن که توی باد تکون میخوردن.
و شاهزادهای که دیگه اونجا نبود.
---
در همون لحظه، آسمون سیاه شد.
ابرها ماه رو پوشوندن.
و صدایی که نه انسان بود و نه خدا، در دنیا پیچید:
— شما قانون رو شکستید.
هیون ایستاد.
فلیکس از ترس به آسمون نگاه کرد.
و برای اولین بار...
ملکه ماه خشمگین شده بود.
صدای او دوباره تکرار شد:
— اگر عشق رو انتخاب کردید...
پس باید بهای اون رو هم بپردازید.
و در همان لحظه، اولین آزمون آغاز شد.
- ۲۷۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط