part6
وقتی معلم زبانت بودو...
دو روز بعد، جسیکا با اخم وارد اتاق کلاس تکمیلی شد.
نه چون دیر کرده بود.
چون از اسمِ همین کلاس هم بدش میاومد.
روی تخته با خط مرتب نوشته شده بود:
⁽Language Supplement Class⁾
جسیکا زیر لب غر زد:
«فقط کم مونده زندان هم اسم شیک داشته باشه.»
وقتی در بسته شد، تهیونگ پشت میز ایستاده بود.
مثل همیشه مرتب.
مثل همیشه خونسرد.
مثل همیشه… اعصابخردکن.
نگاهش را از روی او برداشت و گفت:
«ساعت رو ببین، خانم جسیکا. اینجا دیر آمدن عادت نمیشود.»
جسیکا کیفش را روی میز انداخت.
«من دیر نکردم. فقط زود هم نیومدم که تو ذوق کنی.»
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط برگهها را بین میزها پخش کرد و گفت:
«بنشین. امروز تمرین نوشتاری داریم.»
جسیکا نشست، اما با همان حالت لجبازش پا روی پا انداخت.
«تو واقعاً فکر میکنی من از نوشتن میترسم؟»
تهیونگ با آرامش پاسخ داد:
«نه. فکر میکنم از این میترسی که من بفهمم چقدر بلدی.»
جسیکا با چشمهای تیز نگاهش کرد.
«تو خیلی خودتو دست بالا میگیری.»
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
«و تو زیادی دوست داری خلاف جهت من حرکت کنی.»
کلاس تکمیلی خلوت بود.
فقط چند شاگرد دیگر هم بودند، اما عملاً همهی فضا بین جسیکا و تهیونگ میچرخید.
تهیونگ برگهها را بالا گرفت.
«موضوع: خودت را در سه جمله معرفی کن. نه بیشتر.»
جسیکا با تمسخر گفت:
«سه جمله؟ واقعاً اینه تنبیه من؟»
«نه. این شروعشه.»
جسیکا قلم را برداشت و شروع کرد.
اما از همان جمله اول، عمداً لحنش را طوری نوشت که تهیونگ را تحریک کند.
وقتی برگه را تحویل داد، تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، خواند:
I’m Jessica. I came to Korea to study, not to obey people who enjoy giving orders.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی خیلی کمی زد.
نه از رضایت. از اینکه دقیقاً فهمیده بود جسیکا چه کار کرده.
«جمله دوم و سوم؟»
جسیکا تکیه داد.
«لازم نیست. همون یکی کافی بود.»
تهیونگ برگه را گذاشت روی میز.
«پس مشکل اینه که هنوز فکر میکنی اینجا جای جنگیدن با آدمهاست.»
جسیکا با تندی گفت:
«نه. مشکل اینه که تو فکر میکنی هرکی باهات مخالفت کنه، داره با نظم جهان میجنگه.»
لایک و کامنت و به حداقل برسونید🌼
#تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_تهیونگ #بی_تی_اس #فیک
دو روز بعد، جسیکا با اخم وارد اتاق کلاس تکمیلی شد.
نه چون دیر کرده بود.
چون از اسمِ همین کلاس هم بدش میاومد.
روی تخته با خط مرتب نوشته شده بود:
⁽Language Supplement Class⁾
جسیکا زیر لب غر زد:
«فقط کم مونده زندان هم اسم شیک داشته باشه.»
وقتی در بسته شد، تهیونگ پشت میز ایستاده بود.
مثل همیشه مرتب.
مثل همیشه خونسرد.
مثل همیشه… اعصابخردکن.
نگاهش را از روی او برداشت و گفت:
«ساعت رو ببین، خانم جسیکا. اینجا دیر آمدن عادت نمیشود.»
جسیکا کیفش را روی میز انداخت.
«من دیر نکردم. فقط زود هم نیومدم که تو ذوق کنی.»
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط برگهها را بین میزها پخش کرد و گفت:
«بنشین. امروز تمرین نوشتاری داریم.»
جسیکا نشست، اما با همان حالت لجبازش پا روی پا انداخت.
«تو واقعاً فکر میکنی من از نوشتن میترسم؟»
تهیونگ با آرامش پاسخ داد:
«نه. فکر میکنم از این میترسی که من بفهمم چقدر بلدی.»
جسیکا با چشمهای تیز نگاهش کرد.
«تو خیلی خودتو دست بالا میگیری.»
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.
«و تو زیادی دوست داری خلاف جهت من حرکت کنی.»
کلاس تکمیلی خلوت بود.
فقط چند شاگرد دیگر هم بودند، اما عملاً همهی فضا بین جسیکا و تهیونگ میچرخید.
تهیونگ برگهها را بالا گرفت.
«موضوع: خودت را در سه جمله معرفی کن. نه بیشتر.»
جسیکا با تمسخر گفت:
«سه جمله؟ واقعاً اینه تنبیه من؟»
«نه. این شروعشه.»
جسیکا قلم را برداشت و شروع کرد.
اما از همان جمله اول، عمداً لحنش را طوری نوشت که تهیونگ را تحریک کند.
وقتی برگه را تحویل داد، تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد، خواند:
I’m Jessica. I came to Korea to study, not to obey people who enjoy giving orders.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی خیلی کمی زد.
نه از رضایت. از اینکه دقیقاً فهمیده بود جسیکا چه کار کرده.
«جمله دوم و سوم؟»
جسیکا تکیه داد.
«لازم نیست. همون یکی کافی بود.»
تهیونگ برگه را گذاشت روی میز.
«پس مشکل اینه که هنوز فکر میکنی اینجا جای جنگیدن با آدمهاست.»
جسیکا با تندی گفت:
«نه. مشکل اینه که تو فکر میکنی هرکی باهات مخالفت کنه، داره با نظم جهان میجنگه.»
لایک و کامنت و به حداقل برسونید🌼
#تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_تهیونگ #بی_تی_اس #فیک
- ۱.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط