{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به ساعت نگاه کردم

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم.
بعد پاشدم.
به ساعت نگاه کردم شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه حتما دفعه اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم هوا روشن بود ولی ساعت همون شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پاشدم.
باورم نمیشد ساعت خواب باشد.
به این کارها عادت نداشت من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب،همیشگی.
آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمیکنی.
بودنشان برایت بی اهمیت میشود. همینطور بی ادعا میچرخند.
بی آنکه بگوید باتریشان دارد تمام میشود.
بعد یهو روشنی روز خبر میدهد که دیگر نیست.

" قدر این آدم ها را بدانیم قبل از شش و بیست دقیقه صبح! "

#دلنوشته_های_ناب_گل_یاس
#بانوی_احساس
#عاشقانه
#ویسگون
دیدگاه ها (۰)

بادها هرگز نمیفهمند که گیسوی رهادلرباتر میشود وقتی پریشانش ک...

گفته بودندکه عاشق بشوی میمیریاولین تجربه‌ام بود،چه میدانستم....

هوای حادثه‌هایم همیشه بارانیستتنم حریصِ بهار و دلم زمستانیست...

دائم الخمر شدم از تو چه پنهان هر شب خوابِ بوسیدنِ لب‌های تو ...

پارت 3یونا رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم ساعت9:30 بود رفتم و ...

توی مسیر صحبتی نکردیم رسیدیم خونه من خودمو انداختم رو مبل و ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁹..چند دقیقه دیگه هم گذشت و وقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط