{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

یک شب یک شب بارونی که پدر ماهک برای سفر کاریش چند ماهی به لندن رفته بود ماهک داخل اتاقش خاب بود که یهو در با شتاب باز شد
شارلوت:هعی تو دختر بلند شو ظرفارو بشور مگه نمیبینی کثیفه؟
ماهک از ترس یک تکونی خورد و از خوابش پرید
شارلوت:مگه نشنیدی چی گفتم گفتم پاشو ظرفارو بشور کری؟
ماهک:پدرم برای خونه خدمتکار نگرفته که تو بیای به من دستور بدی
شارلوت:به حرفم گوش میدی یا بیرونت کنم؟
ماهک:الان شبه بیرونم کنی هتما به بابام خبر میدم
شارلوت با خنده:خسته نباشی پدرت شمارش مشغوله بعدشم اون به حرف تو گوش نمیده معشوقش منم
ماهک بدون‌معتلی بلند‌میشه و جلو چشم شارلوت همه وسیله هاشو داخل کولش میزاره
ماهک:به درک خودم میرم بیرون و با سرعت باد از کنار شالروت رد میشه
شارلوت از اینکه ماهک انقدر مسمم داره از خونه میزنه بیرون تعجب کرده
شارلوت:مگه میشه
ماهک به در خونه که میرسه یکم مکث میکنه:اگه برم بیرون کجا برم؟ اگه بمونم خونه محبورم کاری که نمیخام انجام بدم
ماهک بدون فکر از خونه خارج میشه و زیر بارون به سمت پارک نزدیک خونشون حرکت میکنه بلکه جایی رو پیدا کنخ برا خواب
ماهک:واعیی چقدر سرده دارم یخ میزنم
همینطور که اشک از چشمای ماهک میباره سرشو گذاشته رو زانوهاش و خودشو مثل موش آبکشیده جمع کرده تا سرما نخوره
چند ساعتی نمیگذره که ماهک متوجه میشه یکچیز گرم رویه شونه هاشه
ماهک سرشو از زانوهاش برمیداره و دختریو اونجا میبینه که روبرو ماهک نشسته و شکلات داغ دستشه
ماهک سریع اشکاشو پاک میکنه و دوربرو نگاه میکنه
ماهک تا خواست حرف بزنه ببین اون شخص کیه ملورین شروع میکنه به حرف زدن
ملورین:هتما خیلی سردته مگه نه بیا این شکلات داغو برای تو درست کردم
ماهک:ا.مم سلام
ملورین دستشو به موهاش میکشه:آع شرمنده سلام
ماهک:این شکلات برای منه؟
ملورین:آره هتما خیلی خسته ای جایی داری؟
ماهک میدونست که واقعیتو نباید به ملورین بگه چون اونو نمیشناسه:خب نه من بی سر پرستم
ملورین میدونست اگه راجب این قضیه زیاد حرف بزنه ماهک رو تحت فشار میزاره:باشه میخای امشبو بیا قنادی ما یک خونه نقلی داریم اونجا بخاب اینجا هم سرده هم خطرناک
ماهک از یک طرف اونو نمیشناخت اما از یک طرف دیگه اینجا جای مناسبی برای زندگی نبود:ام هتما اگه زحمت نمیشه
ملورین بلند شد و دست ماهکو گرفت تا بلند شه و بعد کولشو تو دستش گرفت تا ماهک عضیت نشه
ماهک:لازم نیست خودم میارم
ملورین:نه الان تو سرما خوردی و بدنت جون نداره
ماهک:واقعا ممنون
اونا به خونه میرسن
ملورین درو باز میکنه تا ماهک داخل خونه شه
ماهک کفشاشو در میاره و وارد خونه میشه اول دوربرو نگاه میکنه و بعد چشمش به مادر بزرگ ملورین میوفته که روی کاناپه خابش برده
ملورین:مادر بزرگ من اومدم
مادربزرگ وقتی صدای ملورین رو میشنوه یک تکونی میخوره ماهکم متوجه این قضیه میشه
ماهک:آروم مادربزرگت به نظر خوابه
ملورین:آع آره خب بیا بهت اتاقمو نشون بدم وسیله هاتو بزاری داخلش و بعد هم بخابی
ادامه داره...
دیدگاه ها (۲)

درود تایلر هستم نویسنده این رمان خودم هستم

p. 3

رویایی واقعی اما مانند دروغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط