part23
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
یک ماه گذشته بود. یک ماه از آن روزی که کامیل و جیسون با آن نمایشِ بیروح، و تهیونگ و مینجی با آن نمایشِ رمانتیک، نقشه بازی را تغییر دادند.
در این یک ماه، مدرسه به میدان جنگی تبدیل شده بود که در آن هیچکس واقعاً برنده نمیشد. کامیل و جیسون به عنوان “زوجِ طلایی” شناخته میشدند، اما هر کسی که کمی تیزبین بود، میفهمید که رابطهی آنها شبیه به یک قراردادِ رسمی است؛ تمیز، مرتب، اما فاقدِ هرگونه گرمای انسانی. در مقابل، تهیونگ و مینجی، مانند شعلهای که در میان یخ میسوزد، جلب توجه میکردند. تهیونگ با آن جذابیتِ تاریک و مرموزش، مینجی را کاملاً در اختیار گرفته بود و این موضوع، حسادت و تنش را در تمام راهروها پخش میکرد.
اما امشب، این نمایشها قرار بود در محیطی فراتر از دیوارهای مدرسه به اوج برسد.
مهمانی در ویلای باشکوه و مدرنِ یکی از ثروتمندترین دانشآموزان کلاس برگزار میشد. نورهای ملایم، موسیقیِ کلاسیکِ مدرن و بوی عطرهای گرانقیمت، فضا را پر کرده بود. اما زیر این لایهی لوکس، تنشی سنگین و غیرقابل انکار وجود داشت.
کامیل در مقابل آینه ایستاده بود. او یک لباس رسمی و بسیار شیک به تن داشت که هر ذره از ثروت و وقارِ خانوادهاش را نشان میداد. او با دقت، ماسکِ خونسردیاش را روی صورتش تنظیم کرده بود. او نمیخواست حتی یک ذره لرزش در دست یا شکاف در نگاهش دیده شود. او میدانست که امشب، تماشاگران زیادی منتظر سقوط او هستند.
وقتی وارد سالن شد، همراه با جیسون بود. جیسون با لبخندی که همیشه برای دوربینها و مردم آماده بود، دستِ کامیل را گرفته بود. آنها دقیقاً همان چیزی بودند که همه انتظار داشتند: یک زوجِ بینقص.
اما به محض ورود، کامیل آن را حس کرد. آن لرزشِ آشنا در ستون فقراتش.
تهیونگ در مرکز سالن، در کنار مینجی ایستاده بود. او با کت و شلواری که مثل پوست دوم به تنش نشسته بود، حتی از همیشه جذابتر و خطرناکتر به نظر میرسید. مینجی، که با لباسی درخشان و پر زرق و برق میدرخشید، به نظر میرسید که در اوج سعادت قرار دارد. او با خندههای بلند و حرکاتِ نمایشی، سعی میکرد توجه همه را جلب کند، اما تهیونگ… تهیونگ فقط به او نگاه نمیکرد؛ او فقط با او بود، اما حضورش در آن فضا، فراتر از حضورِ یک پارتنر بود.
تهیونگ، در حالی که دستش را با ملایمت اما با قدرتِ مالکانه دورِ کمر مینجی حلقه کرده بود، به سمتِ ورودی خیره شد. وقتی چشمش به کامیل افتاد، لبخندی بسیار محو و بسیار سرد بر لبانش نشست. این لبخند، فقط برای کامیل بود. یک پیامِ بیصدا: «ببین، من هنوز هم اینجا هستم.»
ساعتها گذشت و مهمانی به اوج خود رسید. موسیقی بلندتر شد و آدمها در گروههای کوچکتر تقسیم شدند. جیسون، که برای مدتی طولانی نقشِ دوستپسارِ ایدهآل را بازی کرده بود، برای لحظهای از کامیل جدا شد تا با چند نفر از دوستانش صحبت کند.
این همان لحظهای بود که کامیل منتظرش بود؛ لحظهای که بتواند برای چند ثانیه نفس بکشد. اما همین که تنها شد، سایهای بلند روی او افتاد.
او نیازی به چرخیدن نداشت تا بفهمد چه کسی پشت سر اوست. بوی عطرِ مخصوصِ تهیونگ، که ترکیبی از چرم و تلخیِ سرد بود، فضای اطرافش را اشغال کرد.
تهیونگ، بدون حضورِ مینجی، مستقیماً روبروی کامیل ایستاد.
«خیلی خوب بازی کردی، کامیل،» تهیونگ با صدایی که در میانِ موسیقی گم نمیشد، اما به شدت آرام و مهارشده بود، گفت. «یک ماه بود که داشتی نقشِ یک آدمِ خوشبخت رو بازی میکردی. واقعاً برات سخته که حقیقت رو از چشمها پنهان کنی؟»
کامیل، با چشمانی که از خشم و اضطراب میدرخشید، سعی کرد عقبنشینی نکند. او با لحنی که میخواست سرد و بیتفاوت به نظر برسد، گفت: «من نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی، تهیونگ. برو پیشِ دوستدخترت. اون منتظرته.»
تهیونگ یک قدم جلوتر آمد. آنقدر نزدیک که کامیل میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند.
«او منتظرِ من نیست،» تهیونگ زمزمه کرد، در حالی که نگاهش مستقیماً در چشمانِ کامیل قفل شده بود. «او منتظرِ نمایشیه که من براش اجرا میکنم. اما تو… تو منتظرِ این بودی که من از کنارِ تو رد بشم و بهت نشون بدم که چقدر راحت میتونم هر چیزی رو که تو میخوای، ازت بگیرم.»
در همین لحظه، مینجی از دور آنها را دید. او با لبخندی که ترکیبی از شک و حسادت بود، به سمت آنها قدم برداشت.
«تهیونگ عزیزم؟ اینجا چی کار میکنی؟» صدای مینجی، مثل یک تیغ تیز، سکوتِ میان آن دو را شکافت.
کامیل به سرعت خودش را جمع و جور کرد و به عقب برگشت، اما قبل از اینکه بخواهد کلمهای بگوید، تهیونگ با یک حرکتِ سریع و بیرحمانه، دست مینجی را گرفت و او را به سمت خود کشید، اما چشمانش حتی برای یک میلیثانیه از کامیل جدا نشد.
یک ماه گذشته بود. یک ماه از آن روزی که کامیل و جیسون با آن نمایشِ بیروح، و تهیونگ و مینجی با آن نمایشِ رمانتیک، نقشه بازی را تغییر دادند.
در این یک ماه، مدرسه به میدان جنگی تبدیل شده بود که در آن هیچکس واقعاً برنده نمیشد. کامیل و جیسون به عنوان “زوجِ طلایی” شناخته میشدند، اما هر کسی که کمی تیزبین بود، میفهمید که رابطهی آنها شبیه به یک قراردادِ رسمی است؛ تمیز، مرتب، اما فاقدِ هرگونه گرمای انسانی. در مقابل، تهیونگ و مینجی، مانند شعلهای که در میان یخ میسوزد، جلب توجه میکردند. تهیونگ با آن جذابیتِ تاریک و مرموزش، مینجی را کاملاً در اختیار گرفته بود و این موضوع، حسادت و تنش را در تمام راهروها پخش میکرد.
اما امشب، این نمایشها قرار بود در محیطی فراتر از دیوارهای مدرسه به اوج برسد.
مهمانی در ویلای باشکوه و مدرنِ یکی از ثروتمندترین دانشآموزان کلاس برگزار میشد. نورهای ملایم، موسیقیِ کلاسیکِ مدرن و بوی عطرهای گرانقیمت، فضا را پر کرده بود. اما زیر این لایهی لوکس، تنشی سنگین و غیرقابل انکار وجود داشت.
کامیل در مقابل آینه ایستاده بود. او یک لباس رسمی و بسیار شیک به تن داشت که هر ذره از ثروت و وقارِ خانوادهاش را نشان میداد. او با دقت، ماسکِ خونسردیاش را روی صورتش تنظیم کرده بود. او نمیخواست حتی یک ذره لرزش در دست یا شکاف در نگاهش دیده شود. او میدانست که امشب، تماشاگران زیادی منتظر سقوط او هستند.
وقتی وارد سالن شد، همراه با جیسون بود. جیسون با لبخندی که همیشه برای دوربینها و مردم آماده بود، دستِ کامیل را گرفته بود. آنها دقیقاً همان چیزی بودند که همه انتظار داشتند: یک زوجِ بینقص.
اما به محض ورود، کامیل آن را حس کرد. آن لرزشِ آشنا در ستون فقراتش.
تهیونگ در مرکز سالن، در کنار مینجی ایستاده بود. او با کت و شلواری که مثل پوست دوم به تنش نشسته بود، حتی از همیشه جذابتر و خطرناکتر به نظر میرسید. مینجی، که با لباسی درخشان و پر زرق و برق میدرخشید، به نظر میرسید که در اوج سعادت قرار دارد. او با خندههای بلند و حرکاتِ نمایشی، سعی میکرد توجه همه را جلب کند، اما تهیونگ… تهیونگ فقط به او نگاه نمیکرد؛ او فقط با او بود، اما حضورش در آن فضا، فراتر از حضورِ یک پارتنر بود.
تهیونگ، در حالی که دستش را با ملایمت اما با قدرتِ مالکانه دورِ کمر مینجی حلقه کرده بود، به سمتِ ورودی خیره شد. وقتی چشمش به کامیل افتاد، لبخندی بسیار محو و بسیار سرد بر لبانش نشست. این لبخند، فقط برای کامیل بود. یک پیامِ بیصدا: «ببین، من هنوز هم اینجا هستم.»
ساعتها گذشت و مهمانی به اوج خود رسید. موسیقی بلندتر شد و آدمها در گروههای کوچکتر تقسیم شدند. جیسون، که برای مدتی طولانی نقشِ دوستپسارِ ایدهآل را بازی کرده بود، برای لحظهای از کامیل جدا شد تا با چند نفر از دوستانش صحبت کند.
این همان لحظهای بود که کامیل منتظرش بود؛ لحظهای که بتواند برای چند ثانیه نفس بکشد. اما همین که تنها شد، سایهای بلند روی او افتاد.
او نیازی به چرخیدن نداشت تا بفهمد چه کسی پشت سر اوست. بوی عطرِ مخصوصِ تهیونگ، که ترکیبی از چرم و تلخیِ سرد بود، فضای اطرافش را اشغال کرد.
تهیونگ، بدون حضورِ مینجی، مستقیماً روبروی کامیل ایستاد.
«خیلی خوب بازی کردی، کامیل،» تهیونگ با صدایی که در میانِ موسیقی گم نمیشد، اما به شدت آرام و مهارشده بود، گفت. «یک ماه بود که داشتی نقشِ یک آدمِ خوشبخت رو بازی میکردی. واقعاً برات سخته که حقیقت رو از چشمها پنهان کنی؟»
کامیل، با چشمانی که از خشم و اضطراب میدرخشید، سعی کرد عقبنشینی نکند. او با لحنی که میخواست سرد و بیتفاوت به نظر برسد، گفت: «من نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی، تهیونگ. برو پیشِ دوستدخترت. اون منتظرته.»
تهیونگ یک قدم جلوتر آمد. آنقدر نزدیک که کامیل میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند.
«او منتظرِ من نیست،» تهیونگ زمزمه کرد، در حالی که نگاهش مستقیماً در چشمانِ کامیل قفل شده بود. «او منتظرِ نمایشیه که من براش اجرا میکنم. اما تو… تو منتظرِ این بودی که من از کنارِ تو رد بشم و بهت نشون بدم که چقدر راحت میتونم هر چیزی رو که تو میخوای، ازت بگیرم.»
در همین لحظه، مینجی از دور آنها را دید. او با لبخندی که ترکیبی از شک و حسادت بود، به سمت آنها قدم برداشت.
«تهیونگ عزیزم؟ اینجا چی کار میکنی؟» صدای مینجی، مثل یک تیغ تیز، سکوتِ میان آن دو را شکافت.
کامیل به سرعت خودش را جمع و جور کرد و به عقب برگشت، اما قبل از اینکه بخواهد کلمهای بگوید، تهیونگ با یک حرکتِ سریع و بیرحمانه، دست مینجی را گرفت و او را به سمت خود کشید، اما چشمانش حتی برای یک میلیثانیه از کامیل جدا نشد.
- ۸۱۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط