رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part 1۹ }🌷
خانمه: تو کی هستی ؟
میسو: فرشته نجات یونجی....( با حالت نفس نفس این حرفارو میگه)
خانمه: میسوو حالت خوبه..
× حالت خوبه ( تعجب)
میسو: اره من خوبم ...
فکر کنم تاثیرات خواب آوره است..
× نگاهمو از میسو برداشتم و به خانمه دادم که داشت با حالت عجیبی نگام میکردم...
انگار میخواست به میسو حرفی بزنه و من اینجا مزاحم بودم...
پس سعی کردم یک جوری بپیچونم... و از اینجا برم...
×وای دیر شده ... من باید برم ... میسو مواظب خودت باش ... خدا... ( به سمت در حرکت میکنه)
میسو: اتت ...
× بله...( سرشو میچرخونه به سمت میسو)
میسو: ممنونم ... اگه تو نبودی ... حال خواهرم از اینکه بود بد...( با بغض میگه)
× میسو ... بهت چند بار گفتم ..... امید داشته باش ... حالش خوب میشه...
تشکرم لازم نیست... از روی انسانیتم بهش کمک کردم.... و از اینکه
جلوی اون پسرهِ قلدر وایسادم
خوشحالم...
مواظب خودت باش .... خدانگهدار...
× از اتاق خارج شدم و درو آروم بستم...
به سمت خروجی بیمارستان حرکت کردم که صدای داد کسی بلند شد... نگاهم به جلوم دادم که با دیدن لونا و اون گونی پر از خوراکیش تعجب کردم....
هنوزم نگام به لونا بود که تند تند به سمتم اومد و با حالت نفس نفس زدن که نشونه دویدنش بود شروع به حرف زدن کرد....
لونا: ات اینارو گرفتم باهم بخوریم...( خوشحال)
× لاز...
لونا: ات تو چرا اومدی بیرون.... حالت خوبه...
× بعدا بهت میگم.. الانم حالم خوبه...
لونا: من با این همه خوراکی چیکار کنم ...
× بریم یک جایی اینارو بخوریم..
لونا: سینما... بریم سینما ( خوشحال)
× خواستم با حرف لونا مخالفت کنم ولی با دیدن خوشحالی و ذوقی که داشت حرفمو قورت دادم و حرف دیگه ای جایگزین حرف اولم کردم.....
× عالیه..
لونا: سینما ما داریم میایم...( ذوق)
× (خنده)
لونا: ات...
× جونم ...( در حال قدم زدن)
لونا: خیلی خوشحالم که تو با من دوست شدی...
.
× منم خیلی خوشحالم که تورو دارم...
ویو سینما:
× لونا آنقدر قر نزن.. حالا اون فیلم نشد نگاه کنیم... اینو که میتونیم...
لونا: اتتتتت... میدونی چه فیلمیه....
× نچ... نمی دونم... بنظرت اگه میدونستم میگفتم بیا این جدیده رو نگاه کنیم
لونا: اصلا من هیچی نمیگم خودت بعدا میفهمی...
× باشه ( خنده)
× روی صندلی ردیف یکی به آخر نشسته بودیم ...
فیلم هنوز شروع نشده بود.. دلیل اصلیشم این بود که مردم داشتن یکی یکی وارد سینما میشدن...
نگاهم به لونا رفت که داشت خوراکی هارو میخورد....
خنده ای به کارش کردم
و در گوشش شروع به حرف زدن کردم
× لونا بسه...همشو که خوردی هیچی برای من نموند...
لونا: باشه باشه...
ویو ۱۰ دقیقه بعد:
× لونا داشت فقدر حرف میزد....
کلافه سرمو به معنی تایید حرفاش تکون
میدادم ...
ولی توی سرم در مورد
اتفاقات اخیر فکر میکردم...
× چرا پسره این کارو کرد...
خوب ات معلومه روانیع دیگه...
× بدنم خیلی درد میکرد ولی بخاطر لونا داشتم تحمل میکردم..
لونا همچنان داشت حرف میزد ...
کلافه دستی به موهام کشیدم و شروع به حرف زدن کردم..
× لونا کی فیلم شروع میشه...
× با صدای بلند تصویر نمایش لرزیدم...
لونا؛ شروع شد...
× ترسیدم این چه صدایی بود..
لونا: ( خنده)
× نخند اع..( خنده)
فلش بک به یک ساعت بعد:
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨ 🌷
شرط هارو خودتون میدونید
خانمه: تو کی هستی ؟
میسو: فرشته نجات یونجی....( با حالت نفس نفس این حرفارو میگه)
خانمه: میسوو حالت خوبه..
× حالت خوبه ( تعجب)
میسو: اره من خوبم ...
فکر کنم تاثیرات خواب آوره است..
× نگاهمو از میسو برداشتم و به خانمه دادم که داشت با حالت عجیبی نگام میکردم...
انگار میخواست به میسو حرفی بزنه و من اینجا مزاحم بودم...
پس سعی کردم یک جوری بپیچونم... و از اینجا برم...
×وای دیر شده ... من باید برم ... میسو مواظب خودت باش ... خدا... ( به سمت در حرکت میکنه)
میسو: اتت ...
× بله...( سرشو میچرخونه به سمت میسو)
میسو: ممنونم ... اگه تو نبودی ... حال خواهرم از اینکه بود بد...( با بغض میگه)
× میسو ... بهت چند بار گفتم ..... امید داشته باش ... حالش خوب میشه...
تشکرم لازم نیست... از روی انسانیتم بهش کمک کردم.... و از اینکه
جلوی اون پسرهِ قلدر وایسادم
خوشحالم...
مواظب خودت باش .... خدانگهدار...
× از اتاق خارج شدم و درو آروم بستم...
به سمت خروجی بیمارستان حرکت کردم که صدای داد کسی بلند شد... نگاهم به جلوم دادم که با دیدن لونا و اون گونی پر از خوراکیش تعجب کردم....
هنوزم نگام به لونا بود که تند تند به سمتم اومد و با حالت نفس نفس زدن که نشونه دویدنش بود شروع به حرف زدن کرد....
لونا: ات اینارو گرفتم باهم بخوریم...( خوشحال)
× لاز...
لونا: ات تو چرا اومدی بیرون.... حالت خوبه...
× بعدا بهت میگم.. الانم حالم خوبه...
لونا: من با این همه خوراکی چیکار کنم ...
× بریم یک جایی اینارو بخوریم..
لونا: سینما... بریم سینما ( خوشحال)
× خواستم با حرف لونا مخالفت کنم ولی با دیدن خوشحالی و ذوقی که داشت حرفمو قورت دادم و حرف دیگه ای جایگزین حرف اولم کردم.....
× عالیه..
لونا: سینما ما داریم میایم...( ذوق)
× (خنده)
لونا: ات...
× جونم ...( در حال قدم زدن)
لونا: خیلی خوشحالم که تو با من دوست شدی...
.
× منم خیلی خوشحالم که تورو دارم...
ویو سینما:
× لونا آنقدر قر نزن.. حالا اون فیلم نشد نگاه کنیم... اینو که میتونیم...
لونا: اتتتتت... میدونی چه فیلمیه....
× نچ... نمی دونم... بنظرت اگه میدونستم میگفتم بیا این جدیده رو نگاه کنیم
لونا: اصلا من هیچی نمیگم خودت بعدا میفهمی...
× باشه ( خنده)
× روی صندلی ردیف یکی به آخر نشسته بودیم ...
فیلم هنوز شروع نشده بود.. دلیل اصلیشم این بود که مردم داشتن یکی یکی وارد سینما میشدن...
نگاهم به لونا رفت که داشت خوراکی هارو میخورد....
خنده ای به کارش کردم
و در گوشش شروع به حرف زدن کردم
× لونا بسه...همشو که خوردی هیچی برای من نموند...
لونا: باشه باشه...
ویو ۱۰ دقیقه بعد:
× لونا داشت فقدر حرف میزد....
کلافه سرمو به معنی تایید حرفاش تکون
میدادم ...
ولی توی سرم در مورد
اتفاقات اخیر فکر میکردم...
× چرا پسره این کارو کرد...
خوب ات معلومه روانیع دیگه...
× بدنم خیلی درد میکرد ولی بخاطر لونا داشتم تحمل میکردم..
لونا همچنان داشت حرف میزد ...
کلافه دستی به موهام کشیدم و شروع به حرف زدن کردم..
× لونا کی فیلم شروع میشه...
× با صدای بلند تصویر نمایش لرزیدم...
لونا؛ شروع شد...
× ترسیدم این چه صدایی بود..
لونا: ( خنده)
× نخند اع..( خنده)
فلش بک به یک ساعت بعد:
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨ 🌷
شرط هارو خودتون میدونید
- ۹۷۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط