زنی با چشم های قهوهای جامانده در جانم
زنی با چشم های قهوهای جامانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر میخوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه میریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بیخوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم میشمارم، چندمین دیوانهاش هستم
که امشب با خیالش میسپارم لب به قلیانم
نمیدانم برایش چندمین مرَدم که میمیرم
از این زیبایی افراطیاش گاهی هراسانم
نمیخواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کردهام با این زن جامانده در جانم
علی صفری
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سردرآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر میخوانم
چه بی رحمانه مویش را به روی شانه میریزد
و من در حسرتش مانند موهایش پریشانم
به بیخوابی این دیوانه قانع نیست چشمانش
سرم را داده در دستم به دنبال بیابانم
مداوم میشمارم، چندمین دیوانهاش هستم
که امشب با خیالش میسپارم لب به قلیانم
نمیدانم برایش چندمین مرَدم که میمیرم
از این زیبایی افراطیاش گاهی هراسانم
نمیخواهم کنار دیگری پیدا کنم او را
توافق کردهام با این زن جامانده در جانم
علی صفری
- ۵.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط