{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~عشق و جدایی~

~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"9"

ویو ارم

حالم اصلا خوب نبود...
کاری که اون ازم می خواست...
من توانایی انجام دادنش رو نداشتم...
حتی اگر بخاطر کارم، ات همیشه پیشم ماندگار می شد...ولی بازم...من نمی تونستم...
نمی تونستم اون رو بکشم...
با این که سالها روی اون شناخت دارم...
ولی چرا می خواد اون بمیره...
می دونم که پشت تمام این ماجرایی که هممنون داریم چیز های هست که باز ، گفته نشده...
و این ماجرا و درخواستی که اون ازم داشت به اون بر می گشت...
چیزی که گفته نشده...تبدیل به چیز بزرگتری شده بود...
و حالا اون می خواست اون بمیره...
من باید فقط یه تصمیم بگیرم...
اره...
یا نه...
و به زندگیش پایان بدم...
و یه چیز جالب که در رابطه با انسان ها خیلی جالبه...اینکه..انسان ها هر چی برای خودشون خوبه رو انتخاب می کنن...
پس منم چیزی رو انتخاب می کنم که برای خودم خوب باشه...
حتی اگر ساختنش با دروغ و خون باشه من انجامش می دم...
فقط به خاطر..
ات...
ات‌ اسمی و، واسته ای شده بود برای من که همیشه به خاطرش هر کاری می کردم...
هر کاری...
حتی اگر مجبور بودم دوستم رو بکشم...
دوستی که باهاش رشد کردم...بزرگ شدم...
من...عاشق شدم...
وقتی عاشق میشی رفاقت گذشته و حال برات فرقی نداره...
وقتی عاشق میشی برای ،سلامت کسی که دوستش داشته باشه هر کاری می کنی....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت(۴:۳۵)
چند دقیقه ای از حرکتمون گذشته بود...
ات ساکت و اروم به بیرون خیره بود...
قرار بود چند روز توی یه مهمون خونه بمونیم...
ولی قبلش باید با یه فرد در گذشته دیدار دوباره می کرد...
چندین سال گذشته بود..
قرار بود یه فرد شکسته رو ببینم...
اون زمان هم سن الان من بود...
ولی از اون زمان الان هم خیلی گذشته...
فکر کنم باید هفتاد و خورده ایش باشه...
عجیبیش اینه که وقتی بزرگ میشی و پیری افراد درو برت رو می بینی برای لحظه ای به زمان گذشته بر می گردی و گذر زمان رو متوجه میشی...
فرسوده شدن...
خاک شدن خاطرات...
و اینکه زمان چقدر کوتاهه برای زندگی...
پس به خاطر همینه که همون جوری زندگی می کنم که می خوام...
کسی رو نگه می دارم که عاشقشم...
حتی اگر خیلی خود خواه باشم توی داستان زندگیم...ولی...
این اخرین زندگی منه...
می خوام خود خواه باشم برای چیزی که می خوام...
قبلا اینجوری نبودم ولی...ادما وقتی بزرگ میشن می فهمن...
بعضی اتفاقا زندگی منو تغییر داد باعث شد ادمی بشم که هیچ وقت حتی فکرش هم نمی کردم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت نزدیک ده بود..
ات خواب بود...
اروم دستم رو به سمت موبایلم بردم...
پیام داده بود...
ناشناس: جواب؟
دستام می لرزید ولی جوابم قطعی بود...
تنها یه کلمه جوابش بود...
(بازی رو تموم می کنم...)
همین جمله کافی بود براش تا حسابش صاف بشه و اون فرد رو مرده بدونه...
با این حال بازم ته دلم یه حس غریبی بود...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اینم از پارت جدید😀
حمایت؟💃🏻
زحمت کشیدممم پسس یه لایک بکن ممنونننن🤝🏻
👀کردی؟
دیدگاه ها (۹)

گلا فیک نویسه فالوشه زیبا💫https://wisgoon.com/jeon_rosha1

سلام گلا💫بیاین همو شات کنیم_امار مهم نیست_دو طرفه هستش_تا ۲۴...

سلام گلای قشنگ🥺می خواستم روز دختر رو به همتون تبریک بگم، این...

‏🐶: [21:58 به وقت کره]می‌خوام کار کنم...ولی هیچ کاری از دستم...

الفتک پارتی از کوک سلام من ات دو سالی میشه که با جونگکوک توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط