سبز ، رنگ ساده ای بود ، خیلی ساده ، البته تا وقتی که چشما
سبز ، رنگ ساده ای بود ، خیلی ساده ، البته تا وقتی که چشمای اون رو دیدم ، ازم پرسید رنگ مورد علاقت چیه؟ ، گفتم بنظرت چیه؟ ، بلند گفت سبز و لبخند احمقانه ای زد ، ولی من رنگ مورد علاقم مشکی بود ، شبیه زندگیم سیاه ، تا وقتی اون وارد زندگیم شد ، از اون به بعد سبز همه جا بود ، تو چشمام ، تو موهام` که نعنایی کرده بودمشون ، تو جنگل ، تو درخت ، تو خوابم ، همه جا ، راستش چشماش سبز بود ، و من داخل چشماش گم شدم ، اون شبیه طبیعت بود ، آروم ، زیبا ، پر قدرت ، چشمای شیطون و منحرف ، و یه دل انعطاف پذیر که به هیچ کس نه نمیگفت ، بهش گفتم ، گفتم بری دلت تنگ میشه
---------------------^ بستنی نعنایی ^---------------------
---------------------^ بستنی نعنایی ^---------------------
- ۲۰۳
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط