حال دل من... 🥺💔
حال دل من... 🥺💔
آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را میشنوی؟
دورت بگردم، این روزها که زمان در نبودنت کش میآید، از حالِ دلِ من خبر داری ؟!
میدانی آقا ، ما این روزها نقابِ عجیبی به چهره داریم. بیرون از این خلوتِ تاریک، مقابلِ چشمهایِ کنجکاوِ دشمن، همانقدر که خواسته بودی محکم بودیم؛ مثل فولاد بغضهایمان را در انتهای گلو حبس کردیم، اشکهایمان را پیشِ چشمِ بیگانه قطرهای نریختیم تا مبادا ضعفمان را به رخِ تاریخ بکشند. خواستیم همهچیز عالی باشد، خواستیم فکر کنند ما شکستناپذیریم.
اما هیچکس از آن شبهایِ بیپناه، از آن کنجهایِ خلوتِ خانه، از آن لحظههایی که سر بر زانو گذاشتیم و از فرطِ دلتنگی فرو ریختیم، خبری ندارد.
آقا تازه این روزهاست که دارم معنایِ دقیقِ «یتیمی» را میفهمم ،
یتیمی فقط یک کلمه در لغتنامه نیست؛ یک زخمی است که هر روز صبح ، وقتی چشم باز میکنی دوباره دهان باز میکند. یتیمی ، یعنی وسطِ هیاهویِ بیرحمِ دنیا یکباره حس کنی دستِ نوازشگری که سقفِ امنِ رویاهایت بود، دیگر نیست. یعنی هر کجا را نگاه میکنی، جایِ خالیِ کسی را ببینی که بودنش، تمامِ منطقِ زندگیات بود.
دلم برایت تنگ است؛ آنقدر تنگ که حتی نامت هم در گلویم بغض میشود.
ما برای ایستادن، دیگر جانی نداریم… فقط برایِ تو زنده ماندهایم.
وقتی در تنهایی، نامت را صدا میزنم، حس میکنم دیوارهایِ خانه هم با من گریه میکنند. یتیمی یعنی همین؛ یعنی بزرگ باشی، قد کشیده باشی، اما هنوز همان کودکِ کوچکی باشی که میانِ هجومِ تاریکیها، دنبالِ قدوقامتِ بلندِ پناهش میگردد و جز سکوت، جوابی نمیگیرد.
آقا جان…
اگر این روزها کسی صدایِ هقهقهایِ پنهانیِ ما را شنید، گمان نکند که کم آوردهایم. اینها اشکِ ضعف نیست؛ اینها قطراتِ جان است که به پایِ جایِ خالیِ تو ریخته میشود.
ما هنوز ایستادهایم اما ایستادن بدونِ تو، جانفرساست.
کاش میشد فقط برای لحظهای، صدایم را از آن دوردستهایِ آرامش بشنوی.
کاش میشد بدانی که یتیمی، یعنی همین که در شلوغترین جایِ جهان هم، تنهاییِ مطلق را با تمامِ وجود حس کنی و باز هم با همان حال چشم به راهِ آمدنت محکم بمانی.
آقا.. برگرد که خانهیِ دل، بدونِ حضورِ تو، ویرانهای بیش نیست.
مهدیآ "
آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را میشنوی؟
دورت بگردم، این روزها که زمان در نبودنت کش میآید، از حالِ دلِ من خبر داری ؟!
میدانی آقا ، ما این روزها نقابِ عجیبی به چهره داریم. بیرون از این خلوتِ تاریک، مقابلِ چشمهایِ کنجکاوِ دشمن، همانقدر که خواسته بودی محکم بودیم؛ مثل فولاد بغضهایمان را در انتهای گلو حبس کردیم، اشکهایمان را پیشِ چشمِ بیگانه قطرهای نریختیم تا مبادا ضعفمان را به رخِ تاریخ بکشند. خواستیم همهچیز عالی باشد، خواستیم فکر کنند ما شکستناپذیریم.
اما هیچکس از آن شبهایِ بیپناه، از آن کنجهایِ خلوتِ خانه، از آن لحظههایی که سر بر زانو گذاشتیم و از فرطِ دلتنگی فرو ریختیم، خبری ندارد.
آقا تازه این روزهاست که دارم معنایِ دقیقِ «یتیمی» را میفهمم ،
یتیمی فقط یک کلمه در لغتنامه نیست؛ یک زخمی است که هر روز صبح ، وقتی چشم باز میکنی دوباره دهان باز میکند. یتیمی ، یعنی وسطِ هیاهویِ بیرحمِ دنیا یکباره حس کنی دستِ نوازشگری که سقفِ امنِ رویاهایت بود، دیگر نیست. یعنی هر کجا را نگاه میکنی، جایِ خالیِ کسی را ببینی که بودنش، تمامِ منطقِ زندگیات بود.
دلم برایت تنگ است؛ آنقدر تنگ که حتی نامت هم در گلویم بغض میشود.
ما برای ایستادن، دیگر جانی نداریم… فقط برایِ تو زنده ماندهایم.
وقتی در تنهایی، نامت را صدا میزنم، حس میکنم دیوارهایِ خانه هم با من گریه میکنند. یتیمی یعنی همین؛ یعنی بزرگ باشی، قد کشیده باشی، اما هنوز همان کودکِ کوچکی باشی که میانِ هجومِ تاریکیها، دنبالِ قدوقامتِ بلندِ پناهش میگردد و جز سکوت، جوابی نمیگیرد.
آقا جان…
اگر این روزها کسی صدایِ هقهقهایِ پنهانیِ ما را شنید، گمان نکند که کم آوردهایم. اینها اشکِ ضعف نیست؛ اینها قطراتِ جان است که به پایِ جایِ خالیِ تو ریخته میشود.
ما هنوز ایستادهایم اما ایستادن بدونِ تو، جانفرساست.
کاش میشد فقط برای لحظهای، صدایم را از آن دوردستهایِ آرامش بشنوی.
کاش میشد بدانی که یتیمی، یعنی همین که در شلوغترین جایِ جهان هم، تنهاییِ مطلق را با تمامِ وجود حس کنی و باز هم با همان حال چشم به راهِ آمدنت محکم بمانی.
آقا.. برگرد که خانهیِ دل، بدونِ حضورِ تو، ویرانهای بیش نیست.
مهدیآ "
- ۱.۸k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط