مینویسم و کماکان این قلم بهر نگاشتنهای بیکران تا
مینویسم، و کماکان این قلم بهرِ نگاشتنهای بیکران تاب دارد، مانند دیرین. چندی و گذرِ ان روزها، در قلمِ من دگر دیده نمیشود اما هویت کاتب، سرشت قلم است و گر مرا غم جان بگیرد، قلم همچنان میتراود؛ زِ غم و تبسمی که در وجودیت این کاتب به نقش در میاید.
حال که مینویسم، میخواهم نوشتههایم از تو، و خطاب به تو باشند. مانند هزاران نامهای که بهرِ تو، رنگ واژه گرفتند و نگاه تو، زِ سودنشان تهی ماند. این فعل، و این سؤالات بیجوابی که مخیلۀ مرا هیچ و مالامال میکنند، یاد انکه تو تنها نغمهسرای کلمات من بودی را رنگین میسازد و بطن مرا تبدار، اما اکنون در حاشیههای دمی که جان میگیرد تو دیگر نیستی و اوائ چراییساز ات، بالهای تازه نفس مرا پرواز نمیدهد.
بهیاد داری؟ تنها مشغولیت ما، تکرارِ زهر قهوههای تلخ تو و مکتوبات من بود. در میان این فعل و انفعالاتی که ناچیز دیده میشدند، اما جان دیگری به من مغموم و تویی که با خستگی رفیق گشته بودی، میداد؛ بوسهگاه تو، اغوشی بهرِ لبان بیپناه من میگشتند و در طبیعت و پهنای تنات، ریشه میدواندم و با هر دمِ تو افرینش من باری دیگر اغاز میشد، و با بازدمهایت متولد میشدم. لمسهایت! اخ از ان سودنها و نوازشهای تو، که طمأنینهای از وجود ات را در پیکرۀ این وامانده، مینهاد. از لبخندهایت گفتم؟ تبسمِ بیجان تو که در حضور چنان من، نقش و نگار مییافت، مانند رقاصی خداوند میبود. درچیهای که به روحت قدم میگذاشت، اری! چشمهایت مقصود اند، اما در واژههای من وصف نمیشوند، قد و قوارۀ نگاهت با وجود خویش همتراز است، و حقیقتی مانند امتداد تو در من، با دیدگان تو پیوند خورده است. میبینی دردانۀ کاتب؟ تو حضور مییابی، و انتها نداری؛ چه در سرشت من، و چه در کلماتی که خسیساند بهرِ سخن از تو و بودنهایت.
اینک، گذرِ ان دمها و روزها احساس نمیشود با اینکه ثانیهها با یادبود انها در قلب من طی میشوند، اما دیگر بودنات در کنارههای جسمِ من حضور نمییابد و تو نیستی. قلبام درد میگیرد، و رنجی نااشنا وجود ام را با خود میشکند.
علت، علت و علت! به هر قدر که نشخوار میکنم، با همان اندازه علتات را میفهمم، اما از انکه فعلی اینچنین زِ تو انجام گردید را نه، نمیتوانم بپذیرم. دیدگان بازماندهام از بارانهای وحشی، چگونه میتوانند علت تو را پذیرا باشند؟ به دستان رؤياپرداز ام چهطور بفهمانم، ان خلائی لمس میشود خیال دور و سرد توست، نه نوک انگشتهای پینه بستهات؟ رنج لبانی که اعتیادش، لمسهای مکرر بوسهگاه تو بود را با چه فعلی هست و نیست کنم، تا دیگر بهیاد ان شمیم بوسههایت زبان با خشونت بهرِ یافتناش، به یورش لبهایم نتازند؟ یا گوشهایم، که تو خود با اوای بیرحم و زیبایات انها را به خودت عادت دادی را، چهطور بیمارِ این سکوت کنم؟ من روح ناارام خود را، چگونه بیتو جان ببخشم؟ بر من جوابگو باش، این ادمک بازمانده از تو . . چگونه بیتو، من باشد؟
این ثانیهها را که هیچ نمیگذرند، من زندگی نکردهام. گامهای خستهام، شاید زِ اینسمت و انسمت این جهان گذر کنند اما بهدنبال مسیری نیستند و تنها، حرکت میکنند. بدونِ تو، چیزی شبیه به حیات در من دفن گردید و من را با خود، به زیرِ خاک کشاند. نه تنها من، بلکه حقیقتی که در پشت هر فعل من همراه با تو اشکار میشد، پس از نبود تو، دیگر ندمید و رنگزنِ من نگشت. منی که با تو، من میشد پس از تو تنها تکههای گسستهاش که هر کدامشان در طرفی از وجود ام پخش و پلا شده بودند، در حضورِ این مردمان پر از ابهام، حضور مییافت و ولاغیر!
قبل از تو، من جهان را با همان شکل جهانگونهاش تماشا میکردم و در نگاهم، چیزی جزء سادگی دیده نمیشد. منِ قبل از تو، ساده بود و زیستن در او، نه از پایان خبر داشت و نه از اغازی. اما قدمهای تو در وجودیت من، نهاد گشت. نهادئ که اغازش با خدا برابری میکرد، و پایانش خدا را در من انتها داد.
کاغذی که در اغاز سپید و دور از سیه بود، حال با اشکهای بیپناه من رنگ خیسی و با کلمات بیانتهای کاتب اکنده از معنا شده بودند.
مانند انچه پیمانمان بود، من نوشتم و تمامیت این کلمات زِ راه تو، دور میمانند و سراپأی وجودی کاتب کماکان با قلم، و تو مقصود نهفتۀ نوشتههای این کاتب میمانی.
| اچـا ٬ پاك ت 𝟐𝟐𝟎 . .
« انتشار اٹ نامہای به،
تـو ☕️ ࣪ كہ نمیخوانـی. »
حال که مینویسم، میخواهم نوشتههایم از تو، و خطاب به تو باشند. مانند هزاران نامهای که بهرِ تو، رنگ واژه گرفتند و نگاه تو، زِ سودنشان تهی ماند. این فعل، و این سؤالات بیجوابی که مخیلۀ مرا هیچ و مالامال میکنند، یاد انکه تو تنها نغمهسرای کلمات من بودی را رنگین میسازد و بطن مرا تبدار، اما اکنون در حاشیههای دمی که جان میگیرد تو دیگر نیستی و اوائ چراییساز ات، بالهای تازه نفس مرا پرواز نمیدهد.
بهیاد داری؟ تنها مشغولیت ما، تکرارِ زهر قهوههای تلخ تو و مکتوبات من بود. در میان این فعل و انفعالاتی که ناچیز دیده میشدند، اما جان دیگری به من مغموم و تویی که با خستگی رفیق گشته بودی، میداد؛ بوسهگاه تو، اغوشی بهرِ لبان بیپناه من میگشتند و در طبیعت و پهنای تنات، ریشه میدواندم و با هر دمِ تو افرینش من باری دیگر اغاز میشد، و با بازدمهایت متولد میشدم. لمسهایت! اخ از ان سودنها و نوازشهای تو، که طمأنینهای از وجود ات را در پیکرۀ این وامانده، مینهاد. از لبخندهایت گفتم؟ تبسمِ بیجان تو که در حضور چنان من، نقش و نگار مییافت، مانند رقاصی خداوند میبود. درچیهای که به روحت قدم میگذاشت، اری! چشمهایت مقصود اند، اما در واژههای من وصف نمیشوند، قد و قوارۀ نگاهت با وجود خویش همتراز است، و حقیقتی مانند امتداد تو در من، با دیدگان تو پیوند خورده است. میبینی دردانۀ کاتب؟ تو حضور مییابی، و انتها نداری؛ چه در سرشت من، و چه در کلماتی که خسیساند بهرِ سخن از تو و بودنهایت.
اینک، گذرِ ان دمها و روزها احساس نمیشود با اینکه ثانیهها با یادبود انها در قلب من طی میشوند، اما دیگر بودنات در کنارههای جسمِ من حضور نمییابد و تو نیستی. قلبام درد میگیرد، و رنجی نااشنا وجود ام را با خود میشکند.
علت، علت و علت! به هر قدر که نشخوار میکنم، با همان اندازه علتات را میفهمم، اما از انکه فعلی اینچنین زِ تو انجام گردید را نه، نمیتوانم بپذیرم. دیدگان بازماندهام از بارانهای وحشی، چگونه میتوانند علت تو را پذیرا باشند؟ به دستان رؤياپرداز ام چهطور بفهمانم، ان خلائی لمس میشود خیال دور و سرد توست، نه نوک انگشتهای پینه بستهات؟ رنج لبانی که اعتیادش، لمسهای مکرر بوسهگاه تو بود را با چه فعلی هست و نیست کنم، تا دیگر بهیاد ان شمیم بوسههایت زبان با خشونت بهرِ یافتناش، به یورش لبهایم نتازند؟ یا گوشهایم، که تو خود با اوای بیرحم و زیبایات انها را به خودت عادت دادی را، چهطور بیمارِ این سکوت کنم؟ من روح ناارام خود را، چگونه بیتو جان ببخشم؟ بر من جوابگو باش، این ادمک بازمانده از تو . . چگونه بیتو، من باشد؟
این ثانیهها را که هیچ نمیگذرند، من زندگی نکردهام. گامهای خستهام، شاید زِ اینسمت و انسمت این جهان گذر کنند اما بهدنبال مسیری نیستند و تنها، حرکت میکنند. بدونِ تو، چیزی شبیه به حیات در من دفن گردید و من را با خود، به زیرِ خاک کشاند. نه تنها من، بلکه حقیقتی که در پشت هر فعل من همراه با تو اشکار میشد، پس از نبود تو، دیگر ندمید و رنگزنِ من نگشت. منی که با تو، من میشد پس از تو تنها تکههای گسستهاش که هر کدامشان در طرفی از وجود ام پخش و پلا شده بودند، در حضورِ این مردمان پر از ابهام، حضور مییافت و ولاغیر!
قبل از تو، من جهان را با همان شکل جهانگونهاش تماشا میکردم و در نگاهم، چیزی جزء سادگی دیده نمیشد. منِ قبل از تو، ساده بود و زیستن در او، نه از پایان خبر داشت و نه از اغازی. اما قدمهای تو در وجودیت من، نهاد گشت. نهادئ که اغازش با خدا برابری میکرد، و پایانش خدا را در من انتها داد.
کاغذی که در اغاز سپید و دور از سیه بود، حال با اشکهای بیپناه من رنگ خیسی و با کلمات بیانتهای کاتب اکنده از معنا شده بودند.
مانند انچه پیمانمان بود، من نوشتم و تمامیت این کلمات زِ راه تو، دور میمانند و سراپأی وجودی کاتب کماکان با قلم، و تو مقصود نهفتۀ نوشتههای این کاتب میمانی.
| اچـا ٬ پاك ت 𝟐𝟐𝟎 . .
« انتشار اٹ نامہای به،
تـو ☕️ ࣪ كہ نمیخوانـی. »
- ۵۴.۴k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط