عزیزکم... @Agustin
عزیزکم... @Agustin
داری میخونیش، نه؟
میدونم دوست نداری اینطوری اعتراف کردنو هزار یک راه پیدا میکنی برای گفتنش پرستیدن ستودن معراج بودن مرهم بودن معبود ولی من ساده میگم عاشقت شدم.
من عاشق پسری شدم که هر بار به چشماش نگاه میکنم، انگار یه عمر خستهتر از سنشه.
تو از من کوچیکتری... ولی بعضی وقتا حرفایی میزنی که حس میکنم من باید ازت زندگی یاد بگیرم، نه برعکس.
همین میترسونتم.
اینکه این همه فهم... این همه سکوت... بیدلیل به دست نیومده.
یه چیزی یه جایی، زیادی بهت آسیب زده و من خیلی وقتا به جای کمک فقط بار اضافه ای رو قلبت شدم
و بدترین قسمتش اینه که من میبینمش...
ولی دستم بهت نمیرسه.
بین من و تو فقط چند تا شهر نیست... چند تا کشور نیست...
یه دنیا فاصلهست.
فاصلهای که هر شب یادم میاره هیچ کاری از دستم برنمیاد.
لعنتی...
آدم وقتی یکیو دوست داره، دلش میخواد دردشو بگیره.
حتی اگه خودش هزار برابر درد بکشه.
ولی من حتی اینم نمیتونم.
فقط میتونم بشینم این طرف دنیا و دعا کنم امشب کمتر درد کشیده باشی...
کمتر جنگیده باشی با اون چیزایی که هیچوقت دربارشون باهام حرف نمیزنی.
میدونی از چی بیشتر میترسم؟
که دیگه از هیچکس چیزی نخوای.
که فکر کنی کسی نمیفهمتت.
نه...
اگه فقط یه چیز باشه که دلم بخواد باورت بشه، همینه...
که یه نفر، کیلومترها اونورتر، هر شب بهت فکر میکنه.
نه چون دلش برات سوخته... اسم ترحم رو نیار تو ذهنت بچه!
فقط چون دوستت داره. به قول کاپیتان مین تو معراجشی.
اونقدر که گاهی از این فاصله متنفر میشه.
اونقدر که دلش میخواد فقط چند دقیقه کنارت بشینه...حضورتو حس کنه
مراقب خودت باش...
نمیدونم آخر قصهمون چیه.
فقط میدونم اگه یه روز این فاصله تموم بشه...
اولین کاری که میکنم، اینه که محکم بغلت کنم با همه تلخی هات کاپیتان قلبم...
-از طرف خورشیدت
داری میخونیش، نه؟
میدونم دوست نداری اینطوری اعتراف کردنو هزار یک راه پیدا میکنی برای گفتنش پرستیدن ستودن معراج بودن مرهم بودن معبود ولی من ساده میگم عاشقت شدم.
من عاشق پسری شدم که هر بار به چشماش نگاه میکنم، انگار یه عمر خستهتر از سنشه.
تو از من کوچیکتری... ولی بعضی وقتا حرفایی میزنی که حس میکنم من باید ازت زندگی یاد بگیرم، نه برعکس.
همین میترسونتم.
اینکه این همه فهم... این همه سکوت... بیدلیل به دست نیومده.
یه چیزی یه جایی، زیادی بهت آسیب زده و من خیلی وقتا به جای کمک فقط بار اضافه ای رو قلبت شدم
و بدترین قسمتش اینه که من میبینمش...
ولی دستم بهت نمیرسه.
بین من و تو فقط چند تا شهر نیست... چند تا کشور نیست...
یه دنیا فاصلهست.
فاصلهای که هر شب یادم میاره هیچ کاری از دستم برنمیاد.
لعنتی...
آدم وقتی یکیو دوست داره، دلش میخواد دردشو بگیره.
حتی اگه خودش هزار برابر درد بکشه.
ولی من حتی اینم نمیتونم.
فقط میتونم بشینم این طرف دنیا و دعا کنم امشب کمتر درد کشیده باشی...
کمتر جنگیده باشی با اون چیزایی که هیچوقت دربارشون باهام حرف نمیزنی.
میدونی از چی بیشتر میترسم؟
که دیگه از هیچکس چیزی نخوای.
که فکر کنی کسی نمیفهمتت.
نه...
اگه فقط یه چیز باشه که دلم بخواد باورت بشه، همینه...
که یه نفر، کیلومترها اونورتر، هر شب بهت فکر میکنه.
نه چون دلش برات سوخته... اسم ترحم رو نیار تو ذهنت بچه!
فقط چون دوستت داره. به قول کاپیتان مین تو معراجشی.
اونقدر که گاهی از این فاصله متنفر میشه.
اونقدر که دلش میخواد فقط چند دقیقه کنارت بشینه...حضورتو حس کنه
مراقب خودت باش...
نمیدونم آخر قصهمون چیه.
فقط میدونم اگه یه روز این فاصله تموم بشه...
اولین کاری که میکنم، اینه که محکم بغلت کنم با همه تلخی هات کاپیتان قلبم...
-از طرف خورشیدت
- ۴۰۳
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط