🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت بیستوهفتم | سفر به سئول
صبح زود، لانا و جونگکوک راهی سئول شدند.
لانا تمام مسیر ساکت بود.
بالاخره پرسید:
— فکر میکنی مامانم چرا این همه سال پنهان شده؟
جونگکوک گفت:
— شاید برای محافظت از تو.
— یا شاید از چیزی که نمیدونم میترسه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— هرچی باشه، این بار تنها نیستی.
لانا لبخند کوچیکی زد.
— ممنون.
---
چند ساعت بعد، جلوی یک خانهی قدیمی توقف کردند.
جونگکوک به آدرس نگاه کرد.
— خودشه.
لانا با تردید پیاده شد.
در خانه باز بود.
و روی میز ورودی یک عکس قرار داشت.
عکس لانا در کودکی...
کنار زنی که هرگز ندیده بود.
لانا عکس را برداشت.
— این مامانمه؟
صدایی از پشت سر آمد:
— آره.
لانا برگشت.
زن با اشک در چشمهایش ایستاده بود.
لانا نفسش بند آمد.
— مامان...
زن جلو آمد.
— لانا...
دخترش را در آغوش گرفت.
بعد از چند لحظه، لانا آرام پرسید:
— چرا ترکم کردی؟
مادرش با گریه گفت:
— چون اگر میموندم، تو زنده نمیموندی.
جونگکوک از کنار در گفت:
— چه کسی تهدیدتون کرده بود؟
زن به او نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان ترسیده شد.
— پدرت.
جونگکوک خشکش زد.
مادر لانا ادامه داد:
— اما اون تنها نبود.
— با کی؟
زن آرام گفت:
— با پدر خودت، لانا.
لانا مات ماند.
— پدر من؟
زن سرش را تکان داد.
— مردی که تمام این سالها فکر میکردی پدرت بوده...
مکث کرد.
— پدرت واقعی نیست.
سکوت.
لانا با ناباوری گفت:
— پس پدر واقعی من کیه؟
مادرش به جونگکوک نگاه کرد.
— کسی که همین الان...
ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
مادر لانا فریاد زد:
— بدو! پیدامون کردن!
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت بیستوهفتم | سفر به سئول
صبح زود، لانا و جونگکوک راهی سئول شدند.
لانا تمام مسیر ساکت بود.
بالاخره پرسید:
— فکر میکنی مامانم چرا این همه سال پنهان شده؟
جونگکوک گفت:
— شاید برای محافظت از تو.
— یا شاید از چیزی که نمیدونم میترسه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— هرچی باشه، این بار تنها نیستی.
لانا لبخند کوچیکی زد.
— ممنون.
---
چند ساعت بعد، جلوی یک خانهی قدیمی توقف کردند.
جونگکوک به آدرس نگاه کرد.
— خودشه.
لانا با تردید پیاده شد.
در خانه باز بود.
و روی میز ورودی یک عکس قرار داشت.
عکس لانا در کودکی...
کنار زنی که هرگز ندیده بود.
لانا عکس را برداشت.
— این مامانمه؟
صدایی از پشت سر آمد:
— آره.
لانا برگشت.
زن با اشک در چشمهایش ایستاده بود.
لانا نفسش بند آمد.
— مامان...
زن جلو آمد.
— لانا...
دخترش را در آغوش گرفت.
بعد از چند لحظه، لانا آرام پرسید:
— چرا ترکم کردی؟
مادرش با گریه گفت:
— چون اگر میموندم، تو زنده نمیموندی.
جونگکوک از کنار در گفت:
— چه کسی تهدیدتون کرده بود؟
زن به او نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان ترسیده شد.
— پدرت.
جونگکوک خشکش زد.
مادر لانا ادامه داد:
— اما اون تنها نبود.
— با کی؟
زن آرام گفت:
— با پدر خودت، لانا.
لانا مات ماند.
— پدر من؟
زن سرش را تکان داد.
— مردی که تمام این سالها فکر میکردی پدرت بوده...
مکث کرد.
— پدرت واقعی نیست.
سکوت.
لانا با ناباوری گفت:
— پس پدر واقعی من کیه؟
مادرش به جونگکوک نگاه کرد.
— کسی که همین الان...
ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
مادر لانا فریاد زد:
— بدو! پیدامون کردن!
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۱۵۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط