امشب ساعت دیواری از نفس افتاد

امـشـب سـاعـت دیـواری از نـفـس افـتـاد
پـرسـتـار گـفـت بـرق هـا بـازی در مـی آورنـد امـا مـن مـیدانـم تـقـصیـر شب اسـت ؛ شـب هـر جـایی کـه مـیـرود زمـان را خـامـوش مـیـکند..
روی دیـوار اسـمم را نـوشتم ، مـثـل کـسی کــه مـیتـرسد پـاک شَـود
ایـنـجـا هـیچـکس چـیزی را بـاور نـدارد نـه اِسـم ها ، نـه آدم ها ، نـه حـتی ایـنکـه چـرا درد هـنـوز ادامه دارد!
یـکی از دیـوار هـا اسـمم را صـدا مـیزنـد... مـیگویـد بـه زودی می تـوانـم بـروم
امـا کـجا ؟ وقـتی ذهـنم از ایـن اتـاق بـزرگتـر نـیست؟
شـاید فـقط بـاید بـروم تـا دوبـاره یـکی یـادش بـیاید مـن واقـعا وجـود داشـتم..
مـن بـه جـایی مـیروم کــه نـه نـور می شـناسد و نـه سـایه ؛ جـایی کـه دیـگر لازم نـیست بـرای نـفس کـشیدن مـبارزه کـنی
آنـجا جـایی اسـت کـه گــم شـدن ، تــنــها راه پـیدا کـردن آرامـش اسـت
اَگـر روزی بـرگشتم... دیـگر از مـن نـپرس چـرا رفـتم ؛ فـقط بـپرس چـرا بـرگشتم.
هـرچـند کـه دیـگر در تـقویم روزی بـرای بـرگشـت نـخواهی یـافـت:)

یادداشت های پیدا شده در اتاق تیمارستان بعد از خودکشی دختر دیوانه !
_ رایـا
دیدگاه ها (۰)

یادته:)؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط