یادت هست

*یادت هست؟*

*یادت هست؟*
روزهایی که دنیا، به اندازه یک حیاط کوچکِ آجری بود و تمامِ خوشبختی، در گرمای نان داغ و بازی‌های بی‌وقفه تا غروب خلاصه می‌شد.
ما بچه‌هایی بودیم که با صدای توپِ پلاستیکی دولایه، به زندگی سلام می‌کردیم؛ بچه‌هایی که قبل از دنیای مجازی ، طعمِ رفاقت‌های کوچه و خیابان را می‌چشیدیم. ما در عصرهایی بزرگ شدیم که بوی خاک باران‌خورده با بوی چای تازه‌دمِ مادر در هم می‌آمیخت و تلویزیون‌های سیاه و سفید، تنها پنجره‌مان به دنیایی بود که فکر می‌کردیم چقدر بزرگ است.

ما مشق‌هایمان را با مدادهای جویده شده می‌نوشتیم، با پاک‌کن‌های دورنگ که نیمه‌اش سیاه بود و ورق دفترمان را پاره می‌کرد!
ما همان نسلی هستیم که صف‌های طولانیِ کوپن و نفت را دیدیم، اما در همان صف‌ها هم با همسایه‌ها خندیدیم و زندگی کردیم.

امروز که به آن روزها نگاه می‌کنیم، شاید گرد و غبار زمان روی همه چیز نشسته باشد، اما قلب‌هایمان هنوز همان‌قدر ساده و همان‌قدر بی‌قرار است.
«دیروز» برای ما فقط یک تاریخ نیست؛
یک آلبوم عکس است که هر ورقش، بوی عطرِ خانه‌های قدیمی می‌دهد، بوی آرزوهای ساده و آدم‌هایی که امروز جایشان خیلی خالی است.
بیایید دوباره به همان سادگی لبخند بزنیم؛ انگار که ما هنوز همان بچه‌های پرشورِ روزهای دور هستیم...


خاطرات دیروز
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه های شبنم

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

پروانه جان

چند پارتی

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ه...

پروانه جان

داستان کودکانه «معمای ساعتِ شنی و المپیادِ اژدهای کوچک» به ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط