پارت ۳ : تله ی تاریکی
نیمهشب بود. سکوت سنگین گودریکز هالو، تنها با صدای گهگاه جغدی شکسته میشد. هری، با قلبی آکنده از اضطراب و ارادهای پولادین، آرام از خانهی امنی که برایش تعیین شده بود، خارج شد. هوای سرد پاییزی صورتش را خراشید. او تنها بود، تنها با کابوسهایی که حالا دیگر واقعی به نظر میرسیدند و با تصویری از رون و هرمیون که در سرداب زندانی بودند.
تصمیمش را گرفته بود. ماندن در اینجا، و انتظار کشیدن، برایش غیرقابل تحمل بود. او باید به عمارت مالفوی میرفت. شاید این تله بود، اما شاید هم راهی برای نجات دوستانش. هر قدمی که برمیداشت، گویی او را به سمت سرنوشتی نامعلوم میکشاند.
درست زمانی که فکر میکرد در تاریکی مطلق گم شده است، ناگهان نوری ضعیف و درخشان، درست در انتهای باغ، توجهش را جلب کرد. نوری که با هیچکدام از جادوهای شناخته شدهی او همخوانی نداشت. کنجکاوی و حسی غریب او را به سمت نور کشاند. قدمهایش شتاب گرفت.
با نزدیک شدن به منبع نور، سایهای بلند و آشنا در مقابلش پدیدار شد. سایهای که حس وحشت سردی را در وجودش زنده کرد. سرش را بالا آورد و چهره مرد خوش چهره که تقریبا ۴۰ ساله با چشمان قرمز آشنا را دید. او ولدمورت بود، با همان لبخند سرد و پیروزمندانه.
“بالاخره، هری پاتر،” صدایش در سکوت شب طنینانداز شد، “خودت را به دام من انداختی. درست همانطور که پیشبینی کرده بودم.”
هری سعی کرد چوبدستیاش را بیرون بیاورد، اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کند، احساس کرد نیرویی نامرئی او را به عقب میکشد. چشمانش سیاهی رفت و تنها چیزی که حس کرد درد بود.....
.......................................................
هوشیاری به کندی به هری بازگشت. او در جایی سرد و نمور دراز کشیده بود. دیوارهای سنگی، همان دیوارهای سرداب که در کابوسش دیده بود. بوی خاک و فساد در هوا موج میزد. نور کمی از مشعلی که در دوردست روشن بود، به سختی فضا را روشن میکرد.
صدای قدمهایی را شنید. قدمهایی که هر چه نزدیکتر میشدند، ترس بیشتری در دلش میانداختند. ولدمورت بود که با قدمهایی آرام و حسابشده به او نزدیک میشد.
هری سعی کرد بلند شود، اما دستها و پاهایش به طرز دردناکی بسته شده بودند. “رون و هرمیون کجان؟” با صدایی خفه و لرزان پرسید.
ولدمورت خندید، خندهای که بیشتر شبیه به صدای خشخش مار بود. “آنها؟ طبق قرارمون آزادشان کردم احتمالا الان در خانه های شان پیش والدینشان هستند.“
ولدمورت با گامهایی آهسته به سمتش آمد. “به خانه خوش آمدی، هری. یا بهتر است بگویم، به زندان ابدیات.” او چوبدستیاش را بالا برد. “زمان آن رسیده که درد واقعی را بچشی. دردی که به تو یادآوری کند، تو متعلق به منی.”
اولین موج درد، چون صاعقهای به سمت زخم هری بر روی پیشانیاش شلیک شد. گویی زخمی کهنه، دوباره باز شده و شعلهور گشته بود. هری فریاد کشید، فریادی که در سکوت عمارت گم شد. درد، نه تنها در سرش، بلکه در تمام وجودش پخش شد. مغزش فشرده میشد، استخوانهایش ناله میکردند.
ولدمورت دوباره چوبدستیاش را بالا برد. این بار، درد متمرکزتر بود. به سمت ماهیچههایش، به مفاصلش، به اعصابش. هری در خود پیچید، اما قادر به فریاد زدن نبود. بدنش از کنترلش خارج شده بود، گویی هر سلولش به آتش کشیده شده است. سردرد وحشتناکی که از قبل داشت، با این درد جدید در هم آمیخت و دنیایش را به جهنمی از رنج تبدیل کرد.
ببینم، چقدر دوام میآوری؟” ولدمورت با صدایی آرام و بیرحمانه گفت. “این اولین درسِ توست. درسی که به تو یاد میدهد، که ارباب تاریکی، چه قدرتی دارد.”
و همه چیز ناگهان ساکت و تاریک شد......
تصمیمش را گرفته بود. ماندن در اینجا، و انتظار کشیدن، برایش غیرقابل تحمل بود. او باید به عمارت مالفوی میرفت. شاید این تله بود، اما شاید هم راهی برای نجات دوستانش. هر قدمی که برمیداشت، گویی او را به سمت سرنوشتی نامعلوم میکشاند.
درست زمانی که فکر میکرد در تاریکی مطلق گم شده است، ناگهان نوری ضعیف و درخشان، درست در انتهای باغ، توجهش را جلب کرد. نوری که با هیچکدام از جادوهای شناخته شدهی او همخوانی نداشت. کنجکاوی و حسی غریب او را به سمت نور کشاند. قدمهایش شتاب گرفت.
با نزدیک شدن به منبع نور، سایهای بلند و آشنا در مقابلش پدیدار شد. سایهای که حس وحشت سردی را در وجودش زنده کرد. سرش را بالا آورد و چهره مرد خوش چهره که تقریبا ۴۰ ساله با چشمان قرمز آشنا را دید. او ولدمورت بود، با همان لبخند سرد و پیروزمندانه.
“بالاخره، هری پاتر،” صدایش در سکوت شب طنینانداز شد، “خودت را به دام من انداختی. درست همانطور که پیشبینی کرده بودم.”
هری سعی کرد چوبدستیاش را بیرون بیاورد، اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کند، احساس کرد نیرویی نامرئی او را به عقب میکشد. چشمانش سیاهی رفت و تنها چیزی که حس کرد درد بود.....
.......................................................
هوشیاری به کندی به هری بازگشت. او در جایی سرد و نمور دراز کشیده بود. دیوارهای سنگی، همان دیوارهای سرداب که در کابوسش دیده بود. بوی خاک و فساد در هوا موج میزد. نور کمی از مشعلی که در دوردست روشن بود، به سختی فضا را روشن میکرد.
صدای قدمهایی را شنید. قدمهایی که هر چه نزدیکتر میشدند، ترس بیشتری در دلش میانداختند. ولدمورت بود که با قدمهایی آرام و حسابشده به او نزدیک میشد.
هری سعی کرد بلند شود، اما دستها و پاهایش به طرز دردناکی بسته شده بودند. “رون و هرمیون کجان؟” با صدایی خفه و لرزان پرسید.
ولدمورت خندید، خندهای که بیشتر شبیه به صدای خشخش مار بود. “آنها؟ طبق قرارمون آزادشان کردم احتمالا الان در خانه های شان پیش والدینشان هستند.“
ولدمورت با گامهایی آهسته به سمتش آمد. “به خانه خوش آمدی، هری. یا بهتر است بگویم، به زندان ابدیات.” او چوبدستیاش را بالا برد. “زمان آن رسیده که درد واقعی را بچشی. دردی که به تو یادآوری کند، تو متعلق به منی.”
اولین موج درد، چون صاعقهای به سمت زخم هری بر روی پیشانیاش شلیک شد. گویی زخمی کهنه، دوباره باز شده و شعلهور گشته بود. هری فریاد کشید، فریادی که در سکوت عمارت گم شد. درد، نه تنها در سرش، بلکه در تمام وجودش پخش شد. مغزش فشرده میشد، استخوانهایش ناله میکردند.
ولدمورت دوباره چوبدستیاش را بالا برد. این بار، درد متمرکزتر بود. به سمت ماهیچههایش، به مفاصلش، به اعصابش. هری در خود پیچید، اما قادر به فریاد زدن نبود. بدنش از کنترلش خارج شده بود، گویی هر سلولش به آتش کشیده شده است. سردرد وحشتناکی که از قبل داشت، با این درد جدید در هم آمیخت و دنیایش را به جهنمی از رنج تبدیل کرد.
ببینم، چقدر دوام میآوری؟” ولدمورت با صدایی آرام و بیرحمانه گفت. “این اولین درسِ توست. درسی که به تو یاد میدهد، که ارباب تاریکی، چه قدرتی دارد.”
و همه چیز ناگهان ساکت و تاریک شد......
- ۸۳
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط