داستان از این قراره که دوستان اینا برای 1هزار نفر بلیط ام
داستان از این قراره که دوستان اینا برای 1هزار نفر بلیط اماده کردن و برای 15 هزار نفر هم جا اماده کردن ولی بعد چند ساعت خبر دادن به نیما که اقا نزدیک چهل هزار نفر بدون بلیط اومدن داخل و جمعیت انقدر زیاد بود که نیما برای اینکه از جمعیت در بیاد
گفت که بهتره از راه فواره برم ولی قبلش برای جمعیت زیاد پاش شکست و از درد بی هوش شد چند دقیقه و بعد هم خودش رفت توی فواره تا از اون راه از جمیعت جدا شه و بعدم رفت دکتر دیگه😔
(ببخشید ولی فک کنم یکم اعدادم اشتباهه)
گفت که بهتره از راه فواره برم ولی قبلش برای جمعیت زیاد پاش شکست و از درد بی هوش شد چند دقیقه و بعد هم خودش رفت توی فواره تا از اون راه از جمیعت جدا شه و بعدم رفت دکتر دیگه😔
(ببخشید ولی فک کنم یکم اعدادم اشتباهه)
- ۴.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط