تو یک روز همهچیز را خیلی ساده و خیلی بیرحمانه جمع کردی انگار نه ...
______________________________
تو یک روز، همهچیز را خیلی ساده و خیلی بیرحمانه جمع کردی؛ انگار نه زندگیِ مشترکی بوده، نه روزهایی که فکر میکردم “ما” واقعیایم. گفتی عوض شو. گفتی من دوستت ندارم، و بعد هم خواستی رفتن را به جایِ حقیقت بگذاری. همین جمله مثل تیغ نشست روی قلبم؛ نه از دردِ جدایی، از این درد که برای تو “دوست داشتن” یک چیزی بود که با چند ایراد، خاموش میشود.
من اول نایستادم. اول التماس نکردم—فقط خراب شدم. فکر کردم شاید مشکل از من است؛ شاید باید بهتر باشم، شاید باید سختتر تلاش کنم، شاید اگر تغییر کنم، تو برگردی. و برای همین عوض شدم… نه آن عوض شدنِ نمایشی برای قانع کردن تو. از درونم شروع شد. شبهایی که باید میخوابیدم، بیدار ماندم تا بفهمم چرا آدمی که میخواهد دوست داشته باشد، حاضر است اینقدر راحت از کنار دوستداشتن رد شود. عوض شدم چون دیدم اگر همان میماندم، دوباره با همان شکستم، همان زخم را دوباره باز میکردم.
ولی حالا که به آن چیزی رسیدهام که تو میخواستی، عجیبترین اتفاق افتاد: احساساتم نمیآمد. قلبم کمکم یاد گرفت چهطور خاموش کند. انگار تو با رفتنت، چراغی را خاموش کرده بودی که قرار بود روشن بماند. و من—منِ حالا—دیگر دنبال روشن کردنش نیستم. چون فهمیدم بعضی چیزها را نمیشود با التماس نگه داشت، و بعضی آدمها فقط تا وقتی “به دردشان میخوری” دوستداشتن را یادشان میماند.
حالا به جایِ عاشقی، فقط نگاه میکنم. به جایِ امید، دلیل دارم. به جایِ لرزش، سکوت. من پر شدم از منطق—نه به خاطر اینکه آدمِ سنگدلی هستم، به خاطر اینکه خیلی چیزها را یاد گرفتم و دیگر حاضر نیستم خودم را قربانیِ یک رابطهی یکطرفه کنم. اگر قرار بود تغییر کنم برای اینکه تو بمانی، پس چرا با تغییر من هم درونم خالی شد؟ چون حقیقت را آن موقع هم میفهمیدم، فقط نمیخواستم باور کنم: تو نرفتی چون من تغییر نکرده بودم؛ تو رفتی چون هرگز قرار نبود بمانی.
پس این بار، من هم بیرحم میشوم؛ نه از جنسِ نفرت کور، از جنسِ تصمیم. تو من را با یک جمله ترک نکردی؛ تو من را از آن آدمی که منتظر عشق بود، جدا کردی. و حالا که منطق جای احساس را گرفته، دیگر جایی برای برگشتن تو نیست. تو خواستی “عوض شوم” تا تو دوست داشته باشی—من هم عوض شدم تا خودم خودم را گم نکنم. تو قهرمانِ زندگیِ من نبودی که با رفتنت، من نابود شوم؛ تو فقط یک فصل بودی که تمام شد.
______________________________
تو یک روز، همهچیز را خیلی ساده و خیلی بیرحمانه جمع کردی؛ انگار نه زندگیِ مشترکی بوده، نه روزهایی که فکر میکردم “ما” واقعیایم. گفتی عوض شو. گفتی من دوستت ندارم، و بعد هم خواستی رفتن را به جایِ حقیقت بگذاری. همین جمله مثل تیغ نشست روی قلبم؛ نه از دردِ جدایی، از این درد که برای تو “دوست داشتن” یک چیزی بود که با چند ایراد، خاموش میشود.
من اول نایستادم. اول التماس نکردم—فقط خراب شدم. فکر کردم شاید مشکل از من است؛ شاید باید بهتر باشم، شاید باید سختتر تلاش کنم، شاید اگر تغییر کنم، تو برگردی. و برای همین عوض شدم… نه آن عوض شدنِ نمایشی برای قانع کردن تو. از درونم شروع شد. شبهایی که باید میخوابیدم، بیدار ماندم تا بفهمم چرا آدمی که میخواهد دوست داشته باشد، حاضر است اینقدر راحت از کنار دوستداشتن رد شود. عوض شدم چون دیدم اگر همان میماندم، دوباره با همان شکستم، همان زخم را دوباره باز میکردم.
ولی حالا که به آن چیزی رسیدهام که تو میخواستی، عجیبترین اتفاق افتاد: احساساتم نمیآمد. قلبم کمکم یاد گرفت چهطور خاموش کند. انگار تو با رفتنت، چراغی را خاموش کرده بودی که قرار بود روشن بماند. و من—منِ حالا—دیگر دنبال روشن کردنش نیستم. چون فهمیدم بعضی چیزها را نمیشود با التماس نگه داشت، و بعضی آدمها فقط تا وقتی “به دردشان میخوری” دوستداشتن را یادشان میماند.
حالا به جایِ عاشقی، فقط نگاه میکنم. به جایِ امید، دلیل دارم. به جایِ لرزش، سکوت. من پر شدم از منطق—نه به خاطر اینکه آدمِ سنگدلی هستم، به خاطر اینکه خیلی چیزها را یاد گرفتم و دیگر حاضر نیستم خودم را قربانیِ یک رابطهی یکطرفه کنم. اگر قرار بود تغییر کنم برای اینکه تو بمانی، پس چرا با تغییر من هم درونم خالی شد؟ چون حقیقت را آن موقع هم میفهمیدم، فقط نمیخواستم باور کنم: تو نرفتی چون من تغییر نکرده بودم؛ تو رفتی چون هرگز قرار نبود بمانی.
پس این بار، من هم بیرحم میشوم؛ نه از جنسِ نفرت کور، از جنسِ تصمیم. تو من را با یک جمله ترک نکردی؛ تو من را از آن آدمی که منتظر عشق بود، جدا کردی. و حالا که منطق جای احساس را گرفته، دیگر جایی برای برگشتن تو نیست. تو خواستی “عوض شوم” تا تو دوست داشته باشی—من هم عوض شدم تا خودم خودم را گم نکنم. تو قهرمانِ زندگیِ من نبودی که با رفتنت، من نابود شوم؛ تو فقط یک فصل بودی که تمام شد.
______________________________
- ۱۹۴
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط