{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

“یه نفر بیرون کارتون داره، تقریباً یک ساعته منتظرن. بهتره

“یه نفر بیرون کارتون داره، تقریباً یک ساعته منتظرن. بهتره زودتر برید پیششون.”
پرستار چشمکی زد و با قدم‌هایی سریع، از اتاقِ عمل خارج شد.
هوسوک حتی منتظر کاملا باز شدن در نشد و خودش را از همان فاصله کم عبور داد،
همین که پا گذاشت بیرونِ اتاق عمل، انگار چیزی درونش یک‌باره رها شد؛ نفسش را در سینه نگه داشت و تمامِ مسیرِ راهرو را با همان گانِ آبی رنگ دوید، صدای برخورد دمپایی های بیمارستان روی سرامیکِ براق در راهرو می‌پیچید و نورهای سفیدِ سقف یکی‌یکی از بالای سرش رد می‌شدند. پرستارها که از کنارش می‌گذشتند، با تعجب راه باز می‌کردند؛ یکی حتی زیر لب گفت “دکتر جانگ—“ اما هوسوک توان ایستادن نداشت. فقط به امیدی که در دلش شعله ور میشد می‌دوید.
به سالن انتظار که رسید، برای یک لحظه همه‌چیز در مهِ خستگی و هیجان محو شد.
جمعیت، صندلی‌ها، صدای آرامِ گریه‌ی نوزاد از دور، بوی ضدعفونی… همه در یک گوشه عقب رفتند،
و بعد چشمانش او را دید.
یونگی.
همان‌جا ایستاده بود، در سکوتِ شبِ سال نو، با فرمِ خلبانیِ تیره‌رنگش که به بهترین حالت به تنش نشسته بود و دسته‌گلی از رزهای سرخ در دست داشت. گونه‌هایش از سرمای بیرون کمی گل انداخته بود، اما لبخندش… لبخندش گرم بود، از همان لبخندهایی که انگار از وسطِ تمامِ خستگی‌های دنیا، مستقیم می‌رسیدند به قلب آدم.
هوسوک برای یک لحظه ایستاد نه چون نمی‌خواست جلو برود چون مغزش باور نمی‌کرد.
مرد بلافاصله متوجه نگاه پسرش شد، لبخندش عمیق‌تر شد و چند قدم به سمتش آمد.
آرام، بی‌عجله، گویا نمی‌دانست همین چند ثانیه‌ی کوتاه چقدر برای هوسوک کش می‌آید.
“هوسوکا” لحنش آرام بود ولی به خوبی میان آن همه سر و صدا به مخاطبش رسید.
هوسوک نفس‌نفس می‌زد. نگاهش بین صورت یونگی، فرم خلبانی‌اش و رزهایی که توی دستش بود می‌چرخید. انگار تازه یادش آمد باید چیزی بگوید.
“تو… اینجا چیکار می‌کنی؟” صدایش از شدتِ دویدن و شوک، گرفته و بریده بود.
یونگی شانه بالا انداخت، اما آن برقِ شیطنت آشنا هنوز توی چشم‌هایش بود.
“اومدم همسرمو ببینم مشکلی هست؟”
بعد گل‌ها را کمی بالا آورد.
“شنیدم همین الان عمل داشتن.”
هوسوک به سختی آب دهانش را قورت داد. چیزی در سینه‌اش محکم، داغ و دردناک بالا آمد؛ یک‌دفعه خندید، اما خنده‌اش آن‌قدر لرزان بود که بیشتر شبیه نفسِ شکسته‌ای میانِ گریه و خنده به نظر می‌رسید.
“ هه.. چی… تو… برای دیدن همسرت اومدی؟“
" پزشکی که الان روبروم ایستاده مگه همسرم نیست؟ ”
یونگی لبخند زد و کمی موهای آشفته پزشک را مرتب کرد و پشت دستش را که مثل همیشه سرد بود روی گونه های داغ و گر گرفته پسر کشید.
هوسوک همان‌جا ایستاده بود و کلمه ای از بین لب هایش خارج نمیشد؛ با گانِ جراحی، موهای به‌هم‌ریخته، خستگیِ یک شبِ طولانی و قلبی که داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد.
همه‌چیز دقیقاً همان‌قدرغیرمنتظره بود که لازم بود، یک قدم جلو رفت و این‌بار دیگر نایِ مقاومت نداشت…
لب های تشنه و دلتنگش را بر روی لب های گرم و خوش فرم کاپیتان گذاشت و‌ جلوی تمام زوج های استریت بخش زنان زایمان مردش را بوسید، صدای تشویق و پچ پچ های اطرافیانشان توی سالن پیچید. صدایِ شادی، هیجان، و شاید کمی تعجب.
اما برای هوسوک و یونگی، در آن لحظه، هیچ‌چیز جز لب‌های داغ و دلتنگ یکدیگر وجود نداشت.
یونگی حالا به نرمی پشتِ گردنِ هوسوک را گرفته بود، به بوسه پاسخ میداد. بوسه‌ای که انگار تمامِ خستگیِ هفته ی سخت را از تنِ هوسوک بیرون می‌کشید و جایِ آن را با حسی از امنیت و عشق پر می‌کرد.
وقتی از هم جدا شدند، با نفس های نامنظم هوسوک سرش را روی سینه‌ی یونگی گذاشت. صدایِ تپشِ قلبِ یونگی، حتی از میانِ پارچه‌ی ضخیمِ لباسِ خلبانی‌اش، به گوش می‌رسید؛ قوی و مطمئن.
“من… من فکر کردم…”
هوسوک با صدایی که می‌لرزید زمزمه کرد
یونگی انگشتش را به نرمی زیرِ چانه‌ی هوسوک گذاشت و سرش را بالا آورد. “هیس. چیزی نگو.”
نگاهش پر از مهر بود. “مهم اینه که الان اینجام.”
لبخندی زد، لبخندی که در آن هیچ تردیدی نبود. “و منم اومدم پیشِ همسرم. دکترِ من.”
رزهای سرخ حالا در دستِ پزشک خسته و عاشق که هنوز لباس های اتاق عمل را به تن داشت جای گرفتند.
“سال نو مبارک، دکتر جانگ.”
هوسوک به گل‌ها نگاه کرد، بعد به یونگی، و دوباره خندید.
خنده‌اش واقعی بود، از عمقِ جان.
“سال نو مبارک، کاپیتان.”
صدایِ تشویق‌هایِ کم‌جانِ اطرافیان، حالا برایشان مثلِ موسیقیِ پس‌زمینه‌ای بود که فقط اشتیاقشان را بیشتر می‌کرد.
یونگی دوباره لب‌هایش را به لب‌های هوسوک رساند. این دفعه بوسه عمیق‌تر، جسورانه‌تر و پر از خواسته های ناگفته بود که از تمامِ هفته‌ی پر انتظار و نگرانی هوسوک و از هفته‌ی پر مشغله و دلتنگ یونگی حرف می‌زد.
-آگوسـتینـا
دیدگاه ها (۱۱)

سپ‌ طلاق گرفتن، وگرنه تو مراسم قبلی ما این چنین مومنت هایی داشتیم.

ویسگون میمونید یا بریم تلگرام؟#یونگی #هوسوک

get drunk. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط