در جست و جوی عشق
P 2:
بیست روز از ۱۸ سالگی شاهزاده ا.ت میگذرد و طبق آداب و رسوم خاندان خود، دیگر وقت ازدواجش است . اما معلوم است که خیلی زود است.
چگونه دخترکی بازیگوش، پر تحرک، شیطان، کنجکاو، سر به هوا و عجول باید نه تنها بار زندگی خودش را بلکه بار زندگی همسرش را هم در این سن به دوش بکشد ؟
و از تفریحات خودش بگذرد ؟ چگونه دیگر باید بالاخره دست از اذیت کردن ندیمه چانگ بر میداشت؟
البته مسئله فقط این نیست. در تمام این مدت هیچ شخصی مهرش به دل دخترک نیوفتاده است. دخترک تقصیری ندارد که پا به ازدواج سنتی نمیدهد. او اعتقاد دارد که باید با عشق ازدواج کند.
در همین حین ملکه ی آینده دنبال مکانی برای دور شدن از ندیمه است . اما متاسفانه همه ی مکان ها تکراری شده اند.
البته همه جا بجز گلخانه، باغ، پشت آشپزخانه و پشت بوته ها.
از این قسمت ها بوته هارا انتخاب میکند، زیرا آنقدر پر و بلند هستند که قطعا اگر پشت آنها نشسته پنهان شود دیده نمیشود.
بعد از دقایقی بالاخره صدای ندیمه چانگ از دور به گوش دخترک میرسد که دارد نام اورا صدا میزند:
-بانوی من.... بانوی من شما کجا هستید؟
-این بار هم منو گول زدید؟
-میدونید اگر یکم دیر تر برای صبحانه خوردن برید ملکه من رو مجازات میکنن؟؟
-خواهش میکنم حداقل به من رحم کنید!
-خواهش میکنم بیاید بیرون هر جا که هستید، ملکه!
اندکی صبر میکند و سپس ادامه میدهد:
-ملکه؟!
-ملکه لطفا!...بخاطر من!؟ میشه بیاید؟
دخترک لحظه ای دلش برای ندیمه میسوزد ، او از کودکی با دخترک بوده است.
همیشه و همه جا هوای اورا داشته و مواظبش بوده است.
بالاخره خودش را به ندیمه نشان میدهد ندیمه ذوق میکند و تعظیم میکند:
-ملکه! ممنونم . ممنونم که بخاطر من اومدین. میدونید چقدر دنبالتون گشتم؟! صبحانه تون آماده ست!
بیاید به اتاقتون میل کنید.
دخترک با مهربانی جوابش را میدهد:
-خیلی خب دیگه.. خودتو انقدر لوس نکن، نیازی به تشکر نیست. باشه. بیا بریم.
................
بعد از اتمام صبحانه اش ندیمه چانگ به او گفت:
-بانوی من، ملکه ی اعظم(مادرش )گفتن که تا دو ساعت دیگه به ملاقاتش برید. حرف مهمی باهاتون دارن.
دخترک قبول کرد:
-باشه... بیا فعلا بریم یکم در حیاط قصر قدم بزنیم. امروز، خیلی آب و هوای متعادل و خوبی داره .
ندیمه تایید کرد و گفت:
-چشم. هرچی شما بگید.
..............
ملکه به ندیمه گفت:
-بنظرم دیگه کافیه قدم زدن. منو ببر پیش مادرم.
ندیمه قبول کرد:
چشم .
ادامه در پارت بعد : شرط: ۳۲لایک_نفری دو، سه تا کامنت به ۳۵ برسه.
بیست روز از ۱۸ سالگی شاهزاده ا.ت میگذرد و طبق آداب و رسوم خاندان خود، دیگر وقت ازدواجش است . اما معلوم است که خیلی زود است.
چگونه دخترکی بازیگوش، پر تحرک، شیطان، کنجکاو، سر به هوا و عجول باید نه تنها بار زندگی خودش را بلکه بار زندگی همسرش را هم در این سن به دوش بکشد ؟
و از تفریحات خودش بگذرد ؟ چگونه دیگر باید بالاخره دست از اذیت کردن ندیمه چانگ بر میداشت؟
البته مسئله فقط این نیست. در تمام این مدت هیچ شخصی مهرش به دل دخترک نیوفتاده است. دخترک تقصیری ندارد که پا به ازدواج سنتی نمیدهد. او اعتقاد دارد که باید با عشق ازدواج کند.
در همین حین ملکه ی آینده دنبال مکانی برای دور شدن از ندیمه است . اما متاسفانه همه ی مکان ها تکراری شده اند.
البته همه جا بجز گلخانه، باغ، پشت آشپزخانه و پشت بوته ها.
از این قسمت ها بوته هارا انتخاب میکند، زیرا آنقدر پر و بلند هستند که قطعا اگر پشت آنها نشسته پنهان شود دیده نمیشود.
بعد از دقایقی بالاخره صدای ندیمه چانگ از دور به گوش دخترک میرسد که دارد نام اورا صدا میزند:
-بانوی من.... بانوی من شما کجا هستید؟
-این بار هم منو گول زدید؟
-میدونید اگر یکم دیر تر برای صبحانه خوردن برید ملکه من رو مجازات میکنن؟؟
-خواهش میکنم حداقل به من رحم کنید!
-خواهش میکنم بیاید بیرون هر جا که هستید، ملکه!
اندکی صبر میکند و سپس ادامه میدهد:
-ملکه؟!
-ملکه لطفا!...بخاطر من!؟ میشه بیاید؟
دخترک لحظه ای دلش برای ندیمه میسوزد ، او از کودکی با دخترک بوده است.
همیشه و همه جا هوای اورا داشته و مواظبش بوده است.
بالاخره خودش را به ندیمه نشان میدهد ندیمه ذوق میکند و تعظیم میکند:
-ملکه! ممنونم . ممنونم که بخاطر من اومدین. میدونید چقدر دنبالتون گشتم؟! صبحانه تون آماده ست!
بیاید به اتاقتون میل کنید.
دخترک با مهربانی جوابش را میدهد:
-خیلی خب دیگه.. خودتو انقدر لوس نکن، نیازی به تشکر نیست. باشه. بیا بریم.
................
بعد از اتمام صبحانه اش ندیمه چانگ به او گفت:
-بانوی من، ملکه ی اعظم(مادرش )گفتن که تا دو ساعت دیگه به ملاقاتش برید. حرف مهمی باهاتون دارن.
دخترک قبول کرد:
-باشه... بیا فعلا بریم یکم در حیاط قصر قدم بزنیم. امروز، خیلی آب و هوای متعادل و خوبی داره .
ندیمه تایید کرد و گفت:
-چشم. هرچی شما بگید.
..............
ملکه به ندیمه گفت:
-بنظرم دیگه کافیه قدم زدن. منو ببر پیش مادرم.
ندیمه قبول کرد:
چشم .
ادامه در پارت بعد : شرط: ۳۲لایک_نفری دو، سه تا کامنت به ۳۵ برسه.
- ۲۳.۹k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط