بارها رفتنت را دیدم پس چرا هنوز هر گوشهی خانه بوی تو
بارها رفتنـت را دیدم؛ پس چرا هنوز هر گوشهی خانـه بوی تو را میدهد؟! بعد از تو دوست داشتم هزار خانه باشم، هزار پنجـره، هزار خیابان و کـوچه و آنگونه شاید دوباره قـدمهایت را احسـاس میکردم. تو را باخته بودم؛ به چیزهای شکیل، به بتهای پرستیدنی، به حرفهایی که نابلد بودم در گفتنشان. تو را باخته بودم به آدمهای پیش از خودم و پس از خودم. داشتمت اما دستهایت را نه، موهایت را نه، نگاهت را نه. میبوسیدمت اما انگار از ته قلب نه، بغل میگرفتمت اما از آن مدل آغوشهای جدایی ناپذیر نه! داشتمت اما میخواستم که روی ناخنهایم لاک مشکی بزنی، میخواستم موهایم را نوازش کنی، اگر مال آدمهای گذشته شدی مال آینده نباشی، میخواستم که بعد از من کسی نیاید. بعد از من کسی لطافت گونههای ظریفت را با لبهایش لمس نکند، صدای خندههایت را نشنود. کاش اصلا خندههایت برای همه به جز من نشنیدنی بود. خندههایت مقدساند، وقتی گوشهی لبهایت به بالا خم میشوند دلم میخواهد برایت بمیرم. برای غم آمیخته با خط لبهایت، برای چشمهایت که در اوج اندوه هم قشنگاند و برای ماندنهایت اگرچه الکی باشند ...
- ۳۵۲
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط