{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من در آن لحظه‌ آخر که شهید همدانی را دیدم، یک لحظه تکان خ

من در آن لحظه‌ آخر که شهید همدانی را دیدم، یک لحظه تکان خوردم. فهمیدم که او از شهادتش مطلع بوده است... آنجا با خنده به من گفت که بیا با هم یک عکسی بگیریم؛ شاید این آخرین عکس من و تو باشد. خیلی اهل این کارها نبود که به چیزی اصرار کند و بخواهد مثلا عکسی بگیرد؛ چه از خودش، چه با کس دیگری.

من وقتی این حرف را زد تکان خوردم، خواستم بگویم که شما نروید، از همان‌جایی که او می خواست برود، من داشتم برمی گشتم. ولی یک حسی به من گفت خب چیزی نیست، خبری نیست، چیزی به او نگفتم. وقتی که این حالت را در شهید همدانی دیدم، این شعر در ذهنم آمد:

#شهدا
#شهدا
دیدگاه ها (۰)

همچنین سردار سلیمانی در خاطره دیگری نقل کرده بودند: «من رفتم...

سردار دل ما در خاطره‌ه­ایی از سردار شهید همدانی، آن هنگام که...

سید مجاهد رشید و فداکار، جناب سیدهاشم صفی‌الدین رضوان‌الله‌ع...

کاش یک روز همه ما متوجه شویم زنده ما نیستیم.بلکه زنده حقیقی ...

پارت چهار یا سه نمیدونم

---PART 14[ویو جونگکوک]شب بود.باران ریز روی شیشه‌های قصر می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط