{ازدواج از اجبار}
پارت:۲
ویو ات:
مثل جت از جام بلندم شدم رفتم سرویس اومدم موهامو درست کردم یکم میکاپ کردم چون خیلی گریه کرده بودم صورتم بی روح شده بود بعد یک لباس پوشیده خوشگل پوشیدم الاناس برسم
ویو شوگا:
بابام می خواد بای هر.زه ازدواج کنم اه ساعت ۷بود با بی میلی بلند شدم رفتم حموم اومدم موهامو خشک کردم کت شروار جذابی پوشیدم
و ساعتم رو انداختم و عطرتلخم رو زدم و رفتم پیش پدرم
(علامت شوگا_ علامت باباش ب.ش مامانش م.ش)
_بریم
ب.ش بههه شاه دوماد
_گفتم بریم
م.ش ای بابا باز شروع شد بریم اه
رفتن سوار ماشین شدن و رفتن سمت
خونه ات اینا
۲۰مین بعد شوگا اینا رسیدن ات خیلی بغض داشت ولی نزاشت اشکش بیاد
که صدای زنگ در خورد سلیطه خانم رفت درو باز کرد
و اونا پایین لودن و ات تو اتاقش
ویو شوگا:
فکر می کردم وقتی درو زدم یک هرزه مثل کنه بچسبه بهم ولی انگار مادر اون دختره بود یعنی دختره خم نمی خواست اه به من چه رفتبم تو خونه هیچ دختری نبود تعجب کردم
که مامانم گفت
م.ش عروسمون کجاست
$الان صداش می زنم
$ات ات بیا پایین(داد)
ات ترسیده بود با دست و پایه لرزیده رفت پایین
سرش رو بالا هم نیاورد و سلامی به همه کرد وقتی به شوگا رسید سریع سلامی زم زمه کرد و رفت بغل مامان شوگا نشست
مامان شوگا همش ازش سوال می پرسید و ات جواب می داد
ویو شوگا:
وقتی پدرش صداش زد یک دختر زیبا اومد پایین قدش نصف من بود باهمه سلام کرد به من که رسید سریع سلام کرد و رفت پیش مامانم هه پس هرزه نیست خوبه از اول تا آخر سرش پایین بود و موهاش نمی زاشت صورتش رو ببینم
اه لعنی
$خوب عروس و داماد برن باهم حرف بزنن
+و..ولی
$ات برید بالا(جدی)
+چشم
+بفرمایید(نگاه به شوگا)
ذهن شوگا:آخهههه بالاخره نگام کرد رفتیم بالا که حرف بزنیم
نشستیم رو تخت که شوگا بلافاصله ات رو گذاشت رو پاهاش
_خوب خانم کوچولو اسمت چیه؟
+م..می شه بزاریم پایین
_نه گفتم اسمت چیه
+ا...ات هستم
_منم شوگا هستم ولی برای تو یونگی اوکی؟
+باشه
_چند سالته ؟خودم۲۲
+اها من ۱۹سالمه
_خیلی کوچولویی خوب بریم پایین؟
+ب..باشه
رفتن پایین
_خوب قرار شد امشب ات بیاد عمارت من(شوگا یک عمارت برای خودش داره)
ات چشماش از حدقه زد بیرون و آستین یونگی رو تکون داد و با سر گفت نه
_چی شده بیب دوست نداری؟
ات با سر گفت نه
_باشه پس فردا می ریم خرید عروسی شمارت رو بده
+........شمارش رو داد
و رفتن خونه ساعت دیگه ۱۰بود و ات رفت اتاقش
میکاپش رو پاک کرد لباسش رو عوض کرد رفت رو تخت و خوابید......
صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد
بدونه اینکه ببینه کیه جواب داد
+الو بله(خواب آلو کیوت)
_منم خانم کوچولو
ات مثل بری گرفته ها پرید هوا
+اهاا سبام ببخشید خواب بودم
_...........
________
سلام دخترا خوبید؟
حس می کنم این فیک رو دوست ندارین
اخه نسبت به فیک قبلی خیلی کم حمایت شد
😭
همین دیگه بایی
ویو ات:
مثل جت از جام بلندم شدم رفتم سرویس اومدم موهامو درست کردم یکم میکاپ کردم چون خیلی گریه کرده بودم صورتم بی روح شده بود بعد یک لباس پوشیده خوشگل پوشیدم الاناس برسم
ویو شوگا:
بابام می خواد بای هر.زه ازدواج کنم اه ساعت ۷بود با بی میلی بلند شدم رفتم حموم اومدم موهامو خشک کردم کت شروار جذابی پوشیدم
و ساعتم رو انداختم و عطرتلخم رو زدم و رفتم پیش پدرم
(علامت شوگا_ علامت باباش ب.ش مامانش م.ش)
_بریم
ب.ش بههه شاه دوماد
_گفتم بریم
م.ش ای بابا باز شروع شد بریم اه
رفتن سوار ماشین شدن و رفتن سمت
خونه ات اینا
۲۰مین بعد شوگا اینا رسیدن ات خیلی بغض داشت ولی نزاشت اشکش بیاد
که صدای زنگ در خورد سلیطه خانم رفت درو باز کرد
و اونا پایین لودن و ات تو اتاقش
ویو شوگا:
فکر می کردم وقتی درو زدم یک هرزه مثل کنه بچسبه بهم ولی انگار مادر اون دختره بود یعنی دختره خم نمی خواست اه به من چه رفتبم تو خونه هیچ دختری نبود تعجب کردم
که مامانم گفت
م.ش عروسمون کجاست
$الان صداش می زنم
$ات ات بیا پایین(داد)
ات ترسیده بود با دست و پایه لرزیده رفت پایین
سرش رو بالا هم نیاورد و سلامی به همه کرد وقتی به شوگا رسید سریع سلامی زم زمه کرد و رفت بغل مامان شوگا نشست
مامان شوگا همش ازش سوال می پرسید و ات جواب می داد
ویو شوگا:
وقتی پدرش صداش زد یک دختر زیبا اومد پایین قدش نصف من بود باهمه سلام کرد به من که رسید سریع سلام کرد و رفت پیش مامانم هه پس هرزه نیست خوبه از اول تا آخر سرش پایین بود و موهاش نمی زاشت صورتش رو ببینم
اه لعنی
$خوب عروس و داماد برن باهم حرف بزنن
+و..ولی
$ات برید بالا(جدی)
+چشم
+بفرمایید(نگاه به شوگا)
ذهن شوگا:آخهههه بالاخره نگام کرد رفتیم بالا که حرف بزنیم
نشستیم رو تخت که شوگا بلافاصله ات رو گذاشت رو پاهاش
_خوب خانم کوچولو اسمت چیه؟
+م..می شه بزاریم پایین
_نه گفتم اسمت چیه
+ا...ات هستم
_منم شوگا هستم ولی برای تو یونگی اوکی؟
+باشه
_چند سالته ؟خودم۲۲
+اها من ۱۹سالمه
_خیلی کوچولویی خوب بریم پایین؟
+ب..باشه
رفتن پایین
_خوب قرار شد امشب ات بیاد عمارت من(شوگا یک عمارت برای خودش داره)
ات چشماش از حدقه زد بیرون و آستین یونگی رو تکون داد و با سر گفت نه
_چی شده بیب دوست نداری؟
ات با سر گفت نه
_باشه پس فردا می ریم خرید عروسی شمارت رو بده
+........شمارش رو داد
و رفتن خونه ساعت دیگه ۱۰بود و ات رفت اتاقش
میکاپش رو پاک کرد لباسش رو عوض کرد رفت رو تخت و خوابید......
صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد
بدونه اینکه ببینه کیه جواب داد
+الو بله(خواب آلو کیوت)
_منم خانم کوچولو
ات مثل بری گرفته ها پرید هوا
+اهاا سبام ببخشید خواب بودم
_...........
________
سلام دخترا خوبید؟
حس می کنم این فیک رو دوست ندارین
اخه نسبت به فیک قبلی خیلی کم حمایت شد
😭
همین دیگه بایی
- ۶۴۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط