{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در لبه‌ی پرتگاه انزوا، تاریکی روحش را فرا می‌خواند. کالبد

در لبه‌ی پرتگاه انزوا، تاریکی روحش را فرا می‌خواند. کالبدِ او دیگر توان مقابله نداشت. در آخرین نبرد با هستی توسط او چون تکه‌ای زباله مچاله و به سوی تاریکیِ ابدی پرت شد.

دیدگاه ها (۰)

چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید •

تو همزاد من هستی؛ من سایه‌ای هستم که بر اثر وجود تو بر زمین ...

بگو‌خب .

درک نمیکنم لاشی بازیاتونو این همه بی معرفتی که چی خیال کردین...

این وحی، چون نوری تابناک،  در تاریکی‌های هستی، راه را روشن م...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط