{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

مردم شادی می کردند، می رقصیدند و گل هارا روی سرم میریختند. خوشحالی همه یک دلیل قانع کننده داشت،«روز ازدواج من» بود.
حس پوچی داشتم، حس سرخوردگی، ناامید بودم؛ نا امید اینکه عشق من در کنارم نبود.
وجودم اجازه دیدن به مرد کنارم را نمی داد، مخصوصا وقتی داشت با ساقدوشان درباره دروغی که ساخته بود حرف می زد و میخندید. مردان دیگر او را خوش شانس می نامیدند و شوخی های جالب می کردند.
من دلم این را نمی خواست.
رایحه ی گرم کاکائو رو احساس کردم، تلخ و زننده. وقتی به بوی وانیل و قهوه ی تند کوبایی رسید، نفسم گرفت. اون رایحه ی سیگار برام اشنا بود. چشمانم دنبال اون فرد بود، یار من، کسی که قلبم به ان تعلق داشت.
پیداش کردم! گوشه ای ایستاده بود و سیگارش رو می کشید. مثل مردی با غرور رویش را برگردانده بود، انگار قهر بود. موهای بنفشش که در هوا درحال رقص بود، قلبم فقط با دیدن ان به ضرب درمیامد.
ولی چه کار می توانستم کنم؟ پروردگار من، این سرنوشت من بود؟ پیوند خوردن من با کسی که مرا به نیت های شوم می خواهد؟ مگر من بنده ی تو نبودم، دختر شیرین تو نبودم؟ همانی که هرروز ارزوی بودن در اغوش پسر مو بنفش را ازت درخواست می کرد؟
هوتوکه را نمی خواستم، چرا باید با دوست پسر سابق دوره ی راهنمایی ام پیوند ابدی می خوردم؟
ذهنم پر سوال بود، و ناامیدی... و خواستن مرد رویاهایم، ریندو.
---------
نفری تکی بنویسید چقدر از هوتوکه بدتون میا_
و اینکه یکم حالم بود، نتونستم خوب روی نوشتن متن تمرکز کنم و مثل همیشه خوب بنویسم
#نینا #نیناریچی #اوسی #ارتیست #اوسی_توکیو_ریونجرز
دیدگاه ها (۵۲)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

مرد بی رحم

فیک

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ونهم: پنج ماه بعد---پنج ماه از آن شب....

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

فاصله یک لبخند تا جنون

P7اجوما طناز را از راهروی اصلی جدا کرد و وارد بخش غربی عمارت...

اخبار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط