{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز بین صفحه‌های کتابی که می‌خوندم، جمله‌ای رو دیدم که

امروز بین صفحه‌های کتابی که می‌خوندم، جمله‌ای رو دیدم که تو ذهنم موند. نوشته بود " یه زمانی تو زندگی هست که درد می کشیم و نمی‌تونیم راه نجاتی پیدا کنیم و حتی اگه راهی هم باشه به سمتش نمی‌ریم. رنج می‌کشیم و اون رنج می‌شه یادآور چیزی که الان تو زندگیمون نداریم، پس به درد کشیدن ادامه می‌دیم چون این تنها چیزیه که برامون باقی مونده"
آشناست نه؟ از دوست داشتن تو این روزا فقط رنجِ که قلبم رو پر کرده اما مصرانه بهش چسبیدم و نمی‌تونم رهاش کنم، این یه نشونه‌ست از اینکه یه روزی من رو دوست داشتی، همینجا توی همین خونه بودی و برام از آینده‌‌ی شیرینی می‌گفتی که قرار بود برای ما باشه.
زنده بودن عجیبه قلبِ من. اینجا نشستم و به زمانی فکر می‌کنم که دیگه وجود نداره، تو خونه‌ای که بعد از من همینجوری باقی می‌مونه، بین وسایلی که همشون یه روزی برای کسی بودن و بعد از من هم برای یکی دیگه می‌شن.
دیدگاه ها (۰)

هی به مو رسید، پاره هم شد ولی با همین دستای زخمیم دوباره و د...

_گفتی دلت تنگ میشه_اره_شقیقت رو لمس کن_چی؟!_گفتی ترقوه ام بر...

دیدی آدم بعضی وقتا حتی خودش هم نمی دونه چشه این یعنی که تو آ...

این یه حرامی تو توییتر که پروژه زدن تماااام اشخاص جریان اصیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط