Are u My Morher?
📌اسلاید شماره 2 و 3 تصاویر مربوط به داستان می باشد.
📍سعید برای مراسم تدفین مادربزرگش به خانهی قدیمی و خشتی آنها در روستایی دورافتاده رفته بود. شب اول، خانه شلوغ بود، اما شب دوم او در اتاق پشتی تنها ماند تا وسایل قدیمی را بستهبندی کند.
📍نزدیک به سحر، صدای ظروف از مطبخ (آشپزخانه قدیمی) که در انتهای حیاط بود، بلند شد. سعید فکر کرد مادرش است که دارد چای دم میکند. از پنجره نگاه کرد و سایهی مادرش را دید که با همان چارقد همیشگی، پشت به پنجره ایستاده و مشغول شستن استکانهاست.
📍سعید به حیاط رفت و وارد مطبخ شد. گفت: «مامان، چرا نخوابیدی؟ بیا من کمک کنم.»
زن بدون اینکه برگردد، با صدایی دقیقاً شبیه به مادرش گفت: «بیا پسرم... بیا که خیلی وقته منتظرتیم.»
📍سعید لبهی چارقد را گرفت تا کمک کند، اما ناگهان متوجه چیزی شد. دستهای زن که در تشت آب بود، به جای پوست، با لایهای از فلسهای خاکستری پوشیده شده بود. در همان لحظه، صدای مادرش را از پشت سرش، یعنی از داخل ساختمان اصلی شنید که فریاد میزد:
— «سعید! زود بیا تو، در رو قفل کن! چرا رفتی توی حیاط؟»
📍موجی از سرما به تن سعید نشست. موجودی که روبروی او بود، به آرامی سرش را ۱۸۰ درجه چرخاند. صورتش هیچ چشمی نداشت، فقط دو حفرهی عمیق و سیاه که از آنها مایعی غلیظ بیرون میریخت. موجود با همان صدای مادرش، اما با لحنی لرزان و شیطانی گفت: «مگه نگفتی کمک میخوای؟»
📍سعید تنها توانست تا دم در اتاق بدود، اما تا سالها بعد، هر وقت صدای مادرش را از اتاق دیگری میشنید، از ترس فلج میشد؛ چون دیگر نمیدانست کدام صدا واقعی است.
┄┅┄┅✪┅┄┅┄
#دنیای_فانتزی_ویسگون
#FantasyWorldWisgoon
#فانتزی #ترسناک #داستان
#رویایی #دارک #جادویی
#هوش_مصنوعی
📍سعید برای مراسم تدفین مادربزرگش به خانهی قدیمی و خشتی آنها در روستایی دورافتاده رفته بود. شب اول، خانه شلوغ بود، اما شب دوم او در اتاق پشتی تنها ماند تا وسایل قدیمی را بستهبندی کند.
📍نزدیک به سحر، صدای ظروف از مطبخ (آشپزخانه قدیمی) که در انتهای حیاط بود، بلند شد. سعید فکر کرد مادرش است که دارد چای دم میکند. از پنجره نگاه کرد و سایهی مادرش را دید که با همان چارقد همیشگی، پشت به پنجره ایستاده و مشغول شستن استکانهاست.
📍سعید به حیاط رفت و وارد مطبخ شد. گفت: «مامان، چرا نخوابیدی؟ بیا من کمک کنم.»
زن بدون اینکه برگردد، با صدایی دقیقاً شبیه به مادرش گفت: «بیا پسرم... بیا که خیلی وقته منتظرتیم.»
📍سعید لبهی چارقد را گرفت تا کمک کند، اما ناگهان متوجه چیزی شد. دستهای زن که در تشت آب بود، به جای پوست، با لایهای از فلسهای خاکستری پوشیده شده بود. در همان لحظه، صدای مادرش را از پشت سرش، یعنی از داخل ساختمان اصلی شنید که فریاد میزد:
— «سعید! زود بیا تو، در رو قفل کن! چرا رفتی توی حیاط؟»
📍موجی از سرما به تن سعید نشست. موجودی که روبروی او بود، به آرامی سرش را ۱۸۰ درجه چرخاند. صورتش هیچ چشمی نداشت، فقط دو حفرهی عمیق و سیاه که از آنها مایعی غلیظ بیرون میریخت. موجود با همان صدای مادرش، اما با لحنی لرزان و شیطانی گفت: «مگه نگفتی کمک میخوای؟»
📍سعید تنها توانست تا دم در اتاق بدود، اما تا سالها بعد، هر وقت صدای مادرش را از اتاق دیگری میشنید، از ترس فلج میشد؛ چون دیگر نمیدانست کدام صدا واقعی است.
┄┅┄┅✪┅┄┅┄
#دنیای_فانتزی_ویسگون
#FantasyWorldWisgoon
#فانتزی #ترسناک #داستان
#رویایی #دارک #جادویی
#هوش_مصنوعی
- ۱.۵k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط