میگویند بعضی آدمها شبیه به دریا هستند
..
میگویند بعضی آدمها شبیه به دریا هستند.
از دور که نگاهشان کنی، فقط سطح آرام آبیشان را میبینی. موجهایی که مؤدبانه به ساحل میرسند و برمیگردند..
بی آنکه کسی بداند در عمقشان چه میگذرد.
من همیشه سطح بودهام.. آرام، خندان، بیتلاطم.
کسی صدای شکستن صدفها را در عمق سینهام نشنیده است.
قلبم.. چنان نازک است که با نسیمی میشکند، و دردش تا عمق وجودم میپیچد،
اما چنان گلی که آفتاب را در آغوش میکشد، لبخند بر لبانم مینشانم.. و مانند همیشه، میگویم: "من خوبم."
عادت کردهام وقتی هوا ابری میشود، خورشید را نقاشی کنم..
و وقتی بغض گلویم را میگیرد ؟
شاید.. لبخند را محکمتر روی صورتم سنجاق کنم.
میگذارم اشکهایم در سکوت تنهایی خویش، در آینه بخندند...
اما نه برای فریب،
برای اینکه مبادا اندوه من، سایهای بر شانهی کسی بیندازد..
نگران کسانی میشوم که پنجرهی دلشان، حتی به روی آفتاب محبتمن نیز بسته است،
و نگاهشان.. هیچ گرمایی به قلب یخزدهی من نمیبخشد. با اینکه خودم، تمام تلاشم را میکنم تا لبخندی بر لبشان بنشانم.
و همچنان نگران روزهایی هستم.. که شاید هرگز روشنایی حضورشان را حس نکنم.
من هنوز هم در قلب زمستان، دنبال شکوفههایی میگردم.. که میدانم هرگز نخواهند شکفت.
گاهی فکر میکنم اگر روزی.. کسی تا عمق این دریا شنا کند، میان سکوت تیرهی زیر آب.. چراغ کوچکی پیدا خواهد کرد که هنوز چشمک میزند، هرچند اندک..
چراغی که نامش.. زندگیست. و شاید تمام این سالها فقط منتظر کسی بوده..
کسی که بپرسد: «واقعاً حالت چطور است؟»، تا دوباره شعله ور شود.
اما چنین شخصی.. هیچگاه نخواهد آمد. هیچکس جرعت شنا کردن تا عمق دریا را ندارد.. به خصوص وقتی میداند احتمال طوفانی بزرگ وجود دارد.
میگویند بعضی آدمها شبیه به دریا هستند.
از دور که نگاهشان کنی، فقط سطح آرام آبیشان را میبینی. موجهایی که مؤدبانه به ساحل میرسند و برمیگردند..
بی آنکه کسی بداند در عمقشان چه میگذرد.
من همیشه سطح بودهام.. آرام، خندان، بیتلاطم.
کسی صدای شکستن صدفها را در عمق سینهام نشنیده است.
قلبم.. چنان نازک است که با نسیمی میشکند، و دردش تا عمق وجودم میپیچد،
اما چنان گلی که آفتاب را در آغوش میکشد، لبخند بر لبانم مینشانم.. و مانند همیشه، میگویم: "من خوبم."
عادت کردهام وقتی هوا ابری میشود، خورشید را نقاشی کنم..
و وقتی بغض گلویم را میگیرد ؟
شاید.. لبخند را محکمتر روی صورتم سنجاق کنم.
میگذارم اشکهایم در سکوت تنهایی خویش، در آینه بخندند...
اما نه برای فریب،
برای اینکه مبادا اندوه من، سایهای بر شانهی کسی بیندازد..
نگران کسانی میشوم که پنجرهی دلشان، حتی به روی آفتاب محبتمن نیز بسته است،
و نگاهشان.. هیچ گرمایی به قلب یخزدهی من نمیبخشد. با اینکه خودم، تمام تلاشم را میکنم تا لبخندی بر لبشان بنشانم.
و همچنان نگران روزهایی هستم.. که شاید هرگز روشنایی حضورشان را حس نکنم.
من هنوز هم در قلب زمستان، دنبال شکوفههایی میگردم.. که میدانم هرگز نخواهند شکفت.
گاهی فکر میکنم اگر روزی.. کسی تا عمق این دریا شنا کند، میان سکوت تیرهی زیر آب.. چراغ کوچکی پیدا خواهد کرد که هنوز چشمک میزند، هرچند اندک..
چراغی که نامش.. زندگیست. و شاید تمام این سالها فقط منتظر کسی بوده..
کسی که بپرسد: «واقعاً حالت چطور است؟»، تا دوباره شعله ور شود.
اما چنین شخصی.. هیچگاه نخواهد آمد. هیچکس جرعت شنا کردن تا عمق دریا را ندارد.. به خصوص وقتی میداند احتمال طوفانی بزرگ وجود دارد.
- ۱۶۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط