محمد درویشی، متولد سیام فروردین ۱۳۶۸، ناوبان سوم الک
محمد درویشی، متولد سیام فروردین ۱۳۶۸، ناوبان سوم الکترونیک نیروی دریایی ارتش، سیزده سال از عمرش را در جنوب گذراند؛ دور از خانه، دور از خانواده، دور از تمام دلتنگیهایی که کسی جز خودش از سنگینیشان خبر نداشت. سالها در یگان پهپادی خدمت کرد؛ جایی که تعهد، صبر و مسئولیت، معنای هر روز زندگی بود. از آن مردانی بود که سهم خودش را از زندگی، در سکوت ادا کرد. نه برای دیده شدن، نه برای آنکه نامش بر سر زبانها بیفتد؛ فقط برای آنکه وجدانش آسوده باشد.
در میانه مأموریت، نوبت مرخصیاش رسیده بود. میتوانست برود؛ میتوانست چند روزی کنار خانواده باشد و بعد بازگردد. این حق او بود.اما مرخصیاش را به همکارش بخشید؛ کسی که بیشتر از او چشمانتظار آغوش خانواده بود. خودش ماند.
خیلیها از او میخواستند نرود. میگفتند: «محمد، اینبار نرو... بمان.»
اما او با همان آرامش همیشگی، بیآنکه صدایش را بلند کند، فقط یک جمله میگفت:
«اگر من نروم و دیگری هم نرود، مگر میشود میدان را خالی گذاشت؟»
در صفحه شخصیاش، انگار سالها پیش پاسخ همه سؤالها را نوشته بود:
«وطن، میجنگم برایت تا آخرین قطره خون.»
او این جمله را فقط ننوشت با تمام زندگی اش معنا کرد
و چند روز پیش از شهادتش، تصویری از خود منتشر کرد؛ در دل جنگل، در حال رفتن. آن روز شاید فقط عکسی از آغاز یک مأموریت بود؛ اما امروز، هر کس به آن قاب نگاه میکند، انگار آخرین وداع مردی را می میبیند که بیآنکه چیزی بگوید، همه چیز را گفته بود… و سرانجام در تاريخ ١٧ فروردين ١٤٠٥، در منطقه رامهرمز (ابوالفارس), حمله اى سنگین رخ داد كه محمد و ٩ نفراز همرزمانش در آن روز
به فیض شهادت نائل شدند.
در جريان آن حادثه، برخى از نيروها دريك گودال پناه گرفته بودند كه از روى چهره شناسايى شدند؛ اما محمد در ميان گروهی بود كه داخل خودرو بودند. شدت اصابت به خودرو چنان بود كه پيكر او و همرزمانش تنها از طريق
آزمايش DNA قابل شناسايى بود. #ارتش #جنگ_رمضان #وطن #شهید_رمضان #ابوالفارس
در میانه مأموریت، نوبت مرخصیاش رسیده بود. میتوانست برود؛ میتوانست چند روزی کنار خانواده باشد و بعد بازگردد. این حق او بود.اما مرخصیاش را به همکارش بخشید؛ کسی که بیشتر از او چشمانتظار آغوش خانواده بود. خودش ماند.
خیلیها از او میخواستند نرود. میگفتند: «محمد، اینبار نرو... بمان.»
اما او با همان آرامش همیشگی، بیآنکه صدایش را بلند کند، فقط یک جمله میگفت:
«اگر من نروم و دیگری هم نرود، مگر میشود میدان را خالی گذاشت؟»
در صفحه شخصیاش، انگار سالها پیش پاسخ همه سؤالها را نوشته بود:
«وطن، میجنگم برایت تا آخرین قطره خون.»
او این جمله را فقط ننوشت با تمام زندگی اش معنا کرد
و چند روز پیش از شهادتش، تصویری از خود منتشر کرد؛ در دل جنگل، در حال رفتن. آن روز شاید فقط عکسی از آغاز یک مأموریت بود؛ اما امروز، هر کس به آن قاب نگاه میکند، انگار آخرین وداع مردی را می میبیند که بیآنکه چیزی بگوید، همه چیز را گفته بود… و سرانجام در تاريخ ١٧ فروردين ١٤٠٥، در منطقه رامهرمز (ابوالفارس), حمله اى سنگین رخ داد كه محمد و ٩ نفراز همرزمانش در آن روز
به فیض شهادت نائل شدند.
در جريان آن حادثه، برخى از نيروها دريك گودال پناه گرفته بودند كه از روى چهره شناسايى شدند؛ اما محمد در ميان گروهی بود كه داخل خودرو بودند. شدت اصابت به خودرو چنان بود كه پيكر او و همرزمانش تنها از طريق
آزمايش DNA قابل شناسايى بود. #ارتش #جنگ_رمضان #وطن #شهید_رمضان #ابوالفارس
- ۲۶۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط