𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟓
دکتر با عجله وارد اتاق شد.
صدای هشدار آرام دستگاهها باعث شده بود پرستارا هم دنبالش بیان.
ـ «چی شد؟!» دکتر نزدیک تخت اومد و به مانیتور نگاه کرد.
چشمهای ات هنوز نیمهباز بود.
مینا با نفسنفس زدن گفت:
ـ «دیدید؟! منو دید… دستمو فشار داد! به خاطر من…»
اشکاش دوباره سرازیر شد.
کوک سریع پرید وسط:
ـ «نه، نه… اون وقتی من باهاش حرف زدم
اینجوری شد! منو شنید… منو انتخاب کرد.»
چشمهاش برق میزد و به دکتر خیره شد.
مینا برگشت سمتش، پر از عصبانیت:
ـ «خیالاتی نشو! من از اول کنارش بودم، من صداش کردم. اون مال منه!»
(دارم روانی میشم🤣🤣)
کوک اخم کرد، لبخندش محو شد.
با صدای پایین اما پر از جدیت گفت:
ـ «مال هیچکس نیست. خودش انتخاب میکنه… و انتخابش منم.»
(کوک:ماله هیشکی نیست اما ماله من🫤)
دکتر دستشو بالا گرفت.
ـ «آروم! الان مهم اینه که بیمار واکنش نشون داده.
این یعنی مغزش در حال برگشته.
اگه این روند ادامه پیدا کنه، به زودی میتونه کاملاً بیدار شه.»
هر دو ساکت شدن، اما نگاههاشون به هم پر از جنگ بود.
ات دوباره پلک زد.
نفسی لرزون کشید… انگار حرفی داشت، اما توی گلوش گیر کرده بود.
درون ذهنش هنوز اون صحنه تکرار میشد:
دستهای درازشدهی مینا و کوک.
و خودش، هنوز وسطشون، گیج و بیپناه.
خب خب ۸ پارت گذاشتم اگه بیشتر از ۱۵ تا لایک و ۲۰ کامنت بشه تا قبل اینکه بخوابم پارت هدیه داریم اونم دوتا😁
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟓
دکتر با عجله وارد اتاق شد.
صدای هشدار آرام دستگاهها باعث شده بود پرستارا هم دنبالش بیان.
ـ «چی شد؟!» دکتر نزدیک تخت اومد و به مانیتور نگاه کرد.
چشمهای ات هنوز نیمهباز بود.
مینا با نفسنفس زدن گفت:
ـ «دیدید؟! منو دید… دستمو فشار داد! به خاطر من…»
اشکاش دوباره سرازیر شد.
کوک سریع پرید وسط:
ـ «نه، نه… اون وقتی من باهاش حرف زدم
اینجوری شد! منو شنید… منو انتخاب کرد.»
چشمهاش برق میزد و به دکتر خیره شد.
مینا برگشت سمتش، پر از عصبانیت:
ـ «خیالاتی نشو! من از اول کنارش بودم، من صداش کردم. اون مال منه!»
(دارم روانی میشم🤣🤣)
کوک اخم کرد، لبخندش محو شد.
با صدای پایین اما پر از جدیت گفت:
ـ «مال هیچکس نیست. خودش انتخاب میکنه… و انتخابش منم.»
(کوک:ماله هیشکی نیست اما ماله من🫤)
دکتر دستشو بالا گرفت.
ـ «آروم! الان مهم اینه که بیمار واکنش نشون داده.
این یعنی مغزش در حال برگشته.
اگه این روند ادامه پیدا کنه، به زودی میتونه کاملاً بیدار شه.»
هر دو ساکت شدن، اما نگاههاشون به هم پر از جنگ بود.
ات دوباره پلک زد.
نفسی لرزون کشید… انگار حرفی داشت، اما توی گلوش گیر کرده بود.
درون ذهنش هنوز اون صحنه تکرار میشد:
دستهای درازشدهی مینا و کوک.
و خودش، هنوز وسطشون، گیج و بیپناه.
خب خب ۸ پارت گذاشتم اگه بیشتر از ۱۵ تا لایک و ۲۰ کامنت بشه تا قبل اینکه بخوابم پارت هدیه داریم اونم دوتا😁
- ۲۹۹
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط