عاشقانه های شبنم
نمیدانم ازکجا برای تو بنویسم کلماتم به بیراهه قلمم را می برند واز تو مرا میجویند
اصلا مشخص نیست شبهای بی تو چگونه صبح میشود وروزها چگونه آغاز .
اما همین دوری اندک ازتو ؛درس بزرگی در زندگی به من آموخت
تو که رفتی جانم بودی ؟
چرا جان مرا نبردی !
سطر های قلمم روی کاغذ نمی لغزد
تا برای ""تو"" بگوید اشک چشمانم
به من رحم نمیکند تازیانه میزند
حتی قلبم در واپسین لحظات ترک تو ؛ مدام به من سیلی میزند
تقدیر این پائیز وعمرم چیست را نمی دانم
اما ثانیه به ثانیه آموخته ام راهی به گذشته ی قلب ""تو"" هست
قدم های حال ""تو """؛بامن"" هم"" هنگام
خواهد بود
اما"" تو" بگو
که من حیات ونفس های توبودم
چگونه تا آخرین نفس های عمرم را قربانی نکنم
تو بگو ؟
چگونه"" تویی"" چون ""تو""را در"" من"" ؛نبینم
اصلا مشخص نیست شبهای بی تو چگونه صبح میشود وروزها چگونه آغاز .
اما همین دوری اندک ازتو ؛درس بزرگی در زندگی به من آموخت
تو که رفتی جانم بودی ؟
چرا جان مرا نبردی !
سطر های قلمم روی کاغذ نمی لغزد
تا برای ""تو"" بگوید اشک چشمانم
به من رحم نمیکند تازیانه میزند
حتی قلبم در واپسین لحظات ترک تو ؛ مدام به من سیلی میزند
تقدیر این پائیز وعمرم چیست را نمی دانم
اما ثانیه به ثانیه آموخته ام راهی به گذشته ی قلب ""تو"" هست
قدم های حال ""تو """؛بامن"" هم"" هنگام
خواهد بود
اما"" تو" بگو
که من حیات ونفس های توبودم
چگونه تا آخرین نفس های عمرم را قربانی نکنم
تو بگو ؟
چگونه"" تویی"" چون ""تو""را در"" من"" ؛نبینم
- ۶۰۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط