{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی را غلامی بود که بسیار دوستش می داشت و هر وقت به س

پادشاهی را غلامی بود که بسیار دوستش می داشت و هر وقت به سفر می رفت، هدیه ای به رسم سوغاتی برایش می آورد.

یک بار شاه، برای این غلام، یک خربزه ی نوبرانه آورد و گفت: همین جا و همین الان بخور! غلام اطاعت کرد و خربزه را برید و مشغول خوردن آن شد. او ملچ مولوچی راه انداخته بود که شاه را به هوس آورد و تکه ای از آن خورد و دید مثل زهر تلخ است. به غلام رو کرد و گفت: چگونه این خربزه ی به این تلخی را می خوری و تازه به به و چه چه هم می کنی؟ غلام گفت: پادشاها! شما این همه هدیه های خوب برای من آورده اید و حالا یک بار که خربزه تلخ از آب درآمده است، نمک ناشناسی است که من گله کنم.

ما آفریدگان در حکم آن غلام، و خدا آن شاه است!

#Tak_setareh★
دیدگاه ها (۳)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۶ | «هدیه‌ی جونگ‌کوک» 🎁😂 ...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

قصه چهاردهم: معاویه (قسمت پایانی)

درباره‌ی جهان:در آینده‌ای نه‌چندان دور، بشریت با کشفِ «کریست...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

پارت یازدهم | شایعه‌ای که پیچیدصبح روز بعد...همین که لیانا و...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط