Love in the dark③⑧
Love in the dark③⑧
ماشین با ترمز تندی جلوی بیمارستان ایستاد
سریع وارد شدم
کوک: ببخشید... خانم کیم ا/ت کجا هستن؟
دختر پذیرش سریع سیستم رو چک کرد.
پذیرش: یه لحظه... بله. انتهای راهرو سمت چپ، اتاق هفت.
کوک: ممنون.
تقریباً دویدم سمت اتاق.
همین که رسیدم سومی رو دیدم که جلوی در ایستاده و چشمهاش از گریه قرمز شده.
سومی: آقا... اومدید...
نفسنفس میزدم
کوک: چیشده؟ چه اتفاقی برای ا/ت افتاده؟!
سومی اشکاشو پاک کرد.
سومی: وقتی اومد خونه فقط گریه میکرد... بعد رفت توی اتاقش... یه مدت بعد صدای گریهاش قطع شد. دلم شور زد به بهونه چای رفتم داخل... دیدم افتاده روی زمین و بیهوشه... سریع زنگ زدم اورژانس...
دستمو روی صورتم کشید.
چشمهام پر از عذاب وجدان شده بود.
کوک: ممنون سومی...
همون موقع دکتر از اتاق بیرون اومد.
دکتر: لطفاً کمی آروم باشید.
جونگکوک سریع سمتش رفت.
کوک: آقای دکتر... همسر من خوب میشه؟
دکتر لبخند آرومی زد.
دکتر: بله، نگران نباشید. سرم وصل کردیم، تازه به هوش اومدن. تا آخر سرم باید اینجا بمونن.
نفس سنگینی بیرون دادم
انگار تازه تونسته بودم هوا بکشم
کوک: خیلی ممنون...
سومی آروم گفت:
سومی: آقا... برید پیششون.
بدون معطلی در اتاقم رو باز کردم
و همون لحظه چشمم افتاد به ا/ت.
روی تخت بیمارستان خوابیده بود.
رنگ صورتش سفید شده بود.
سرم به دستش وصل بود.
و چشمهاش هنوز خیس بود.
قلبم درد گرفت.
آروم نزدیک شدم و کنار تخت نشستم
دست سرد ا/ت رو بین دستام گرفتم
کوک: حاضرم بمیرم... ولی تو رو اینجا نبینم...
ا/ت
آروم نگاهش کردم
ا/ت: جونگکوک...
جونگکوک دستمو محکمتر گرفت.
کوک: آروم باش عزیزم...
اشک از گوشه چشمم پایین افتاد
ا/ت: سویون رفت که تو به یاد من افتادی؟
جونگکوک فوراً سرشو تکون داد
کوک: نه... نه عزیزم... شرمندم... خیلی شرمندم... ببخشید...
تلخ خندیدم
ا/ت: چی میگی؟ خیلی خوشت میاد جلوی همه تحقیر بشم؟
کوک: ا/ت... حقیقتش من به عشق تو شک داشتم نمیدونستم واقعاً دوستم داری یا نه... مینهو این پیشنهاد لعنتی رو داد...
ا/ت: ولی تو اصلاً نگران من نبودی... من داشتم میمردم...
جونگکوک چشمهاشو بست.
کوک: میدونم... میدونم... ببخشید...
ا/ت: تو واقعاً از عشق من نسبت به خودت شک داشتی؟
جونگکوک آروم گفت:
کوک: داشتم...
اشک توی چشمهای ا/ت جمع شد.
ا/ت: جونگکوک... من عاشقتم... فقط کافی بود از خودم بپرسی...
جونگکوک دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره.
سرشو خم کرد و دستم رو بوسید.
کوک: اشتباه کردم... خیلی پشیمونم...
ا/ت: چرا گریه میکنی؟
جونگکوک با چشمهای خیس نگام کرد
کوک: چون نمیخوام تو رو اینجا ببینم... دلم آروم نیست... خوبی عزیزم؟
ا/ت: بهترم...
جونگکوک پیشونیشو روی دستم گذاشت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
ماشین با ترمز تندی جلوی بیمارستان ایستاد
سریع وارد شدم
کوک: ببخشید... خانم کیم ا/ت کجا هستن؟
دختر پذیرش سریع سیستم رو چک کرد.
پذیرش: یه لحظه... بله. انتهای راهرو سمت چپ، اتاق هفت.
کوک: ممنون.
تقریباً دویدم سمت اتاق.
همین که رسیدم سومی رو دیدم که جلوی در ایستاده و چشمهاش از گریه قرمز شده.
سومی: آقا... اومدید...
نفسنفس میزدم
کوک: چیشده؟ چه اتفاقی برای ا/ت افتاده؟!
سومی اشکاشو پاک کرد.
سومی: وقتی اومد خونه فقط گریه میکرد... بعد رفت توی اتاقش... یه مدت بعد صدای گریهاش قطع شد. دلم شور زد به بهونه چای رفتم داخل... دیدم افتاده روی زمین و بیهوشه... سریع زنگ زدم اورژانس...
دستمو روی صورتم کشید.
چشمهام پر از عذاب وجدان شده بود.
کوک: ممنون سومی...
همون موقع دکتر از اتاق بیرون اومد.
دکتر: لطفاً کمی آروم باشید.
جونگکوک سریع سمتش رفت.
کوک: آقای دکتر... همسر من خوب میشه؟
دکتر لبخند آرومی زد.
دکتر: بله، نگران نباشید. سرم وصل کردیم، تازه به هوش اومدن. تا آخر سرم باید اینجا بمونن.
نفس سنگینی بیرون دادم
انگار تازه تونسته بودم هوا بکشم
کوک: خیلی ممنون...
سومی آروم گفت:
سومی: آقا... برید پیششون.
بدون معطلی در اتاقم رو باز کردم
و همون لحظه چشمم افتاد به ا/ت.
روی تخت بیمارستان خوابیده بود.
رنگ صورتش سفید شده بود.
سرم به دستش وصل بود.
و چشمهاش هنوز خیس بود.
قلبم درد گرفت.
آروم نزدیک شدم و کنار تخت نشستم
دست سرد ا/ت رو بین دستام گرفتم
کوک: حاضرم بمیرم... ولی تو رو اینجا نبینم...
ا/ت
آروم نگاهش کردم
ا/ت: جونگکوک...
جونگکوک دستمو محکمتر گرفت.
کوک: آروم باش عزیزم...
اشک از گوشه چشمم پایین افتاد
ا/ت: سویون رفت که تو به یاد من افتادی؟
جونگکوک فوراً سرشو تکون داد
کوک: نه... نه عزیزم... شرمندم... خیلی شرمندم... ببخشید...
تلخ خندیدم
ا/ت: چی میگی؟ خیلی خوشت میاد جلوی همه تحقیر بشم؟
کوک: ا/ت... حقیقتش من به عشق تو شک داشتم نمیدونستم واقعاً دوستم داری یا نه... مینهو این پیشنهاد لعنتی رو داد...
ا/ت: ولی تو اصلاً نگران من نبودی... من داشتم میمردم...
جونگکوک چشمهاشو بست.
کوک: میدونم... میدونم... ببخشید...
ا/ت: تو واقعاً از عشق من نسبت به خودت شک داشتی؟
جونگکوک آروم گفت:
کوک: داشتم...
اشک توی چشمهای ا/ت جمع شد.
ا/ت: جونگکوک... من عاشقتم... فقط کافی بود از خودم بپرسی...
جونگکوک دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره.
سرشو خم کرد و دستم رو بوسید.
کوک: اشتباه کردم... خیلی پشیمونم...
ا/ت: چرا گریه میکنی؟
جونگکوک با چشمهای خیس نگام کرد
کوک: چون نمیخوام تو رو اینجا ببینم... دلم آروم نیست... خوبی عزیزم؟
ا/ت: بهترم...
جونگکوک پیشونیشو روی دستم گذاشت
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط