{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***Lies | دروغ*** *( پارادوکس )*

***Lies | دروغ*** *( پارادوکس )*
- - ┈┈∘┈˃̶༒˂̶┈∘┈┈ - -- - ┈┈∘┈˃̶༒˂̶┈∘┈┈ - -

«می‌ترسم…» نجوا کرد. کلمه مثل یک قطره‌ی یخ‌زده در دلِ اتاق افتاد.
مینهو مکث کرد. نگاهش از شیشه به پایین، به قامتِ تک‌افتاده‌ی هان روی زمین دوخته شد. «از چی؟ از بارون؟»

«از اینکه یه روز…»، هان مکث کرد. نمی‌خواست بگوید از اینکه مینهو دیگر نمی‌تواند با او در میانِ این باران قدم بزند، یا از اینکه دنیایشان با هر بار سقوط، کوچک‌تر و بی‌رنگ‌تر می‌شود. «از اینکه یه روز این سکوت، تنها چیزی بشه که بینمون باقی مونده. از اینکه یه روز حتی صدای بارون رو هم نشنویم، چون دیگه چیزی برای شنیدن نباشه.»
مینهو دستش را از روی سرِ هان پایین آورد و روی دستِ خودِ هان که روی زمین بود، گذاشت. تماسِ پوست، تنها حقیقتِ موجود در آن اتاق بود.

«حتی اگه صداها قطع بشن، نبضِ این سکوت رو می‌شنوم،» مینهو با لحنی که مرزی میانِ تسلیم و پایداری بود، گفت. «حتی اگه دنیا همون‌طور که تو می‌گی، از هم بپاشه… من هنوز همین‌جا نشسته‌ام. حتی اگه مجبور باشم روی همین سکوت، تا ابد باهات راه بیام.»

هان چشم‌هایش را باز کرد و به تاریکیِ گوشه‌ی اتاق خیره شد. او می‌دانست که “راه آمدن” برای مینهو، معنای دیگری دارد. اما در آن لحظه، زیر صدایِ بی‌امانِ باران، تنها چیزی که اهمیت داشت، سنگینیِ دستِ مینهو روی دستِ او بود؛ تنها لنگرگاهی که مانع از غرق شدنِ هر دوی آن‌ها در این اقیانوسِ خاکستری می‌شد
دیدگاه ها (۱)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 26آن شب، فلیکس به بالکن رفت.ذهنش...

p15

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 1#لینو #فیکشنساعت ۱۰ شب ـ عمارت لی ...

...هعییی خستم شد

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

فاصله یک لبخند تا جنون

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط