باران میبارید

"باران میبارید؛ 
قلبهایشان در آغوش هم میگریست؛
تمام دل و جانشان به احترام سرمای آسمان نفرین شده‌ی سپیده‌دم، منجمد شده بود؛
اما چه جایی برا ی هراس بود؟ من که اهمیتی نمیدادم! حداقل
آن‌دو یکدیگر را داشتند، "هم‌قفسی بی‌نفس" و چه کافی‌تر از آن؟ جانشان یکدیگر بود و یکدیگر جانشان!"
مرا خاطرات یاری میکردند ..
دیدگاه ها (۰)

"آنکه تو از من هرگز خداحافظی نکردی مصمم است و همین مسئله موج...

https://wisgoon.com/lioxllol... Me and you?

همچنان سوال‌اتی که از اشخاص مقابل شنیده بود در ذهنش مرور میش...

...:)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط