دوستـش داشتـم باباجان .
دوستـش داشتـم باباجان .
چـنــان دوستش داشتم
که گویی جـان من در وجود او خـانه کرده بود
هـر تپـش قلـبم به نـام ٱو میزد
و هـر نفسم با یاد او جـان میگرفت
حـضـورش آرامشِ روزهای آشفـتهام بـود
و نامش مرهمی بر زخمهای ناگفتهٔ دلم
نمیدانم چه رازی در نگاهش نهفته بود
ڪه هر بار به او می اندیشیدم ،
جہان رنگی دیگر میگرفٹ .
چـنــان دوستش داشتم
که گویی جـان من در وجود او خـانه کرده بود
هـر تپـش قلـبم به نـام ٱو میزد
و هـر نفسم با یاد او جـان میگرفت
حـضـورش آرامشِ روزهای آشفـتهام بـود
و نامش مرهمی بر زخمهای ناگفتهٔ دلم
نمیدانم چه رازی در نگاهش نهفته بود
ڪه هر بار به او می اندیشیدم ،
جہان رنگی دیگر میگرفٹ .
- ۹۴.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱.۴k)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط