THE GOLDEN CAGE
THE GOLDEN CAGE
PART 01
ساعت ۷ صبح | عمارت کیم
تهیونگ با صدای آلارم گوشیاش از خواب بیدار شد. بعد از خاموش کردن آلارم، از تخت بیرون اومد، تختش رو مرتب کرد و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
بعد از انجام کارهای روزانهاش، وارد کلوزت روم شد و از بین لباسهای مرتبشدهاش، یک دست کتوشلوار انتخاب کرد. لباسهاش رو پوشید، عطر محبوبش رو زد و در آخر موهاش رو مرتب کرد.
دقیقاً این روال هر روز زندگی تهیونگ بود؛ یک برنامه منظم و حسابشده که بهندرت اجازه میداد چیزی نظم اون رو به هم بزنه.
از اتاق خارج شد و به سمت طبقه پایین رفت.
وقتی وارد سالن صبحانه شد، جینوو، برادر بزرگترش، همراه با میرا، مادرش، پشت میز نشسته بودن.
جینوو به محض دیدنش، با لبخند گفت:
ـ بالاخره شاهزاده تشریفشون رو آوردن!
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت؛ نگاهی که بیشتر از هر چیزی معنی «ساکت شو» میداد.
اما جینوو قصد کوتاه اومدن نداشت و لبخندش رو حفظ کرد.
میرا قاشقش رو کنار گذاشت و گفت:
ـ بشین، میخوام درباره یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.
تهیونگ صندلی کنار مادرش رو عقب کشید و نشست؛ درست روبهروی جینوو.
با صدایی آروم گفت:
ـ اگه حرفتون درباره شرکته، بهتره توی شرکت دربارهاش صحبت کنیم. الان وقت مناسبی نیست.
میرا دست از خوردن صبحانه کشید و به پسرش نگاه کرد. تهیونگ هم نگاهش رو از مادرش نگرفت.
ـ نه، موضوع درباره شرکت و مسائل کاری نیست. موضوع درباره ازدواجته؛ ازدواج با دختر یونسو.
تهیونگ برای چند لحظه ساکت موند. انگار هنوز حرف مادرش رو درست پردازش نکرده بود. بعد خنده کوتاهی کرد؛ نه از روی خوشحالی، بلکه از شدت ناباوری.
ـ دختر یونسو؟ اصلاً من نمیدونم اون کیه!
میرا بدون اینکه توجهی به واکنشش نشون بده، ادامه داد:
ـ دختر خوبیه. سابقه خانوادگیشون هم خوبه، مخصوصاً پدرش. میتونیم باهاشون همکاری و شراکت داشته باشیم که هم برای آینده شرکت خوبه و هم برای تو. تا کی میخوای ازدواج نکنی؟
تهیونگ فنجون قهوهاش رو روی میز گذاشت و گفت:
ـ شما حتی به این موضوع فکر نکردین که شاید من کسی رو توی زندگیم داشته باشم؟ بدون هیچ مشورت و صحبتی با من رفتین برام همسر انتخاب کردین؟ واقعاً فکر میکنین این کارتون منطقیه؟
میرا کمی جدیتر شد.
ـ من میدونم که فقط دنبال بهونهای برای ازدواج نکردنی، ولی این دفعه نمیتونی از زیرش در بری. امشب ساعت ۹ خونه باش.
تهیونگ ابروهاش رو درهم کشید.
ـ برای چی؟
ـ قرار خواستگاری رو گذاشتم.
تهیونگ با تعجب به مادرش نگاه کرد.
ـ شما حتی قرار خواستگاری رو هم بدون مشورت با من گذاشتین؟ این دیگه واقعاً مسخرهست!
میرا با خونسردی جواب داد:
ـ نه، مسخره نیست. اتفاقاً خیلی هم خوبه.
جینوو که از اول با لبخند مشغول تماشای بحثشون بود، بالاخره گفت:
ـ پس بالاخره شاهزاده قصرمون قراره شاهدخت خودش رو بیاره؟
تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت.
ـ خفه شو، جینوو!
بعد از جاش بلند شد، کتوش رو مرتب کرد و بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از سالن خارج شد.
جینوو با خنده به مادرش نگاه کرد.
ـ فکر کنم امشب قراره خیلی خوش بگذره!
خب بلاخره بعد از صد سال برا تون پارت گذاشتم
این پارته اول بود 💔😍
خب اول از همه شرایط پارت بعدی :
۱۲۲ لایک
۳۰ کامنت
۳۰ بازنشر
انجام ندید ایشالا غذا بدره تو گلوتون 🤓🙏
PART 01
ساعت ۷ صبح | عمارت کیم
تهیونگ با صدای آلارم گوشیاش از خواب بیدار شد. بعد از خاموش کردن آلارم، از تخت بیرون اومد، تختش رو مرتب کرد و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
بعد از انجام کارهای روزانهاش، وارد کلوزت روم شد و از بین لباسهای مرتبشدهاش، یک دست کتوشلوار انتخاب کرد. لباسهاش رو پوشید، عطر محبوبش رو زد و در آخر موهاش رو مرتب کرد.
دقیقاً این روال هر روز زندگی تهیونگ بود؛ یک برنامه منظم و حسابشده که بهندرت اجازه میداد چیزی نظم اون رو به هم بزنه.
از اتاق خارج شد و به سمت طبقه پایین رفت.
وقتی وارد سالن صبحانه شد، جینوو، برادر بزرگترش، همراه با میرا، مادرش، پشت میز نشسته بودن.
جینوو به محض دیدنش، با لبخند گفت:
ـ بالاخره شاهزاده تشریفشون رو آوردن!
تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت؛ نگاهی که بیشتر از هر چیزی معنی «ساکت شو» میداد.
اما جینوو قصد کوتاه اومدن نداشت و لبخندش رو حفظ کرد.
میرا قاشقش رو کنار گذاشت و گفت:
ـ بشین، میخوام درباره یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.
تهیونگ صندلی کنار مادرش رو عقب کشید و نشست؛ درست روبهروی جینوو.
با صدایی آروم گفت:
ـ اگه حرفتون درباره شرکته، بهتره توی شرکت دربارهاش صحبت کنیم. الان وقت مناسبی نیست.
میرا دست از خوردن صبحانه کشید و به پسرش نگاه کرد. تهیونگ هم نگاهش رو از مادرش نگرفت.
ـ نه، موضوع درباره شرکت و مسائل کاری نیست. موضوع درباره ازدواجته؛ ازدواج با دختر یونسو.
تهیونگ برای چند لحظه ساکت موند. انگار هنوز حرف مادرش رو درست پردازش نکرده بود. بعد خنده کوتاهی کرد؛ نه از روی خوشحالی، بلکه از شدت ناباوری.
ـ دختر یونسو؟ اصلاً من نمیدونم اون کیه!
میرا بدون اینکه توجهی به واکنشش نشون بده، ادامه داد:
ـ دختر خوبیه. سابقه خانوادگیشون هم خوبه، مخصوصاً پدرش. میتونیم باهاشون همکاری و شراکت داشته باشیم که هم برای آینده شرکت خوبه و هم برای تو. تا کی میخوای ازدواج نکنی؟
تهیونگ فنجون قهوهاش رو روی میز گذاشت و گفت:
ـ شما حتی به این موضوع فکر نکردین که شاید من کسی رو توی زندگیم داشته باشم؟ بدون هیچ مشورت و صحبتی با من رفتین برام همسر انتخاب کردین؟ واقعاً فکر میکنین این کارتون منطقیه؟
میرا کمی جدیتر شد.
ـ من میدونم که فقط دنبال بهونهای برای ازدواج نکردنی، ولی این دفعه نمیتونی از زیرش در بری. امشب ساعت ۹ خونه باش.
تهیونگ ابروهاش رو درهم کشید.
ـ برای چی؟
ـ قرار خواستگاری رو گذاشتم.
تهیونگ با تعجب به مادرش نگاه کرد.
ـ شما حتی قرار خواستگاری رو هم بدون مشورت با من گذاشتین؟ این دیگه واقعاً مسخرهست!
میرا با خونسردی جواب داد:
ـ نه، مسخره نیست. اتفاقاً خیلی هم خوبه.
جینوو که از اول با لبخند مشغول تماشای بحثشون بود، بالاخره گفت:
ـ پس بالاخره شاهزاده قصرمون قراره شاهدخت خودش رو بیاره؟
تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت.
ـ خفه شو، جینوو!
بعد از جاش بلند شد، کتوش رو مرتب کرد و بدون اینکه حرف دیگهای بزنه، از سالن خارج شد.
جینوو با خنده به مادرش نگاه کرد.
ـ فکر کنم امشب قراره خیلی خوش بگذره!
خب بلاخره بعد از صد سال برا تون پارت گذاشتم
این پارته اول بود 💔😍
خب اول از همه شرایط پارت بعدی :
۱۲۲ لایک
۳۰ کامنت
۳۰ بازنشر
انجام ندید ایشالا غذا بدره تو گلوتون 🤓🙏
- ۷۳۲
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط