{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی وقتا فقط میخوام بشینم هیچی نگم هیچی نشنوم

گاهی وقتا فقط می‌خوام بشینم، هیچی نگم، هیچی نشنوم…
یه جور خلوت بدون دلیل؛ یه جایی که ذهنم نفس بکشه و دلم یادش بیاد هنوز زنده‌ست.
خسته‌م از فکر، از تکرار، از روزایی که انگار می‌رن بی‌هیچ معنا. ولی تهِش، یه چراغ کوچیک روشنه… یه چیزی توی وجودم هنوز می‌گه: "نگاه کن، الانم بخشی از ادامه‌ست."
درد همیشه هست. اما یه جایی بعدش، آروم‌تر می‌شه.
مثل وقتی بارون بند میاد و زمین هنوز خیسه، ولی هوا پاک‌تره.
یه جور آرامش بعدِ طوفان که شاید کسی نبینه، ولی خودت حسش می‌کنی؛ جایی بین نفس کشیدن و سکوت.
من یاد گرفتم همه‌چیز قرار نیست درست بشه، فقط باید یاد بگیری باهاش زندگی کنی همین خودش یه نوع درسته.
دلتنگی؟
انگار سایه‌ی یه لبخنده که جا مونده پشت ذهنم. گاهی میاد سراغم، نه برای زخم زدن، فقط برای یادآوریِ اینکه یه وقتایی واقعاً دوست داشتم، واقعاً احساس کردم، واقعاً زنده بودم.
همون لحظه‌ها که فکر می‌کنی رفتَن، ولی هنوز یه رد ازشون هست…
و اون رد، خودش امیدی‌ه که آرام، وسط دلتنگی نفس می‌کشه.
اضطراب هم یه هم‌سفر خاموشه.
راه میره کنارم، اما یاد گرفتم باهاش مهربون باشم.
بهش نمی‌گم برو، فقط آروم می‌گم: "باش، ولی نذار دست‌هام بلرزن."
از اون روز، انگار سبک‌تر نفس می‌کشم.
یاد گرفتم به خودم وقت بدم، به دنیا هم همینطور. چون همه‌چیز موقته حتی دل‌تنگی، حتی درد.
شب‌ها، وقتی ساکت می‌شه همه‌چیز و فقط صدای قلبمه،
می‌فهمم هنوز امید هست.
یه امید آروم، بی‌ادعا؛ توی لبخندم، توی سکوتِ اتاق،و شاید فقط توی اینکه هنوز می‌خوام فردا رو ببینم.
زندگی شاید سخت باشه، ولی هنوز قشنگه در یه نفس، یه نگاه، یه لحظه‌ی ساده که می‌گه:«آروم باش... قراره خوب باشه »
″چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. انگار دارم تمام غم‌های دنیا را بیرون می‌دهم و فقط سبکی را وارد وجودم می‌کنم. شاید همین نفس‌های ساده، کلید رهایی باشند. می‌دانم که روزهای سخت می‌آیند و می‌روند، اما این لحظه‌های آرامش، مثل ستاره‌های کوچک، راه را نشانم می‌دهند. و من با هر طلوع خورشید، فرصتی دوباره برای زندگی پیدا می‌کنم. این را به خودم یادآوری می‌کنم، شاید همین کافی باشد.”
گاهی باید به قلبم بگویم که دیگر نیازی نیست برای همه چیز بجنگد. می‌توانم اجازه بدهم دنیا، همان‌طور که هست، پیش برود و من فقط تماشاگرِ آرامِ حضور خودم باشم. هر زخمی که خورده‌ام، درسی بوده برای مهربان‌تر شدن با خودم. حالا می‌فهمم که ارزشمندترین چیز، همین تواناییِ ایستادن و دوباره شروع کردن است. در عمقِ هر سکوت، صدایی هست که می‌گوید تو کافی هستی. من به این صدا اعتماد می‌کنم، چون او تنها حقیقتی است که همیشه با من مانده است. حالا دیگر می‌دانم که ریشه امید، نه در بیرون، که در صبوریِ درونی‌ام جوانه می‌زند.
حتی وقتی احساس می‌کنم در تاریکی گم شده‌ام، به یاد می‌آورم که خورشید همیشه در پشت ابرها منتظر است تا دوباره بدرخشد. این دانش، مثل فانوسی کوچک، راهنمای شب‌های من است. می‌دانم که این سفر زندگی پر از فراز و نشیب است، اما هر قدم که برمی‌دارم، مرا به درک عمیق‌تری از خودم نزدیک می‌کند. مهم این است که از حرکت باز نایستم، حتی اگر آهسته باشد. در نهایت، همین استقامت است که پیروزی را معنا می‌بخشد. این حقیقت را در قلبم حک می‌کنم تا در لحظات تردید، چراغ راهم باشد.
دلم می‌خواهد گاهی بایستم و فقط به نفس کشیدن خودم گوش کنم. در همین صدای آرام، دریایی از قدرت پیدا می‌کنم. می‌دانم که هر روز، فرصتی دوباره برای دیدن زیبایی‌های کوچک است؛ شاید در لبخند یک غریبه، یا در رنگین‌کمانی که بعد از باران پیدا می‌شود. این لحظات، یادآورند که زندگی، حتی در سخت‌ترین شرایط، جریان دارد و زیباست. من در این جریان، آرامش خودم را پیدا می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که تنها نیستم. در این سفر، همراه با امید، جلو می‌روم.
در هر طلوع، نوری نویدبخش راه است. حتی اگر امروز سنگین بگذرد، فردا فرصتی تازه است برای نفس کشیدن در هوایی پاک‌تر. این را در خاطر داشته باش که تو قوی‌تر از آنی که فکر می‌کنی و هر چالشی، تو را پخته‌تر و آماده‌تر می‌کند. آرام باش، به خودت اعتماد کن و بدان که در پایان هر مسیر پرپیچ‌وخم، زیبایی‌های پنهانی منتظر توست.
_لیونایِ گمشده در رویا
دیدگاه ها (۴)

می‌دونم یکم دیره ولی...دیروز تولد یه فرشته کوچولو بود. فرشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط