اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "45"
"ویو پارک آنجلینا"
چند ثانیه همونجا ایستاده بودم...
قاب هنوز توی دستم بود و چشمام روی عکس مونده بود..
جیمین کنار در ایستاده بود و با اخم نگام میکرد:
_ آنجلینا...
آروم سرمو بالا آوردم:
+هوم؟
نگاهش رفت سمت قاب:
_ اون رو از کجا آوردی؟
+از کشوی میزت
چند لحظه سکوت کرد:
_ چرا اومدی توی اتاق کار من؟
شونه بالا انداختم:
+حوصلم سر رفته بود..
_ این اتاق شخصیه منه
+میدونم
_ پس چرا بدون اجازه رفتی اونجا؟
اخم کردم:
+خب کنجکاو شدم
جیمین نفس عمیقی کشید و دستش رو روی پیشونیش کشید:
_ آنجلینا...
+چیه خب؟
قاب رو بالا گرفتم
+این چیه؟
نگاهش روی عکس ثابت موند:
+تو تهیونگ و جونگکوک...
چند لحظه چیزی نگفت:
+پشتش هم نوشته دوستهای قدیمی..
نگاهش رو از عکس گرفت و به من زل زد:
_ بذارش سر جاش
+اول جواب بده
_ آنجلینا گفتم بذارش سر جاش..
+چرا؟
_ چون نمیخوام دربارهش حرف بزنم..
چشمام گرد شد:
+ولی من میخوام بدونم
_ لازم نیست بدونی
+چرا لازم نیست؟
_ چون یه موضوع قدیمیه
+موضوع قدیمیای که مربوط به شوهرمه و داداشامه؟
جیمین اخم کرد:
_ربطی به تو نداره
همین جمله کافی بود
قاب رو محکم روی میز گذاشتم
+خیلی خب..
برگشتم سمتش:
+پس چرا از اول نگفتی؟
_ چی رو؟
+اینکه تو و داداشا قبل از این دشمنیها دوست بودین...
جیمین ساکت موند همین سکوتش بیشتر حرصمو درآورد:
+من فکر میکردم خانوادههامون از اول با هم مشکل داشتن...
_ آنجلینا...
+ولی این عکس نشون میده همهچی از اول اینطوری نبوده
یه قدم جلو رفتم:
+پس چی شد؟
جیمین جواب نداد:
+چی شد که سه تا بچهای که کنار هم بزرگ شده بودن، شدن دشمن هم؟..
_ گفتم نمیخوام دربارهش حرف بزنم
+و من گفتم میخوام بدونم
این بار صدای جیمین کمی بلند شد:
_ چون این موضوع خطرناکه آنجلینا
خشکم زد
نه از دادش بیشتر از اینکه اولین بار بود اینقدر جدی صداشو بالا میبرد...
چشمامو ریز کردم:
+سر من داد نزن
جیمین همون لحظه آرومتر شد:
_من داد نزدم...
+زدی
_ فقط صدام رفت بالا..
+فرقش چیه؟
چند ثانیه نگام کرد بعد با کلافگی گفت:
_ تو چرا همیشه باید توی هر چیزی کنجکاوی کنی؟
چشمام گرد شد:
+چون شوهرمی
_ و همین باعث میشه فکر کنی میتونی کشوهای منو بگردی؟
+آره
جیمین با تعجب نگام کرد:
_ آره؟
+آره
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم بعد جیمین زیر لب یه چیزی گفت که نشنیدم:
+چی گفتی؟
_ هیچی
+نه، بگو
_ گفتم تو واقعا سلیطهای
چشمام گرد شد:
+چی؟
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، دستم رفت بالا و یه ضربهی کوچیک به گوشش زدم..
+اینم واسه سلیطه گفتنت
جیمین چند ثانیه مات مونددستش رو گذاشت روی گوشش و با ناباوری نگام کرد:
_ تو منو زدی؟
+آره
_ تو واقعا منو زدی؟
+آره
لبخندش کمکم گوشهی لبش نشست:
_ خیلی خب
چشمام گرد شد:
+چی خیلی خب؟
یک قدم اومد سمتم:
_ هیچی خانوم کوچولو...
+جیمین...
_ این دفعه رو بخشیدم
+چه لطف بزرگی
خندید ولی بعد دوباره نگاهش جدی شد:
_ فقط یه چیزو بدون...
نگاهش روی چشمام موند:
_ اون عکس دلیلهای زیادی پشت خودش داره.
+پس یه روز بهم میگی؟
چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آروم گفت:
_ وقتی وقتش برسه..
اخم کردم:
+من از این جملهت متنفرم..
لبخند کمرنگی زد:
_ میدونم
+پس چرا همیشه میگیش؟
_ چون فعلاً تنها جوابیه که میتونم بهت بدم..
نگاهش کردم...
هنوز کلی سؤال توی ذهنم بود...
ولی این بار حداقل میدونستم پشت اون عکس، یه گذشتهی خیلی بزرگتر از چیزی که فکر میکردم وجود داره...
یهو یادم اومد سر داد زدنش باید قهر کنم..
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
پارت "45"
"ویو پارک آنجلینا"
چند ثانیه همونجا ایستاده بودم...
قاب هنوز توی دستم بود و چشمام روی عکس مونده بود..
جیمین کنار در ایستاده بود و با اخم نگام میکرد:
_ آنجلینا...
آروم سرمو بالا آوردم:
+هوم؟
نگاهش رفت سمت قاب:
_ اون رو از کجا آوردی؟
+از کشوی میزت
چند لحظه سکوت کرد:
_ چرا اومدی توی اتاق کار من؟
شونه بالا انداختم:
+حوصلم سر رفته بود..
_ این اتاق شخصیه منه
+میدونم
_ پس چرا بدون اجازه رفتی اونجا؟
اخم کردم:
+خب کنجکاو شدم
جیمین نفس عمیقی کشید و دستش رو روی پیشونیش کشید:
_ آنجلینا...
+چیه خب؟
قاب رو بالا گرفتم
+این چیه؟
نگاهش روی عکس ثابت موند:
+تو تهیونگ و جونگکوک...
چند لحظه چیزی نگفت:
+پشتش هم نوشته دوستهای قدیمی..
نگاهش رو از عکس گرفت و به من زل زد:
_ بذارش سر جاش
+اول جواب بده
_ آنجلینا گفتم بذارش سر جاش..
+چرا؟
_ چون نمیخوام دربارهش حرف بزنم..
چشمام گرد شد:
+ولی من میخوام بدونم
_ لازم نیست بدونی
+چرا لازم نیست؟
_ چون یه موضوع قدیمیه
+موضوع قدیمیای که مربوط به شوهرمه و داداشامه؟
جیمین اخم کرد:
_ربطی به تو نداره
همین جمله کافی بود
قاب رو محکم روی میز گذاشتم
+خیلی خب..
برگشتم سمتش:
+پس چرا از اول نگفتی؟
_ چی رو؟
+اینکه تو و داداشا قبل از این دشمنیها دوست بودین...
جیمین ساکت موند همین سکوتش بیشتر حرصمو درآورد:
+من فکر میکردم خانوادههامون از اول با هم مشکل داشتن...
_ آنجلینا...
+ولی این عکس نشون میده همهچی از اول اینطوری نبوده
یه قدم جلو رفتم:
+پس چی شد؟
جیمین جواب نداد:
+چی شد که سه تا بچهای که کنار هم بزرگ شده بودن، شدن دشمن هم؟..
_ گفتم نمیخوام دربارهش حرف بزنم
+و من گفتم میخوام بدونم
این بار صدای جیمین کمی بلند شد:
_ چون این موضوع خطرناکه آنجلینا
خشکم زد
نه از دادش بیشتر از اینکه اولین بار بود اینقدر جدی صداشو بالا میبرد...
چشمامو ریز کردم:
+سر من داد نزن
جیمین همون لحظه آرومتر شد:
_من داد نزدم...
+زدی
_ فقط صدام رفت بالا..
+فرقش چیه؟
چند ثانیه نگام کرد بعد با کلافگی گفت:
_ تو چرا همیشه باید توی هر چیزی کنجکاوی کنی؟
چشمام گرد شد:
+چون شوهرمی
_ و همین باعث میشه فکر کنی میتونی کشوهای منو بگردی؟
+آره
جیمین با تعجب نگام کرد:
_ آره؟
+آره
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم بعد جیمین زیر لب یه چیزی گفت که نشنیدم:
+چی گفتی؟
_ هیچی
+نه، بگو
_ گفتم تو واقعا سلیطهای
چشمام گرد شد:
+چی؟
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، دستم رفت بالا و یه ضربهی کوچیک به گوشش زدم..
+اینم واسه سلیطه گفتنت
جیمین چند ثانیه مات مونددستش رو گذاشت روی گوشش و با ناباوری نگام کرد:
_ تو منو زدی؟
+آره
_ تو واقعا منو زدی؟
+آره
لبخندش کمکم گوشهی لبش نشست:
_ خیلی خب
چشمام گرد شد:
+چی خیلی خب؟
یک قدم اومد سمتم:
_ هیچی خانوم کوچولو...
+جیمین...
_ این دفعه رو بخشیدم
+چه لطف بزرگی
خندید ولی بعد دوباره نگاهش جدی شد:
_ فقط یه چیزو بدون...
نگاهش روی چشمام موند:
_ اون عکس دلیلهای زیادی پشت خودش داره.
+پس یه روز بهم میگی؟
چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آروم گفت:
_ وقتی وقتش برسه..
اخم کردم:
+من از این جملهت متنفرم..
لبخند کمرنگی زد:
_ میدونم
+پس چرا همیشه میگیش؟
_ چون فعلاً تنها جوابیه که میتونم بهت بدم..
نگاهش کردم...
هنوز کلی سؤال توی ذهنم بود...
ولی این بار حداقل میدونستم پشت اون عکس، یه گذشتهی خیلی بزرگتر از چیزی که فکر میکردم وجود داره...
یهو یادم اومد سر داد زدنش باید قهر کنم..
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
- ۶.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط