مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part19
یهو سرشو بالا اورد و گفت"
+قول میدی مقاومت نکنی؟
_...در..در برابر چی؟
+هر اتفاقی بین مون افتاد
_اما جونگکوک منو تو هنوز ازدواج نکردیم
+ا/ت نمیتونم تحمل کنم تا بعد ازدواج
_نه خواهش میکنم جونگکوک خواهش میکنم
+ببخشید ولی دیگه راهی نداره
به کارش..........
( برا اصمات بیا کام)
چند ساعت گذشته بود از اون اتفاق خیلی شکمم درد میکرد نمیتونستم راه برم
اونم که خیلی خیلی از کارش راضی بود
نمیتونستم این کارش رو قبول کنم برام سنگین بود اخه من حتی بهش نگفتم دوسش دارم
نزدیک ساعتای 4 ظهر بود یهو زنگ
خونه رو زدن جونگکوک بازش کرد یهو چن نفر اومدن تو همشون یه چیزی تو دستشون بود فک کنم لباس های عروسی بود
جونگکوک داشت به سمتم قدم برمیداشت میترسیدم بعد اون اتفاق یهو گفت"
+عزیزم اینم لباس عروسی مونه
یه چشمک زد
فک کنم میخواست بگه مراقب رفتارم باشم"
_باش عشقم
یه نگاهی بهش انداختم دوسش نداشتم ولی خو نمیتونستم اعتراضم کنم
دیگه چند ساعتی گذشت لباس هارو اماده کردیم
ساعت 11 شب بود
خوابم می اومد رفتم بالا دراز کشیدم رو تخت تو فکر رفتم
اصلا از این ازدواج راضی نبودم یه جوری از جونگکوک تنفر گرفته بودم
یهو جونگکوک اومد کنارم دراز کشید
خیلی ترسیدم بلند شدم پالشت مو برداشتم اومدم از اتاق برم بیرون یهو غرزید
+ا/تتتتتتتتتت...
(ادامه دارد)
-------------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part19
یهو سرشو بالا اورد و گفت"
+قول میدی مقاومت نکنی؟
_...در..در برابر چی؟
+هر اتفاقی بین مون افتاد
_اما جونگکوک منو تو هنوز ازدواج نکردیم
+ا/ت نمیتونم تحمل کنم تا بعد ازدواج
_نه خواهش میکنم جونگکوک خواهش میکنم
+ببخشید ولی دیگه راهی نداره
به کارش..........
( برا اصمات بیا کام)
چند ساعت گذشته بود از اون اتفاق خیلی شکمم درد میکرد نمیتونستم راه برم
اونم که خیلی خیلی از کارش راضی بود
نمیتونستم این کارش رو قبول کنم برام سنگین بود اخه من حتی بهش نگفتم دوسش دارم
نزدیک ساعتای 4 ظهر بود یهو زنگ
خونه رو زدن جونگکوک بازش کرد یهو چن نفر اومدن تو همشون یه چیزی تو دستشون بود فک کنم لباس های عروسی بود
جونگکوک داشت به سمتم قدم برمیداشت میترسیدم بعد اون اتفاق یهو گفت"
+عزیزم اینم لباس عروسی مونه
یه چشمک زد
فک کنم میخواست بگه مراقب رفتارم باشم"
_باش عشقم
یه نگاهی بهش انداختم دوسش نداشتم ولی خو نمیتونستم اعتراضم کنم
دیگه چند ساعتی گذشت لباس هارو اماده کردیم
ساعت 11 شب بود
خوابم می اومد رفتم بالا دراز کشیدم رو تخت تو فکر رفتم
اصلا از این ازدواج راضی نبودم یه جوری از جونگکوک تنفر گرفته بودم
یهو جونگکوک اومد کنارم دراز کشید
خیلی ترسیدم بلند شدم پالشت مو برداشتم اومدم از اتاق برم بیرون یهو غرزید
+ا/تتتتتتتتتت...
(ادامه دارد)
-------------
شرطا:
لایک:۱۶
کام:۴
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۴۳۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط