مَعبودِ خَاموشِ مَن، مَن دیوانهوار دلباختهی آن لحظههای
مَعبودِ خَاموشِ مَن، مَن دیوانهوار دلباختهی آن لحظههایی بودم که مرا
پَسرَکِ غَرقشُده دَر چِشمانَت میخواندی؛
آن دقایقی که در کنار تو،
زمان از حرکت بازمیایستاد و جهان
دیگر آن زندانِ ملالآورِ همیشگی نبود.
تو به من میآموختی که هنوز میتوان
در میان این همه تاریکی،
دلیلی برای ماندن یافت.
که زندگی، اگر با تو باشد،
شاید آنقدرها هم بیرحم و تهی نباشد؛
و من دیگر نیازی به مرگ نداشته باشم.
دلم میخواست عروسکِ کوچکی باشم
که در آغوش تو آرام میگیرد،
همانجا میماند
و هیچگاه به دستِ فراموشی سپرده نمیشود.
دلم میخواست عاشقِ من بمانی،
تا آخرین نفس،
تا آخرین تپش،
تا جایی که حتی مرگ هم
نتواند میان ما فاصلهای بیندازد.
اما افسوس...
چه تلخ است فهمیدنِ اینکه
تمام آن لحظهها،
تمام آن آغوشها،
تمام آن «دوستت دارم»ها...
تنها رؤیایی بودند
که هیچگاه
به حقیقت نرسیدند...
پَسرَکِ غَرقشُده دَر چِشمانَت میخواندی؛
آن دقایقی که در کنار تو،
زمان از حرکت بازمیایستاد و جهان
دیگر آن زندانِ ملالآورِ همیشگی نبود.
تو به من میآموختی که هنوز میتوان
در میان این همه تاریکی،
دلیلی برای ماندن یافت.
که زندگی، اگر با تو باشد،
شاید آنقدرها هم بیرحم و تهی نباشد؛
و من دیگر نیازی به مرگ نداشته باشم.
دلم میخواست عروسکِ کوچکی باشم
که در آغوش تو آرام میگیرد،
همانجا میماند
و هیچگاه به دستِ فراموشی سپرده نمیشود.
دلم میخواست عاشقِ من بمانی،
تا آخرین نفس،
تا آخرین تپش،
تا جایی که حتی مرگ هم
نتواند میان ما فاصلهای بیندازد.
اما افسوس...
چه تلخ است فهمیدنِ اینکه
تمام آن لحظهها،
تمام آن آغوشها،
تمام آن «دوستت دارم»ها...
تنها رؤیایی بودند
که هیچگاه
به حقیقت نرسیدند...
- ۲۵۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط